از خدا خواستم عادتهای زندگی را عوض کند گفت: این تنها تو هستی که می توانی آنها را انتخاب یا عوض کنی خواستم به من صبوری هدیه کند. گفت: صبر پیشکش کردنی نیست، یاد گرفتنی است. خواستم به من شادمانی بدهد. گفت: من تو را حمایت می کنم. شاد بودن به اختیار توست. خواستم روحیه ام را بهبود بخشد. گفت: تو باید خودت به خودت روحیه ببخشی. من تنها اندوه تو را می کاهم تا تلاشهایت در جهت بهبود حالت، سودبخش باشد. خواستم تمام لذتهای زندگی را به من بدهد. گفت: من به تو زندگی می دهم، خود باید از همه چیزش لذت ببری. خواستم به کمک کند همان قدر که مرا دوست دارد بتوانم دیگران را دوست داشته باشم. گفت: حالا این شد!! دانستی که چه باید بخواهی
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:48  توسط
|
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا
اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين
جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش
كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها
شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر
قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير
گردن در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من
كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم
احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند
تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب
بيرون مي آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه
قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام
احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن
مي خواهم بانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:0  توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 0:19  توسط حامد طهرانی
|

خسته شدم از بس حرف هایت را شنیدم
نگاهت را خریدم،نوِشته های تو را ورق زدم
درد ها یت را کشیدم
زندگی را از چشم تو تجربه کردم
خسته شدم از بس تو را زندگی کردم
کلافه ام از تکرار تو
خسته ام از خستگی هایت
یکبار تو گوش کن تا صدایم در گوشت به آرامی ذهن مرا به تصویر بکشد
یکبار هم خیالات مرا بباف
دردهایم را در قلبت احساس کن
بودنم را لمس کن
یکبار اشک های مرا گریه کن
به جای من ضجه بزن
یکبار اندیشه های مرا بیندیش
این بار تو گوش کن
فقط یکبار من باش.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 20:47  توسط حامد طهرانی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 19:8  توسط حامد طهرانی
|
تنهایی تنهایی تنهایی
دیوار پولادین من
چه کسی در تنهایی فکر من را خواهد ربود !
چه کسی حرف موثر به من خواهد زد
چه کسی راحتی من را خواهد دزدید
زندگی ما تاثیر کار دیگران هست
وگرنه همه ما آزاده ایم
و در تنهایی این را احساس می کنیم
تنهایی تنهایی تنهایی
بی درد ترین آدم عالمم با تو
سکوت تنهایی پرواز من است
وآرامش من در آن
و خوشبختی آرامش است
تنهایی را در هر فرصتی شکار کن
و در آن صحبتی با خود و پروردگار خود
دور از تاثیر دیگران
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 0:51  توسط حامد طهرانی
|