اين يک زن است ؟!!!!!
توی آينه ثابت و بی حرکت ، ایستاده بود و خودشو نگاه ميکرد .
بهت زده بود ، البته دفعه اول و دوم نبود .
اما ايندفعه فرق ميکرد .
يک زن
با نگاهی ثابت تر و ابروهايی نزديک تر به چشم .
گوشه چشمی قرمز ، لبانی ورم کرده ، موهايی کنار لب .
قدری يخ برداشت .
ای وای ، نـــــــــــــه باز هم مشت .
اينطوری زيبا تری
من تو را اينطور ميخواهم .
از هر روز زيباتر شده ای .
ببين تفاوت ديروز تا امروز فقط يک مشت بود .
اگر بخواهي هر روز زيباتر شوي فقط يك مشت نياز داري .
نحيف و لاغر
با لکه هايی قرمز و صدايی که در نميامد .
معصوم بود .
بيرون که آمد ، توان راه رفتن نداشت .
سرش گيج ميخورد .
باز يک مشت .
اما ايندفعه هيچ نفهميد .................
آينه ، يخ ، باند ، همه منتظرش بودند .
اما او نيامد .
در دل مرده با خويش گفت :
ميشود من
کوچک و ملوس
خندان و شادان
مانند قبل شوم ؟!!!!!!!!!!!!
مردک رفت .
به دم در که رسيد گفت :
تو هميشه در آينه ميمانی و مشت ميخوری تا بميری .
اين کار روزانه من است .