تبليغاتX
ورود دختر خانمها ممنوع !!!!!!!!!
اینجا سرزمین عشق و دوستی است ! لطفا از انتها شروع به خواندن مطالب بفرمایید. ((HT weblog ))
سلام

بازم من اومدم. چیه کم می نویسم آره درست میگی اما چیکار میشه کرد. نوشته های من در مقابل نوشته های زیبای بعضی از بچه ها تویه این وبلاگ...؟

راستی من مطلبی نمی نویسم که بخوام بازدید کننده زیاد کنم یا اینکه بخوام جلب توجه کنم تا همه اون بالای وبلاگ به من رای بدن... نه دوستای گلم من ناراحت نمیشم اگه مطلبم  رو نخونی اما خیلی ناراحت میشم که یه مطلبی بنویسم بعداش بشنوم که چند تا از بچه ها کم لطفی کردن... و پشت من حرفها...؟

میشه برای همیشه از زندگی پاک شد... میشه بیهوده دل به دیونه داد... آره نازنین میشه بیهوده بوسید و خندید و گریه کرد و به ناگه از صفحه پاک شد...؟   اندوه تنهایی من

تو تنهایی من...؟

حامد جون تقدیم به وبلاگ زیبات

آخه چقدر بهت بگم برو؟! چقدر باید بهت بگم برو راحتم بزار؟! چرا حرف تو گوشت نمیره؟! از جونم چی می خوای!! دوبار داشتم اون روز زیر بارون قدم می زدم که بازم اومدی...؟! بدون اجازه هم که میای... از دستت راحتی ندارم... بعضی وقتها زیاد میای ! بعضی وقتها کم... ولی ازات خواهش می کنم تو را به بهترین ات دیگه نیای لطفا... ولی از ته قلب نمی خوام!! خوب چیکار کنم دیگه؟!خیلی سرکش شدی... خیلی پر رویی!!!! آخه تو خودت از من ... پس چرا دست از سرم بر نمی داری!!! یه روز اومدم زرنگی کنم ... رفتم یه قفل بزرگ خریدم که در را چفت کنم... ولی اومدی و قفل را هم شکوندی!! اگه میگفتی که چی می خوای از جونم اینقدر ناراحت نمی شدم.... موقعی هم که میرسی به ما زبونت را موش میخوره. کارت شده فقط اومدن... بعداش یه نگاه عمیق کردن و بعد هم رفتن... نمی دونم چیکار کنم ... تو را خدا حرف بزن ... ازات خواهش میکنم...!

دیگه بسه هرچی اومدی تو فکرم و ذهنم رو مشغول کردی ... این فکر من از دست تو آسایش نداره... افکارم رو پریشون کردی... باید چیکار کنم که دیگه نیای به فکرم....!!1

تقصیر خودمه ....... چون دوست دارم

امیدوارم شما هم زندانی این ...نباشید

آره برای بعضی ها این حالت جالبه اما اگه برای یک دفعه گل وجودتون پرپر بشه اونوقت دیگه براتون حاصل این فکرها میشه چند تا اشک چند تا اشکی که

من و تنهایی شدیم ...؟

من و از یاد نبرید... بمونید عاشق و سر بلند...؟ یا علی

تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 19:5  توسط رامین  | 

سلام

چندهفته ای بود دلم گرفته بود دلم می خواست دوستان بیانو تو وبلاگم نظر بدن... اما چند لحظه بعد فکر این که می خوام وبلاگ رو جمع کنم ... همه فکرهای قشنگٍ با دوستان بودن رو از بین می برد.

چند روز پیش وقتی اومدم تو بلاگفا یه دفعه چشمم خورد به اینکه ورود دخترها ممنوع...؟ گفتم آفرین کسی پیدا شد که بخواد از پسرها پیش دخترها طرفداری کنه...؟ اومدم داخل و لذت بردم از مطالب قشنگ آقا حامد و دوستان دیگه اش.

حامد جان از بنده درخواست کردن منم که عاشق کارهای گروهی...؟

زیاد اهل نوشتن نیستم اگه به وبلاگ من سری بزنید ( www.name.blogfa.com  )می بینید که خیلی وقت به روزاش نکردم. همیشه با خودم میگم اگه قرار مطلبی بنویسم طوری باشه که همه لذت ببرند. امیدوارم تا به حال اینطور بوده باشه.؟

امروز می خوام یکی از بهترین کارهای خودم(البته به نظر خودم) را تقدیم این وبلاگ کنم.

آهای تو که رفتی و من و تنها ذاشتی...؟

تو هم رفتی...امروز ديگه مطمئن شدم که تو هم منو با خودم گذاشتی و گفتی بدرود...داشتم به تو و پاهات که آروم آروم روی سنگ فرش خيابون قدم می گذاشتند و دور می شدند نگاه می کردم...اصلا باورم نميشد که اين تويی...يعنی توهم از من بريدی و حاضر به ترک کردن من شدی و رفتی؟!!!لحظه و لحظه کوچکتر ميشدی...ولی مصيبت رفتنت برای من بزرگ تر می شد...تا اينکه به خودم اومدم و بدنم رو ديدم که از ترس تنهايی به خودش ميلرزيد...نفسهام تند شده بود...بغض گلوم رو ميفشرد...دست خودم نبود...دو قطره اشک از دو ديده ناباور من سر خوردن و صورتم رو نوازش کردن و به روی زمين افتادند...اشکها آنقدر زياد شدند که ديگه چيزی رو درست نمی ديدم...همون لحظه بود که برگشتی و برای بار آخر من رو نگاه کردی...ولی من نتونستم چهره ات رو ببينم به جای من اشکهای من تو رو ديدند و برای تو دست تکون دادند...سرم رو پايين گرفتم...ديدم زير پام خيس شده...وقتی برگشتم و رفتم،برگشتم يک نگاه به عقب انداختم ديدم جای پاهام روی زمين خيس از گريه نمايان شده بود...ياد لحظه ای افتادم که با هم زير بارون ايستاده بودم و حرف ميزدیم،بعد که رفتيم جای دو تا پا روبروی هم روی زمين خيس نمايان شده بود...آه که اين بار يک جای پا بود و جلوش هم خالی بود...آخه اون پای ديگه رفته بود...اينبار خيسی زمين از بارون نبود از نبود او پای دومی بود...اون که رفته بود و به من گفته بود بدرود ای...

همین جا تویه وبلاگ خود حامد جان ازاش تشکر می کنم بابت این فرصتی که به من داد.

شاد و موفق باشید دوستان

تا بعد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 17:58  توسط رامین  |