تبليغاتX
ورود دختر خانمها ممنوع !!!!!!!!!
اینجا سرزمین عشق و دوستی است ! لطفا از انتها شروع به خواندن مطالب بفرمایید. ((HT weblog ))
جوانی هم بهاری بود و بگذشت

          یادت بخیر

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:50  توسط حامد طهرانی  | 

نظرشمادر این موردکه عشقتون توی مهمونی جلوی چشم آدمای هرزه قر بده چیه وقتی خودتون نیستید؟

۱- گه می خوره

۲- غلط میکنه

۳- عادی

۴- no problem

۵- خودمم میبنم حال میکنم

۶- ایول

۷- خوب کاری میکنه

۸- به من چه !!!

۹- همه موارد

۱۰- اگه آخرش جمع شدن دور هم بیا بریم دشت خوندن عیبی نداره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:52  توسط حامد طهرانی  | 

یادش بخیر ما هم وبلاگی داشتیم و مینوشتیم و درد دل و شعر و کل کل و ...

یادش بخیر  یادش بخیر

دیگه اینقدر سرم شلوغ شده که وقت نمیکنم سر بزنم ولی وقتی مطالب گذشته رو می خونم

هر کدوم  شوق گذشته رو تو دلم زنده میکنه - تنهایی ها - سختی ها - خوشی ها - دوستام

همه مثل یه خاطره اینجا ثیت شده خبری هم از بقیه بچه ها نیست اون موقع که تنها بودم میومدم

اینجا پیش وبلاگ حالا اینجا بیچاره وبلاگم تنها مونده کسی نمیاد سراغش  

امیدوارم اینم از تنهایی در بیاد

ایشالا  که هیچ کس تنها نمونه                             به قول شازده

                                                              الهی اون روز و برسون آمین

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 22:47  توسط حامد طهرانی  | 

دنيا را بد ساخته اند

کسي را که دوست داري ،

تورادوست نمي دارد.

کسي که تورا دوست دارد ،

تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش داري و

او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند .........

و اين رنج است .

                                            دکتر علي شريعتي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:37  توسط حامد طهرانی  | 

يكي از عجايب جام جهاني امسال و شايد تمام جام جهاني‌هاي گذشته، مسابقه بين تيم‌هاي پرتغال و هلند بود. اين بازي، بيشتر به جنگ‌هاي ستارگان شبيه بود تا يك مسابقه فوتبال، به طوري كه شانزده كارت زرد و چهار كارت قرمز توسط داور صادر شد و اين در حالي است كه برخي معتقدند، داور با تساهل كارت داده، و الا بايد تمام بازيكنان و مربيان و نيمي از تماشاچيان را از ورزشگاه اخراج مي‌كرد! در هر حال، پرتغال بعد از 96 دقيقه زد و خورد نفس‌گير، توانست يك بر هيچ از سد هلند عبور كند و به مرحله بعد برود.

در همين راستا، فيگو، كاپيتان تيم ملي پرتغال، بعد از اين برد شيرين، تلگرامي را براي حسين كعبي فرستاد كه عينا در زير مي‌آيد:
خط نقطه خط خط نقطه نقطه
خط نقطه نقطه خط خط نقطه خط نقطه نقطه نقطه... .
(ترجمه از مورس)
از: لوئيز مديرا فيگو
به: حسين كعبي
آقاي كعبي عزيز، به نمايندگي از اعضاي تيم ملي فوتبال پرتغال، از جناب‌عالي و تمام بازيكنان تيم ملي ايران متشكرم. ما مطمئن هستيم اگر اردوي رزمي ـ دفاعي نود دقيقه‌اي كه با شما داشتيم، نبود، ما به هيچ وجه از پس هلندي‌ها برنمي‌آمديم. شما و دوستانتان با اعمال برخي از حركات رزمي، به ما فهمانديد كه فوتبال يعني چه و آن بازي براي ما به منزله يك مانور نظامي بود كه هرچند سخت بود، ولي باعث پيروزي ما در جنگ واقعي در مقابل هلندي‌ها شد. متشكرم و تا آخر عمر، ردِ لگد شما روي صورتم را به نشانه دوستي و سپاسگزاري، حفظ خواهم كرد.

زمين‌خورده شما ـ فيگو 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 21:49  توسط حامد طهرانی  | 

 

پيشتر ها زندگي کردن راحتر بود...


همان وقتي را ميگويم که زمان بيشتري براي


دوست داشتن و دوست داشته شدن داشتيم...


پيشتر ها بيشتر دوست ميداشتيم...


کمتر از يادي ميرفتيم...


پيشتر ها دلم نمي ترسيد عاشق شود...


اما امروز حتي از دل بستن نيز ميترسم...


امروز ديگر برايم مهم نيست پشت کدامين نارون پير


گنجشککان عشق بازي ميکنند...


برايم مهم نيست که بدانم چه بر سر ديروز تو آمده...


برايم مهم اين است که از ميان همه ي تاريکي ها باز


چشمانم به دنبال ستاره اي باشد...


ستاره اي نه از جنس شب...


امروز باز هم دلم براي پيشتر ها تنگ است...


براي طعم شکلاتهاي تلخ...خنده هاي از ته دل...شب بوهاي


دست نخورده ي حياط...و نارنگي هاي سبز نرسيده...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:29  توسط حامد طهرانی  | 

خاک عاشقي مي داند , گريه ميکند


رنج مي کشد و صبر مي کند


سربه آستان مرگ مي گذارد


بر شانه هايش مي گريد, اما نمي ميرد


خاک عاشقي صبور است


بر برگهاي پاييز بوسه مي زند


تقدير جهان را عوض مي کند


جوانه ها را بيدار


و درختها را خواب مي کند,اما خود هرگز نمي خوابد


خاک


عاشقي صبور است , که سالها و سالها


براي آسمان صبر مي کند


و من همانم


که از خاک آمده ام


چون خاک عاشقم


و چون خاک روزي صبوري را هم خواهم آموخت........


 


                                                   جبران خليل جبران

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 21:35  توسط حامد طهرانی  | 

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

زن‌ گفت‌ : خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌ .

زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.
شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،
سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند .
زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند .

هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 19:19  توسط حامد طهرانی  | 

bahare rahnama

Amin Hayai

E- Charkhande

baygan.jpg

afsane baygan

Abolfazle-Poorarab2.jpg

por arab

         
j-mashayekhi

P-ahangarani

parsa pirouzfar

parasto salehi

Bahram radan

         

Ziba borufe

Roua nonahali

Rozita ghafari

H-riyazi

Hadis-foladvand

         

ali ghorbanzade

shila khodadad

sh- farahani

S-makhmalbaf

setareh skandari

         

m-petrosian

niki karimi

laleh eskandari

ladan tabatabai

Hadieh tehrani

         

leila hatami

laya zangene

Mitra hajjar

M- forotan

M- Golzar

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:14  توسط حامد طهرانی  | 

چرا مردها داراي وجدان پاکي هستند؟
به اين دليل که هيچ گاه از آن استفاده نمي کنند


چرا مردها هميشه خوشحال هستند؟
چون آدم هاي بي خيال فقط مي خندند


چرا روانکاوي مردها خيلي سريع تر نسبت به خانم ها انجام مي پذيرد؟
زيرا هنگاميکه زمان بازگشت به دوران کودکي فرا مي رسد، مردها همان جا قرار دارند


اگر يک مرد و يک زن با هم از يک ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند کداميک زودتر به زمين ميرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم مي کند


شباهت آقايون با آگهي هاي بازرگاني چيست؟
شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيز براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد


ورزش کنار درياي آقايون چيست؟
هر موقع خانمي را در بيکيني مي بينند شکم هايشان را تو مي دهند


به يک مرد با نصف مغز چه مي گويند؟
با استعداد


فرق بين نرخ اوراق بهادار با مردها در چيست؟
نرخ اوراق بهادار رشد مي کند


خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من مي تونم کارمو بهتر از اين انجام بدم


دليلي که مردها به مسائل کاري خود فکر نمي کنند
فکري ندارند - کاري ندارند


در آمريکا به يک مرد باهوش و با استعداد چه مي گويند؟
توريست


اگر آقايون هم باردار مي شدند آنوقت
خدمات پزشکي در مغازه هاي خواروبار فروشي هم ارائه مي شد


آيا شنيده ايد که مردي مدال طلاي المپيک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد


يک وضعيت غير قابل كنترل چيست؟
صد و چهل و چهار مرد در يک اتاق


براي درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نياز است؟
سه تا، يک نفر ماهيتابه را بر روي گاز نگه ميدارد و دو نفر ديگر گاز را تکان ميدهند تا گرما به تمام سطح ماهيتابه برسد


آقايون لباس هايشان را چگونه دسته بندي مي کنند؟
"
کثيف" و " کثيف اما قابل پوشيدن"


تنها يک مرد مي تواند يک ماشين ارزان قيمت 2 ميليون توماني بخرد و
يک سيستم صوتي 4 ميليون توماني بر روي آن نصب کند


زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه مي گذرد؟
ملافه را روي سرشان مي کشند و مي گويند "تو خيلي نازي عزيزم"


يک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر مي کند، يک مرد 35 ساله به چيزي فکر مي کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها


شما به مردي که همه چيز دارد چه ميدهيد؟
زني که به او نشان دهد چگونه مي تواند از آنها استفاده کند


چرا مردان تنها در نيمي از زندگي خود با بهران مواجه هستند؟
زيرا آنها در تمام طول زندگي خود در دوران نوجواني به سر مي برند


آينده نگري يک مرد چگونه مشخص مي شود؟
به جاي يک بطري 2 بطري مشروب بخرد


رفتن به بار مجردها چه فرقي با رفتن به سيرک دارد؟
در سيرک كسي صحبت نمي کند


چرا مردها به دنبال خانمهايي هستند که هيچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دليلي که آدمها ماشيني را دنبال مي کنند که هيچ گاه نمي توانند در آن رانندگي کنند


چرا آقايون مجرد جذب خانم هاي با هوش مي شوند؟
دو چيز مخالف نسبت به هم کشش دارند


شباهت آقايون با ماشين چمن زني در چيست؟
هر دو خيلي سخت به کار مي افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد مي کنند و حتي نيمي از وقت را هم نمي توانند به درستي کار کنند


نازکترين کتاب دنيا چه نام دارد؟
چيزهايي که مردان در مورد زنان مي دانند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:56  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:52  توسط حامد طهرانی  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:49  توسط حامد طهرانی  | 

Kelly clarkson

I

I will not make the same mistakes that you did


I will not let myself cause my heart so much misery


I will not break the way you did


You fell so hard


I've learned the hard way, to never let it get that far



Because of you


I never stray too far from the sidewalk


Because of you


I learned to play on the safe side


So I don't get hurt


Because of you


I find it hard to trust


Not only me, but everyone around me


Because of you


I am afraid



I lose my way


And it's not too long before you point it out


I cannot cry


Because I know that's weakness in your eyes


I'm forced to fake, a smile, a laugh


Every day of my life


My heart can't possibly break


When it wasn't even whole to start with



Because of you


I never stray too far from the sidewalk


Because of you


I learned to play on the safe side


So I don't get hurt


Because of you


I find it hard to trust


Not only me, but everyone around me


Because of you


I am afraid



I watched you die


I heard you cry


Every night in your sleep


I was so young


You should have known better than to lean on me


You never thought of anyone else


You just saw your pain


And now I cry


In the middle of the night


For the same damn thing



Because of you


I never stray too far from the sidewalk


Because of you


I learned to play on the safe side


So I don't get hurt


Because of you


I tried my hardest just to forget everything


Because of you


I don't know how to let anyone else in


Because of you


I'm ashamed of my life because it's empty


Because of you


I am afraid



Because of you


Because of you


 


 


بيوگرافي كلي كلاركسون

نام کامل : کلي بريان کلارکسون

تاريخ تولد : 24 آپريل 1982

کلي يک خواننده - کلام نويس و گاهي هم بازيگر آمريکايي است که با سري مجموعه هاي تلويزيوني

American Idol سال 2002 شناخته شد .کلارکسون در Fort Worth تگزاس به دنيا اومد . پدرش استيفن

 مايکل کلارکسون و مادرش جين آن تيلور معلم سال اول زبان انگليسي هستند. نژاد مادرش يوناني و

پدرش اهل والش (اهل ايالت ولز در بريتانيا ) است . او سرانجام بعد از کلاس چهارم درسي به برلسون

تگزاس منتقل شد . در دوره مياني مدرسه معلم کلي اون رو دعوت به پيوستن به دسته سرايندگان

مدرسه کرد . مشارکت کلي در آوازخاني و فعاليتش در کارهاي موسيقي و علاقه مند شدنش باعث

فراگيري اون در دبيرستان و رفتن به لس آنجلس شد .

کلارکسون با يک کار فوق العاده در يک برنامه تلويزيوني با وجود اينکه نقش کمي در فيلم داشت ولي

 صلابت خودش رو حتي  در ايفاي نقش نشون داد . بعد از آن کلي با يک حادثه روبرو شد و آپارتماني که

 در اون سکونت داشت دجار آتش سوزي شد و به ناچار برگشت به تگزاس . اين ماجرا دلسردي و بي

جرات ساختن کلي رو در بر داشت اما هنوز کلي نيت و قصد در مشارکت در شغل و نمايش بازيگري دارد .

کلي همچنين بعد از آن شغل هاي عجيب و غريب ديگري رو هم امتحان کرده پشخدمت سرو نوشابه -

نمايش تبليغاتي نوشابه هاي انرژي زاي Red Bull .

کلي کلارکسون آزمايش هنرپيشگي داد براي بازي در American Idol تنها در مقابل 10 هزار فرد داوطلب

 در سال 2002 قرار گرفت . نمايش تاثير گذار اون هيئت قضاوت رو مجبور کرد که اونو وارد دور دوم آزمايش

نمايش کنند . و سرانجام کلي براي نقش Aretha Franklin ( Respect ) انتخاب شد و پس از اتمام بازي

 در اين سري مجموعه کلي يکي از شناخته شده ها در Top Ten شد . کلي کم کم مبدل شد به يکي از

 افرادي که مدعي رقابت در دوست داشتني ها هستند با خواندن آهنگ You Make Me Feel Like در کنار

ماريا کري و بتي ميدلر . فعاليت هاي کلي در American Idol هنوز ادامه داره و مسولان اين مجموعه در

صدد هستند که کلي براي قسمت 2006 اين مجموعه نيز شرکت کند.

اولين آهنگ کلي A Moment Like This در اکتبر سال 2002 منتشر شد و خيلي سريع تبديل به Number

One در Hit US شد و کانادا با فروش بيش از 1 ميليون کپي .

اولين آلبوم کلي با نام Thankful توسط شرکت پخش RCA Records در 15 آپريل 2003 وارد بازار شد .

فروشش در آمرکا و کانادا قابل توجه بود اما در بريتانيا چندان تعريفي نداشت .

Thankful شامل 4 تراک که متنش از خود کلي بود . آلبوم دوم کلي با نام Miss Independent که کلام

آهنگها توسط کلي و کريستينا آگولرا تهيه شده بود در Top Ten آمريکا - کاندا و بريتانيا قرار گرفت .

کلارکسون همچنين در فيلمي ديگر با Justin Guarini با عنوان From Justin to Kelly که در تابستان

2003 منتشر شد ايفاي نقش کرد . در سپتامبر 2003 کلارکسون بر روي NBC's American Dreams در

نقش براندا لي ظاهر شد و آهنگي رو سرود که Sweet Nothing نام داشت . در دسامبر 2003 کلارکسون

 در مسابقات World Idol شرکت داشت همچنين جايگاه دوم در Idol نروژ رو به دست آورد . در سال

2004 کلارکسون نامزدي گرمي آوارد براي بهترين خواننده پاپ را دريافت کرد .

در اواخر 2004 کلي در توردي در 30 شهر با نام Independent Tour شرکت داشت .

در تابستان 2004 كلي به حرفه ي خودش موزيك برگشت با Breakaway كه از فيلم

Princess Diaries 2: Royal Engagement كه اون رو تبديل به بزرگترين Hit در US كرد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 23:43  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:38  توسط حامد طهرانی  | 

 پیکره سازی روی کوه آمریکا

 نقاشی روی کره زمین

 مجسمه

 مجسمه شنی استرالیا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:37  توسط حامد طهرانی  | 

خوابها شیرینند وقتی چشمهای تو از من رم می کنند
دست از این کابوس بردار
بگو که شوخی کردی تا بخندیم
من سواد نوشتن ندارم
اما میمیرم ازگفتن "دوستت دارم"
یکی که هنوز پیله داشت
پروانه بودن را به من یاد داد
پرده روی هیچ چیز نمی کشم
بی پرده چون عریانی خورشید در تابیدن
"دوستت می دارم"

                                                              

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3:24  توسط حامد طهرانی  | 

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم

با نظرات خود ما را در سودمند تر کردن مطالب یاری فرمایید

به ما ایمیل بزن

لینکهای جدید با اد کردن این آی دی

hamed_tehrani43@yahoo.com       

منتظر  نظرات و پیشنهادات شماییم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:55  توسط حامد طهرانی  | 

همه میریم بهشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:21  توسط حامد طهرانی  | 

 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "

او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : 


 

 پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:13  توسط حامد طهرانی  | 

 
يک زن magnify

اين يک زن است ؟!!!!!

 

توی آينه ثابت و بی حرکت ، ایستاده بود  و خودشو نگاه ميکرد .

 

بهت زده بود ، البته دفعه اول و دوم نبود . 

 

اما ايندفعه فرق ميکرد .

 

يک زن

 

با نگاهی ثابت تر و ابروهايی نزديک تر به چشم .

 

گوشه چشمی قرمز ، لبانی ورم کرده ، موهايی کنار لب .

 

قدری يخ برداشت .

 

ای وای ، نـــــــــــــه  باز هم مشت .

 

اينطوری زيبا تری

 

من تو را اينطور ميخواهم  .

 

از هر روز زيباتر شده ای .

 

ببين تفاوت ديروز تا امروز فقط يک مشت بود .

 

اگر بخواهي هر روز زيباتر شوي فقط يك مشت نياز داري .

 

نحيف و لاغر

 

با لکه هايی قرمز و صدايی که در نميامد .

 

معصوم بود  .

 

بيرون که آمد ، توان راه رفتن نداشت .

 

سرش گيج ميخورد .

 

باز يک مشت .

 

اما ايندفعه هيچ نفهميد .................  

 

آينه ، يخ ، باند ، همه منتظرش بودند .

 

اما او نيامد .

 

در دل مرده با خويش گفت :

 

ميشود من

 

کوچک و ملوس

 

خندان و شادان

 

مانند قبل شوم ؟!!!!!!!!!!!!

 

مردک رفت .

 

به دم در که رسيد گفت : 

 

تو هميشه در آينه ميمانی و مشت ميخوری تا بميری .

 

اين کار روزانه من است .  

                                                               منبع : pani_vancover

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 18:28  توسط حامد طهرانی  | 

       

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 18:25  توسط حامد طهرانی  | 

 زماني كه <دنياي شيرين دريا> را از جعبه جادويي مي‌ديديم، تصورمان بر اين بود كه بازيگر اين نقش يك دختر شمالي است. چند سال بعد كه فيلم سينمايي <موج مرده> را ديديم، باز هم تصورمان بر اين بود دختري كه نقش اصلي زن اين فيلم را ايفا مي‌كند، دختري است از اهالي جنوب... اما آن دختر باهوش و بااستعداد در عرصه هنر، دختري از اهالي
پايتخت بود؛ دختري كه رتبه 54 كنكور دانشگاه سراسري را از آن خود كرده بود. <پوپك گلدره...> بازيگري كه حال در بين ما نيست و جامعه هنري كشور را از استعدادهاي خود محروم كرده است. او چگونه رشد كرده بود؟ او در كجا به دنيا آمد؟ تحصيلات او از كجا آغاز و به كجا ختم شد؟ به بازيگري از كجا رو آورد؟ روز حادثه كجا بود؟ و ده‌ها پرسش ديگر... از طرفي زماني كه مجله <خانواده سبز> به سال هشتم خود رسيد، دلمان مي‌خواست با كسي به گفتگو بنشينيم كه براي خوانندگانمان جذابيت داشته باشد. <خانواده سبز> مردادماه متولد شد، درست مثل <پوپك> كه در چنين ماهي به دنيا آمد؛ خانواده سبز هشت ساله شد، درست مثل <پوپك> كه در <هشتم> مردادماه به دنيا آمد. مردم هر شب او را با نرگس در خانه‌هاي خود مي‌بينند، اما او حالا ديگر در خانه‌اش نيست. خودش مي‌گفت: <مرگ، پايان زندگي نيست.>او راست مي‌گفت: مرگ پايان زندگي نيست، اگر پايان زندگي بود، حالا از او نمي‌نوشتيم و به ياد او نبوديم. دلمان مي‌خواست دينمان را به او ادا كنيم. هنرمندي كه براي هنر ايران زحمت كشيد و چه بهانه‌اي بهتر از اين‌كه تولد او را جشن مي‌گرفتيم، تولد او در هشتم مردادماه را...
    _ _ _
    در يكي از كوچه پس كوچه‌هاي ميدان هروي تهران در يك مجتمع مسكوني، زنگ واحد 303 را مي‌فشاريم. از پله‌هاي مجتمع بالا مي‌رويم، به طبقه سوم مي‌رسيم، با خود مي‌گوييم، به احتمال زياد، وقتي كه در گشوده شود با خانه‌اي بزرگ در منطقه شمال شرقي تهران، بر مي‌خوريم؛ در كه باز مي‌شود، خانه‌اي كوچك و به دور از تجملات مقابلمان است؛ (رها) نوه پنج ساله خانواده به ما سلام مي‌گويد و سپس <بهار>، خواهر بزرگ‌تر پوپك؛ مادر باز هم با پيراهن سفيد، به ما خوشامد مي‌گويد و در پايان پدر خانواده، <محمدرضا گلدره> در چهره‌اش كاملا نمايان است كه به اين راحتي‌ها نمي‌تواند، غم از دست دادن دختر را از ياد ببرد. او ته‌تغاري بابا بود و مونس او... زماني كه دختر بزرگ خانواده به خارج از كشور رفته بود، همه چيز پدر و مادر، پوپك بود، اما <پوپك> هم اين پدر و مادر را تنها گذاشت. مقصر او نيست، بلكه سرنوشت اين گونه رقم خورد. به قول پدر كه مي‌گويد: <پرواز او، پرواز بزرگي بود> و سپس مي‌خواند:
    هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جريده عالم دوام ما
     پدر مرد باسوادي است، با صداي بسيار رسا كه ما را به ياد دوبلورهاي تلويزيون مي‌اندازد، بسيار خوش صحبت و واژه‌ها را با نظم خاصي از دهان خارج مي‌كند. در كجا به دنيا آمديد: سوم شهريورماه سال 1320، در همان روزي كه متفقين به ايران حمله كردند، در ميدان راه‌آهن به دنيا آمدم؛ در يك خانه قديمي كه تنها سيم‌هاي خاردار خانه ما را از راه‌آهن جدا مي‌كرد. من فرزند ششم خانواده و كوچك‌ترين پسر بودم. پدرم يكي از متخصصين سراجي بود. او رييس صنف سراجان و طرح‌هاي جديدي از كيف و كفش را در همان زمان توليد مي‌كرد، اما از آنجا كه حافظ منافع كارگران بود، هيچ‌گاه سرمايه‌اي جمع نكرد؛ او مردي عارف بود. در خيابان نادري، روبه‌روي هتل نادري مغازه‌اي داشت و من از شش، هفت سالگي در آنجا كار مي‌كردم. او بيشتر ثروت خود را وقف عرفان كرد. او ارادت خاصي به <مولانا> داشت. پدر مي‌خواست درس بخوانم، اما من علاقه‌اي شديد به ورزش و موسيقي داشتم. در باشگاه تهران جوان، در رشته كشتي و پرورش‌اندام فعاليت مي‌كردم. 14، 15 سالم كه شد رو به موسيقي آوردم. عاشق ساز ويولن بودم و زيرنظر اساتيد آن زمان مشغول آموزش شدم.همچنين دو سال زيرنظر وزارت بهداري، در رشته علوم آزمايشگاهي دوره‌هايي گذراندم و به عنوان كارشناس آن وزارتخانه انتخاب شدم. در امور سل انتخاب شدم و به همين خاطر داوطلبانه يك سال به استان اصفهان و چهارمحال و بختياري رفتم، تا آنجا كمك حال مردم باشم، اما به خاطر لذت از كمك كردن به مردمان آن ديار، يك سال به هفت سال ماندن در آنجا منجر شد. سرانجام در سال 72، پس از گذراندن 33 سال خدمت بازنشسته شدم.
    
    ازدواج پدر و مادر پوپك
    پدر مي‌گويد: مادر پوپك از دوستان تحصيلي خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زيادي مي‌كرد، از آنجا كه به مولانا علاقه
زيادي داشت، پدر هم علاقه‌اي شديد به او پيدا كرده بود. من در مردادماه سال 1342 به خواستگاري همسرم رفتم و در سال 43 ازدواج كرديم. دختر اولم <بهار> در سال 1346 به دنيا آمد و پوپك هم در هشتم مردادماه سال 1350 به دنيا آمد...
    مادر مي‌گويد: پوپك ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بيمارستان پاسارگاد تهران به دنيا آمد. آن زمان نمي‌دانستم بچه پسر يا دختر است. بگذاريد يك خاطره در مورد نام <پوپك> بگويم. در سال آخر دبيرستان تحصيل مي‌كردم كه دبير ادبياتمان در رابطه با منطق‌الطير، در حال صحبت بود، او مي‌گفت: هدهد راهبر مرغان بود كه نام ديگرش شانه به‌سر و پوپك است و پوپك هم به معناي دوشيزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندي داشته باشم، نام او را <پوپك> مي‌گذارم. زماني كه دختر اولم به دنيا آمد و همسرم علاقه شديدي به نام <بهار> داشت، از طرفي <بهار> هم در فصل بهار به دنيا آمد، از اين رو او را به اين نام صدا كرديم، اما زماني كه دختر دومم به دنيا آمد، اين بار نوبت من بود كه برروي او نام بگذارم و آرزوي من برآورده شد.طي هشت ماهي كه پوپك در بيمارستان بستري بود، خيلي از آشنايان مي‌گفتند كه پوپك مانند يك كتاب است كه ما خيلي چيزها از او ياد گرفتيم و اين امر با مرور در زندگي او برايمان رخ داد. من هرگاه طي اين مدت بالاي سرش مي‌رفتم، به او مي‌گفتم <پوپك>، تو معني نامت را پيدا كردي و هدهدي كه داري راهبري مي‌كني. من بيشتر مواقع او را <هدهد> صدا مي‌كردم و او هم، هرگاه كه نامه مي‌نوشت، با امضاي <هدهد> بود.مادر به عكس قاب گرفته دخترش در كنج اتاق نگاه مي‌كند و مي‌خواند:
    
    آرزويم بودي و دادي مرا عشق و اميد
    هدهدم گشتي و بر ملك صبا دادي نويد
    و در ادامه مي‌گويد: زماني كه اشتباهي مي‌كرد و از دست او عصباني بودم برايش مي‌خواندم:
    < مرجبا اي هدهد هادي شده> و او هم مي‌گفت: مامان چه كار اشتباهي كردم كه دوباره اين شعر را برايم مي‌خواني...
    مادر مي‌گويد: <مرگ پايان زندگي نيست>، ماموريت پوپك در اين دنيا تمام شده، خدا خواسته كه او برود و من در حال حاضر تنها <دلتنگ> پوپكم هستم.مادر پوپك، زني عارف است، هر هفته كلاس‌هاي مولانا را بر پا مي‌كند. منطق‌الطير تدريس مي‌كند، عاشق كلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور كامل شرح مي‌دهد. شايد به همين دليل باشد كه مي‌گويد: <هيچ جايي نوشته نشده است كه انسان نيست و فنا مي‌شود، اگر به كلام دين خودمان هم توجه كنيم مي‌بينيم كه مي‌گويد: <اناا... و انااليه راجعون...>من راضي به رضاي خداوند هستم، اما صبر به من بده كه اين دوري را تحمل كنم.
    _ _ _
    اگر يادتان باشد، در فيلم‌ها و تصاويري كه از مراسم خاكسپاري پوپك پخش شد، مادر پوپك، هيچ‌گاه پيراهن مشكي نمي‌پوشيد، چرا؟

    مي‌گويد: پوپك هيچ‌گاه دوست نداشت كه من پيراهن مشكي بپوشم، او حساسيت شديدي به اين رنگ داشت. شايد بر مي‌گردد به اين اتفاق كه پوپك 15 روزه بود كه پدرم درگذشت و من تا چند سال پيراهن مشكي به تن مي‌كردم. شب اولي كه پوپك فوت كرد، به سوي كمد لباس‌هايم رفتم، دست من به سوي لباس مشكي رفت، ناگهان صداي پوپك را مثل سابق شنيدم كه گفت: <ماماني، مشكي...> به خودم گفتم كه معتقد نيستم كه <پوپك> از پيش ما رفته و در آن وضعيت من بايد به اطرافيان روحيه بدهم؛ از اين رو تصميم گرفتم، كه سفيد بپوشم. سفيد رنگ روشني و رنگ نور است. به پوپك گفتم <من سفيد مي‌پوشم تا تو خوشحال باشي.>
    _ _ _
    شخصيت او چگونه شكل گرفت؛ مادر مي‌گويد: <پوپك> از زماني كه راه افتاد يك بچه دوست داشتني و باهوش بود، چيزي كه باعث تعجب من و پدرش شد، اين بود كه پوپك زبان شيوايي داشت و مسايل را خيلي عجيب و باور نكردني با سن كمش به يكديگر ارتباط مي‌داد؛ در رابطه با تحصيل هم، وضعش اين گونه بود كه دوست نداشت بيست بگيرد، بلكه دلش مي‌خواست با نمرات خوبي سال تحصيلي‌اش را به پايان ببرد و در كنار آن به تئاتر، موسيقي و همچنين در كنار دوستان بودن، هم برسد.يادم مي‌آيد كه در دبيرستان <ايران>، چند تئاتر به همراه دوستانش اجرا كرد، كه مورد توجه واقع شد.تحصيلات پوپك در چه مقاطعي بود؟ مادر مي‌گويد: او در رشته رياضي ديپلم گرفت، اما زماني كه مي‌خواست براي كنكور ثبت‌نام كند، به ما گفت: كه مي‌خواهد در رشته علوم انساني امتحان بدهد، از اين رو، يك روز كتاب‌هاي چهار ساله علوم انساني را تهيه كرد و چند ماه پيش از كنكور رو به مطالعه اين كتاب‌ها آورد و بدون اين‌كه يك ساعت معلم داشته باشد و كلاس برود، خود را چهار ماه در خانه زنداني كرد و در دانشگاه سراسري رتبه 54 را آورد. پوپك مي‌توانست رشته حقوق را انتخاب كند، جالب اين‌كه خواهرش هم پيش از او در كنكور سراسري رتبه 56 را آورد و در حقوق دانشگاه تهران قبول شد. اما پوپك مي‌گفت به حقوق علاقه‌اي ندارد، از اين رو در رشته روان‌شناسي باليني دانشگاه تهران پذيرفته شد و در دانشگاه تهران، پايان‌نامه‌اش را در رشته تئاتر درماني نوشت كه سخت مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان با اهالي تئاتر آشنا شد و رو به هنر آورد، همان چيزي كه آرزويش بود. من هم هرگاه به پوپك مي‌گفتم: عزيزم تو روان‌شناسي خواندي، بهتر نيست ادامه تحصيل بدهي و به درجه دكترا نايل شوي، او مي‌گفت: <مامان، اتفاقا در هنر بازيگري، روان‌شناسي نقش موثري دارد.>
    او چگونه رو به بازيگري آورد؟ او با دوستانش در دانشكده هنر، تئاتر <پل> را بازي كرد. تئاتري هم به نام <زمستان>66 در سال 74 بازي كرد كه پوپك در آن تئاتر جايزه اول را گرفت و از او تقدير شد. آن شب در تالار وحدت، او برايمان مايه افتخار شد. بعد از اين تئاتر، او در سكانس‌هايي از مجموعه تلويزيوني <سرزمين سبز> بازي كرد كه هيچ‌گاه پخش نشد و نمي‌دانيم كه چرا اين گونه شد؛ سپس در دنياي شيرين دريا بازي كرد، پس از آن در فيلم‌هاي سينمايي موج مرده، آخر بازي، سيندرلا، مجموعه مرواريد سرخ و سپس نرگس..
    
     ادامه تحصيل در آمريكا
    مادر پوپك مي‌گويد: پس از اين‌كه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي <موج مرده> از آن خود كرد، او در
سال 80 به آمريكا پيش خواهرش رفت، البته قصدش از رفتن ادامه تحصيل بود؛ خيلي‌ها به او گفتند كه حالا زمان مناسبي نيست، تو الان مي‌تواني به پيشنهادات خوبي فكر كني، اما او عزمش را جزم كرده بود كه پيش خواهرش برود. گويا پس از اين‌كه رفته بود پشيمان شده و دايما با ما تماس مي‌گرفت كه نمي‌تواند در آنجا زندگي كند و مي‌خواهد به ايران بازگردد. من، پدر و خواهرش هم به او مي‌گفتيم كه حداقل فوق‌ليسانست را بگير و سپس برگرد، كه او گفت: نه من نمي‌توانم، سپس به بهانه ديدن ما به ايران آمد، چند ماهي بود و دوباره رفت، پس از هشت ماه دوباره به ايران بازگشت و صريحا به ما گفت: كه مي‌خواهم به بازيگري ادامه بدهم.
    _ _ _
    از مادرش مي‌پرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت مي‌كرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه مي‌گويد: بله، او ابتدا از مرگ مي‌ترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعه‌اي در اطراف شاهرود در كوير بازي مي‌كرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نمي‌ترسم.
    _ _ _
    آيا پدر با بازي پوپك مخالفت مي‌كرد؟ پدر مي‌گويد: نه، من سعي مي‌كردم هميشه به فرزندانم، معنويات را بياموزم. از آنجا كه كارم صبح تا ظهر بود و به دنبال اضافه كاري و ماديات نبودم، وقت بيشتري با دخترانم مي‌گذراندم. مخالف بازي كردن او نبودم، بلكه موافق درست زندگي كردن آنها بودم؛ شايد به همين خاطر بود كه هيچ‌گاه دخترانم، به ماديات توجه نمي‌كردند. هميشه از او مي‌پرسيدم كه تعريف درستي از واژه <هنر> در كشورمان بيان كند.
    پوپك در اين اواخر سعي مي‌كرد، به اطرافيان خود بيشتر از گذشته كمك كند، او به هيچ عنوان به ماديات توجه نشان نمي‌داد؛ شايد درست نباشد بگويم، اما واقعيت است كه به اشخاصي كه كمك مالي نياز داشتند، دريغ نمي‌كرد و اصلا ماديات براي خودش كاملا بي‌ارزش بود. خوشحالم كه او چنين طرز تفكري داشت و با همين طرز تفكر رشد كرد. من اين نوع زندگي را از پدرم به ارث بردم، خود من در بهترين موقعيت مي‌توانستم موسيقي تدريس كنم، حتي بارها به خاطر صدايم از تلويزيون به من پيشنهاد شد، اما من به همان كارهاي آزمايشگاهي‌ام، قانع بودم و دوست داشتم، بيشتر وقتم را با خانواده صرف كنم. شايد به همين علت باشد كه پس از سال‌ها زندگي در تهران يك خانه هفتاد متري دارم و مبلغي ناچيز حقوق بازنشستگي...
    _ _ _
    شنيده بوديم كه پوپك با اتومبيل شخصي‌اش تصادف كرد، اما پدر اين گونه تعريف مي‌كند. 24 ساعت از پوپك خبري نداشتم، فيلمبرداري در <ازگل> بود. آقايان مقدم و مهام به خاطر اين كه پوپك ده روز مقابل دوربين بود به او 48 ساعت استراحت دادند و پوپك هم در پاسخشان گفته بود: <جانم، مي‌روم يك سري به دريا مي‌زنم و مي‌آيم> با همسر سيروس مقدم تماس گرفتم كه آيا پوپك سر صحنه است، اما او گفت: ما هم از او خبري نداريم و گوشي همراهش خاموش است. او ساعت ده شب در زمان بازگشت به تهران، با يك پيكان سواري در حال بازگشت بود كه راننده پيكان قصد سبقت گرفتن را داشت، از روبه‌رو هم يك آردي با همين سرعت مي‌آمد، تصادف شاخ به شاخ صورت گرفت و هفت نفر در همان جا، مردند. اتومبيل‌ها مچاله شده بودند. آنها را سريعا به بيمارستان نور رساندند، اما افاقه‌اي نكرد. در بين آنان، تنها پوپك و يك آقاي ديگر زنده ماندند. چند بار پس از تصادف با من تماس گرفتند كه اگر مي‌خواهيد ديه بگيريد، بايد مراحل قانوني سپري شود، از اين روز بايد از راننده شكايت بشود، اما من نه حوصله اين كارها را دارم و نه راننده‌اي زنده است كه از او شكايت كنم. آن راننده هم يك پدر هفتاد ساله دارد كه گويا حالا گرفتار اين مسايل شده است.در نور هم، پوپك را با يك آمبولانس فرستاند تهران، اما قسمت اين بود كه او از ما جدا شود، آن هم پس از هشت ماه... گويا خداوند مي‌خواست صبر ما را امتحان كند. پدر در ادامه از پرستاران به نيكي ياد مي‌كند و از آنان به عنوان فرشتگان نجات نام مي‌برد، اما گله‌هايي از پزشكان دارد.. كه دوست دارد، در اين باره زياد توضيح ندهد، چون فايده‌اي ندارد، <دخترم كه دوباره بر نمي‌گردد.>پدر در ادامه مي‌گويد: عشق به بازيگري اجازه نداد كه او در آمريكا زندگي كند، من با توجه به استعدادهايي كه از او سراغ داشتم، يقين ‌داشتم كه اگر در آن جا تحصيل مي‌كرد، با مدرك دكتراي روان‌شناسي باليني از آنجا باز مي‌گشت. اما نمي‌دانم چه شد كه او دوباره به ايران بازگشت. پدر در ادامه مي‌گويد: من هم مثل همسرم دلم براي پوپك تنگ شده است، معتقدم كه پوپك پرواز زيبايي داشت و شايد پرواز زيبا كردن، از زندگي زيبا كردن هم مهم‌تر باشد. منظورم اين است كه زيبا مردن هم جزو نعمت‌هاي خداست.
     در هشت ماهي كه او بستري بود، به چشم ديديم كه مردم چه طور براي او دعا و راز و نياز مي‌كنند و آرزوي سلامتي‌اش را داشتند. پدر پوپك در پايان از زحمات صدا و سيما و مخارجي كه بابت پوپك متحمل شدند، به ويژه از زحمات آقايان ضرغامي، پورمحمدي و تقدسي قدرداني مي‌كند كه طي اين مدت كمك‌رسان او و خانواده‌اش بودند.وي مي‌گويد: طي مدت هشت ماه، سازمان صدا و سيما هفتاد ميليون تومان خرج دخترم كرد...

    _ _ _
    و سرانجام پوپك گلدره، فرزند دوم محمدرضا گلدره، در شب تولد رسول اكرم(ص)، در 27 فروردين‌ماه 1385 در حالي كه 34 سال و هشت ماه سن داشت، دارفاني را وداع گفت...
    
    
    همين چند سال پيش، او جايزه بهترين بازيگر زن با بازي در فيلم <موج مرده> را از آن خود كرده بود. با او قرار گفتگو گذاشتم. ابتدا امتناع مي‌كرد، اما او را مجاب كردم كه با من گفتگو كند. به من گفت: چه مي‌خواهي بپرسي؟ كجا به دنيا آمدم، كجا تحصيل كردم، نظرم را درباره اين سكانس بگويم و شايد بهترين پرسش اين باشد كه پيام اين فيلم چه بود؟ گفتم: سركار خانم، ما هم مقصر نيستيم، بلكه اذهان عمومي از ما اين چنين پرسش‌هايي مي‌خواهند. كمي فكر كرد و گفت: يعني مردم... گفتم: آري. گفت: همه مردم... گفتم: نه، آن قشري كه حداقل مطبوعات را مي‌خوانند و از طرفداران دنياي سينما هستند. اين‌ها، هم جزوي از مردم هستند. گفت: حالا كه پاي مردم وسط است، پس بپرس... و من پرسيدم و پرسيدم تا اين‌كه رسيدم به پرسش كليشه‌اي پاياني، مثل تمام مصاحبه‌ها <حرف پاياني...> دوباره به فكر فرو رفت، مثل پاسخ دادن به ديگر پرسش‌ها، كه با طمانينه به آنان پاسخ مي‌داد. برخلاف خيلي از هنرمندان، براي طرف مقابل، ارزش قايل بود. ما خبرنگاران زماني كه رو در روي كسي براي گفتگو مي‌نشينيم، متوجه مي‌شويم كه چه كسي حال و حوصله گفتگو را دارد و چه كسي حال و حوصله ندارد... چه كسي مي‌خواهد با پاسخ‌هاي تك كلمه‌اي از شر ما راحت شود و چه كسي با فكر، تعمق و تامل پاسخگوي پرسش‌هاي ماست و گلدره از اين گروه بود. گروهي كه يا مصاحبه نمي‌كرد و اگر هم حاضر به مصاحبه مي‌شد براي فرد روبه‌رو، ارزش قايل مي‌شد.
    مثل آن بازيگر زن تازه به دوران رسيده‌اي نبود كه شش ماه، ما را امروز و فردا كرد و سرانجام هم گفت: پرسش‌هايتان را بياوريد، پرسش‌هايمان كه به پانزده پرسش مي‌رسيد را برديم و به او سپرديم كه حداقل براي هر پرسش سه، چهار خط مطلب بنويسد... پس از دو ماه از آن روز كه به دنبال پرسش‌هايمان بوديم، به ما گفت كه برويم از منزلشان در يكي از خيابان‌هاي فرعي ميرداماد تهران بگيريم.

    زماني كه مادر بازيگر مربوطه، كاغذ را دستمان داد، از حالت تعجب داشتم شاخ در مي‌آوردم؛ پس از شش ماه به دنبال او بودن و دو ماه هم به دنبال پرسش‌ها، براي هر يك از پرسش‌ها، تنها چند كلمه پاسخ داد. از پانزده سوال، شش پرسش عادي را پاسخ نداد؛ به سه سوال ديگر، بلي يا خير گفت و براي شش سوال هم، تنها چند كلمه پاسخ... از مجتمع كه خارج شدم، كاغذ را مچاله و به گوشه‌اي پرتاب كردم. زير لب به خودم دشنام دادم كه هشت ماه از وقتم را صرف او كردم و روانم را آزار دادم، آخرش هم... وقتي كه او برايت احترام قايل نمي‌شود، آن گاه براي چه بايد عكس او را با ژست‌هاي مختلف روي جلد بياوري... شايد پاسخ اين باشد، <براي مردم...> اما او براي مردم، براي من و براي تو چه كرد؟ مردم بايد بدانند كه برخي از اهالي اين قشر چگونه رفتار مي‌كنند... ما براي آنان مي‌گوييم كه براي مردم از شما گفتگو مي‌خواهيم و آن گاه آنان هشت ماه، ما را به دنبال خود مي‌كشانند. زماني كه اين اتفاق در تابستان گذشته كه اگر اشتباه نكنم، مردادماه گذشته بود، افتاد... به ياد حرف‌هاي <پوپك گلدره> افتادم كه به من در اوج محبوبيت و مشهوريت به خاطر دريافت سيمرغ بلورين از جشنواره فجر گفت: اگر به خاطر مردم است، بپرس و من پرسيدم تا رسيدم به همان پرسش پاياني. <اگر در پايان چيزي دوست داريد، بگوييد، به عبارتي سخن پاياني> و او پس از كمي تامل گفت: <ما انسان‌ها، بايد قدر يكديگر را بدانيم، مرگ به همه ما نزديك است، مرگ در كمين همه ماست، دنيا چند روزي بيشتر نيست، ما در دنياي ديگري هم بايد زندگي را تجربه كنيم، مرگ پايان زندگي نيست، پس با كوله‌باري از رفتار پسنديده به سوي آن دنيا گام برداريم.>
    و لحظاتي بعد صحبت‌هايش عاميانه‌تر شد: <براي يكديگر كلاس نگذاريم، از غرور فاصله بگيريم، دل‌هايمان را به يكديگر نزديك‌تر كنيم، به ماديات زندگي توجه بي‌جا نشان ندهيم و از گذشتگان عبرت بگيريم، دست پايين‌تر از خود را بگيريم و به او كمك كنيم كه تنها همين مسايل، نام انسان‌ها را نيك مي‌كند...> و چه زيبا پوپك آن گفته‌ها را به زبان آورد، چرا كه خود اين گونه بود و به همين شكل زندگي مي‌كرد...
    روحش شاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 19:26  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:11  توسط حامد طهرانی  | 

 

 

يك دختر در حمام 

                                                               

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره

۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش

۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان

                                                             

۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده

۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره

                                                               

۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره

۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه

۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي

۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته 

                                                           

۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده

۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت

۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه

۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه

۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

ساعت ۸ شب

 

يك پسر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق

۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم

۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه

۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش

۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره

۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره

۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا

۹ـ زير دوش میـ**زه  و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده

۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش

۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و جیش میکنه توش

۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه

۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق

۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه

ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:7  توسط حامد طهرانی  | 

یک دوست معمولی هیچ گاه نمیتواند گریه تو را ببیند .

یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود .

یک دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند .

یک دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد .

یک دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد .

یک دوست واقعی  زود تر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند .

دوست معمولیاز دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود .

دوست واقعی می پرسد که چرا نتوانستی  زود تر تماس بگیری .

دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد .

دوست واقعی سعی در حل آنها می کند.

یک دوست معمولی  مانند یک مهمان عمل می کند و منتظر می شود تا از او پذیرایی کنی .

یک دوست واقعی به سوی یخچال رفته  و از خود پذیرایی می کند .

یک دوست معمولی میپندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه معمولی تمام می شود .

یک دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکمتر می شود .

یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند .  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:58  توسط حامد طهرانی  | 

 

 با سلام خدمت خوانندگان وبلاگ سرزمین عشق و دوستی

 با تو جه به کم کار شدن برخی از نویسندگان وبلاگ و بالا بردن

سطح کیفی وبلاگ از خوانندگان وبلاگ برای عضویت در وبلاگ

دعوت به عمل میاید دوستانی که تمایل به همکاری دارند

نام - پست الکترونیکی-  آدرس وبلاگ و  ضمینه نویسندگی

خود را در قسمت نظرات بنویسند   

 

                       

  

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 14:4  توسط حامد طهرانی  | 

تا شقایق هست زتدگی باید کرد

                                                         

                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 16:49  توسط حامد طهرانی  | 

  •    
  •  شنیدم چو قوی زیبا بمیرد                                                                   
  •  فریبنده زادو فریبا بمیرد                        
  • شب مرگ تنها نشیند که موجی
  • رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
  • در ان گوشه چندان غزل می سراید
  • که خود در میان غزل ها بمیرد
  • گروهی بر انند کاین مرغ زیبا
  • کجا عاشقی کرد انجا بمیرد
  • شب مرگ از بیم انجا شتابد
  • که از مرگ غافل شود تا بمیرد
  • من این نکته گیرم که باور نکردم
  • ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
  • چو روزی از اغوش دریا بر اید
  • شبی هم در اغوش دریا بمیرد
  • تو در یای من بودی اغوش وا کن
  • که میخواهد این قوی تنها بمیرد

                                                                         (دکتر حمیدی شیرازی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 3:20  توسط حامد طهرانی  | 

هنوز یه چیزی کم دارم .... ~
یه چیزی مثل دلواپسی مثل دوباره گم شدن ... یه جایی پشت بی کسی
 , هنوز به فکر گفتنم ... به فکر زیر و رو شدن اما یه چیزی کم دارم .
حیف چشمای من یه ماه یاور من ... حیف چشمای من یه ماه با دل من ... ~
گر روزگار نخواهد یه ماه یاور من ... گر روزگار نخواهد یه ماه با دل من ... ~
رفتی و تنهام گذاشتی ...توی یک دنیای کوچیک ..
رفتی و بی تفاوت به غریبه دل سپردی..
دیدمت با یار دیگر .. ولی چشمام همدلی داد که ببینم بیخوابه تا بشینم سر راهت ... ~
برای قصه گو شدن میخوام دوباره تب کنم ... گر بگیرم نفس نفس ... با یک ترانه گل کنم
تازه بشم همین و بس ... اما یه چیزی کم دارم ...
چیزی به رنگ چشم تو , غم غریب یک سفر , غم قشنگ چشم تو ...
میخوام دوباره گم بشم تو کوچه های بچگی ... میخوام منم تازه بشم ...~
 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 19:8  توسط حامد طهرانی  | 

تصمیم گرفته بودم برم و دیگه

توی وبلاگ نیام چون تو این چند وقته

کسی که همیشه از خودش برام خاطره های بدی به جا

می ذاره اومد و اینجا هم یه خاطره بد از خودش به جا گذاشت و رفت

به خاطر همین تصمیم گرفتم دیگه اینجا نیام ولی بازم دلم نیومد و برگشتم

آخه دلم تنگ شد واسه وبلاگ

من و ببخشید اگر بی احترامی شد

ولی دلم واسش می سوزه

خیلی بیچارست خیلی   

امیدوارم از این لجنزاری که توش افتاده

بتونه خودش و بکش بیرون

خواستم کمکش کنم

خودش نخواست

خدایا خودت شاهدی که

امیدوارم خوشبخت بشه

البته دیگه برای من اهمیتی نداره

 

                                

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:18  توسط حامد طهرانی  | 

وقتی باهامی

زندگی خیلی قشنگ  میشه

سبز مثل چشات

وقتی نیستی

هیچی رنگ خودش و نداره

همه جا سیاه میشه

دوستت دارم بیشتر از خودم !!!!!!!

 

                                                   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 20:21  توسط حامد طهرانی  | 

چرا دوباره اومدي

كم اذيتم كردي     كم عذابم دادي

اومدي كه چي ؟

چي رو جبران كني ؟

يكي ديگه رو دوست داري

اومدي با به دست آوردن دل من

اون و به دست بياري

كه تقاص پس ندي

باشه من بخشيدمت برو

برو با خيال راحت مطمئن باش

ولي من و دوباره درگير نكن 

تازه نفس راحت كشيدم

تازه داشتم مي فهميدم زندگي يعني چي

ديشب تا حالا  يه لحظه فكرم راحت نبوده

به خدا من بخشيدمت

ديگه با من بازي نكن  

بزرگترين لطف در حق من اينه

 خدا مي دونه چقدر درد دارم ميكشم

برو لطف كن در حقم برو

من بخشيدمت

خدايا  تقاص من و ازش نگير

هميشه اين دعا رو ميگم صبح تا شب

خيالت راحت شد

برو هر موقع خواستي واسه هميشه برگردي بيا

تمام

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 20:35  توسط حامد طهرانی  | 

کلیک کنید           

 

                     سر بزنید منتظر شما هستیم

 

                                                                             art pen

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:22  توسط حامد طهرانی  | 

 

و آن وقت که

عشق را فراموش کردیم

و طعم شیرین گناه را

بر یکدیگر ترجیح دادیم

آنجا نقطه ی پوچی بود

نه نقطه ی شروع  زندگی جدید 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:51  توسط حامد طهرانی  | 

کجایی

اثری ازت نیست

دیگه هیچی نمیبینم

نه اون چشمای قشنگ درشت رو

نه اون عشقی  که تو دلم بود

تو بردی

همه چیز بینمون از بین رفت

ولی چیزی که فراموش نشدنی خاطرات

مرور خاطرات شیرین گذشته

که الان فکر کردن بهش

مثل زهرمار تلخه

فکر نمی کردم اینطوری ازت متنفر بشم

ولی این همون تنفری که تو دنبالش بودی

تنفری که با دروغات می خواستی درست کنی

حالا موفق شدی  بدون دروغ

یه کینه بزرگ از خودت تو دلم بزاری

خیلی دوست دارم بدونم

این دفه که می بینمت قلبم شروع میکنه به زدن یا نه

دوباره سینم داغ میشه یا نه

ولی مطمئن باش

ازت متنفرم

یه عاشق متنفر

ولی نه تنفری که با عقده همراه باشه

این تنفر تا آخر همراهمه

و مثل یه زخم باهام به گور میره

آخه یه عاشق چطوری می تونه با بدی انتقام بگیره

چقدر پیچیدست این زندگی بارها گفتم

بازم میگم

این دنیا حتی ارزش انتقامرو هم نداره

با آرزوی موفقیت برای تو  

                                                                 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 20:59  توسط حامد طهرانی  | 

برید اینجا ضرر نمی کنید مجانی هستش فقط چند تا کلیک و یه کمی پشت کار 

 

                                    در آمد واقعی از اینترنت 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:16  توسط حامد طهرانی  | 

 

 پشت پيشخوان يك اغذيه‌فروشي، دختر نوجوان محجبه‌اي به نام «سارا اسماعيل»، مشغول رسيدگي به درخواست مشتريان است. چشم همه آنان بدون استثنا به سمت سارا خيره مي‌شود كه روسري سرش كرده است و اگر سارا مي‌خواست، به اين ‌نگاه‌ها توجهي كند، نمي‌توانست به پوشش خود ادامه دهد.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، روزنامه «كريستين ساينس‌مانيتور» نوشت: در برخورد با زن و شوهرها، مادران و بچه‌هاي كوچكشان و پسرها، با همه يك‌جور رفتار مي‌كند و كارش را انجام مي‌دهد. در بين كاركنان، فقط او باحجاب است. حجاب، پوششي است كه مو، گوش و گردن زنان مسلمان را پوشيده نگه مي‌دارد. تناقض عجيبي بين سارا و اعضاي خانواده‌اش كه روبه‌روي مسجد بدون حجاب منتظرند، وجود دارد.

تشخيص سارا در ميان ديگر دوستان نوجوانش كه دوستان غيرمسلمانش لفظ «حجابي‌ها» را در مورد آنان به كار مي‌برند، سخت است. اين دخترها پس از خواندن نماز، به فروش كيك شكلاتي مي‌پردازند تا پول به دست‌ آمده از آن را براي مسجد جمع‌آوري كنند و بعد از آن، وقت خود را به گفت‌وگو و خنده و بررسي SMS موبايل‌هاي خودشان صرف مي‌كنند. او دانش‌آموز سال آخر دبيرستان است و درباره حجاب خودش مي‌گويد: اين تنها يك نوع پوشش نيست، بلكه نشان‌دهنده سبك زندگي و نشان‌دهنده هويت من است. او الكل نمي‌نوشد و سيگار نمي‌كشد و قرار ملاقات با پسري نمي‌گذارد و پنج نوبت در روز، مشغول انجام هر كاري باشد، به نماز مي‌ايستد. او يكي از تعداد رو به رشد نوجوانان آمريكايي مسلمان است كه حجاب دارند. چيزي كه در دوره متوجه سوءظن‌ها و ترديدها به سمت اسلام پس از حادثه 11 سپتامبر، جاي تعجب دارد.

او با اين‌كه سال آخر دبيرستان است، تقاضانامه‌هاي گوناگون از كالج‌هاي مختلف كه اطمينان پذيرش در آنها را دارد. براي او مي‌رسد، ولي همچنان منتظر شنيدن پاسخ تقاضاهاي از گزينه برترش يعني دانشگاه «بوستون» است.

سارا يك زندگي معمولي دارد و در اغذيه‌فروشي كار مي‌كند و به باشگاه ورزشي مي‌رود. شب‌هاي جمعه را در مسجد و تعطيلات آخر هفته را هم با ديگر دوستان باحجابش مي‌گذراند. همچنين با آنان به رانندگي در بوستون مي‌پردازند و يا به گردش در ميدان‌ هاروارد در كمبريج مي‌روند.

سارا پايبند اصول اخلاقي و مصمم است و در عين خوش‌برخورد بودن، نماينده ثابت‌قدم مذهبش است و توانايي اين را دارد كه از پس نگاه‌ها و پرسش‌هاي ديگران برآيد.

او به اين سؤال كه يك زن مسلمان بودن به چه نحوي است، پاسخ داده است، به گونه‌اي كه خود سارا، تصميم به انتخاب حجاب گرفت. در حالي كه هيچ‌كدام از خواهران ديگرش اين كار را نكردند. وقتي او مسئله حجاب را مطرح كرد، مادر مصري او از وي خواست كه با دقت اين موضوع را بررسي كند.

سارا تابستان همان سال به خواندن قرآن و حديث پرداخت و خود را آماده انتقال از يك دبيرستان خصوصي اسلامي به يك دبيرستان عمومي كرد.

«سينتيا اندرس»، نويسنده مقاله «كريستين مانيتور» در تعريف «حجاب» مي‌گويد: در اسلام به حجب و اعتدال در پوشش و رفتار همه پيروان اين دين تأكيد شده است. زناني كه در محيط عمومي ظاهر مي‌شوند، دست، بازو و پاي خود را از ديد مردان جامعه پوشيده نگه مي‌دارند.

سارا مي‌گويد: حجاب يك تذكر دايمي براي اوست كه به خود و ديگران احترام بگذارد و اين كار، او را به پايبندي‌‌اش بر اصول اسلامي، اطاعت و نيكوكاري و نوع‌دوستي تشويق مي‌كند. او ادامه مي‌دهد: شما بايد هميشه خدا را در هر كاري كه در حال انجامش هستيد، در نظر بگيريد. هر كاري كه مي‌كنيد، بايد خدا از آن راضي باشد. طرز رفتار سارا كاملا حساب‌شده و محدود است. او مي‌گويد: اگر مي‌‌خواهيد از يك الگوي رفتاري متعادل و محترمانه پيروي كنيد، بايد خودتان باشيد. البته بايد گفت سارا تاكنون به خاطر حجابش مورد اذيت قرار نگرفته، چراكه بيشتر اين امنيت را مرهون زنان مسلمان پيش از خودش است.

سارا دوستان غيرمسلمان هم دارد كه در البته سطح معمولي است. او معتقد است در روابط به مرزهايي مي‌رسيد كه نبايد پا را فراتر بگذاريد؛ يعني نوشيدن مشروب و پارتي رفتن در زندگي او وجود ندارد. او زندگي به همراه خانواده و شش خواهر و برادرش را ترجيح مي‌دهد. او همان‌گونه كه در عكس نشان داده شده، سرگرم آهنگ‌سازي با كامپيوتر است. او خود به اسلام روي آورده و در عين حال، خود را يك نوجوان آمريكايي مي‌داند كه مي‌خواهد خودش باشد.

                                                          

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:49  توسط حامد طهرانی  | 

گل بهرام

بگو نه

صدام کردی

وقتی تو نیستی

حنا خانم

رازقی

من اگه خدا بودم

پروانه در مشت

راه من

 

                                                         

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:56  توسط حامد طهرانی  | 

دوباره یه شب  پنجشنبه دیگه اومد و من به یاد تو خاطرات گذشته رو مرور می کنم چقدر سخته 

نبودنت . و چه زیباست سفر کردن در خاطرات گذشته در کنار تو بودن این شعرو خودت بهم یاد دادی

کاش می شد عمر با تو رفته را در نوار زندگی تکثیر کرد یاد تو همیشه تو دل من زندست و باهاش

زندگی می کنم مطمئن باش هیچ وقت فراموشت نمی کنم .

همیشه به یاد تو

آلبوم خاطراتم رو ورق می زنم

وقتی به قسمتهایی می رسم که

تو هستی قلبم تند تند شروع می کنه به زدن

یه چیزی یه کسی توی سینم

انگار محکم قلبم و فشار میده

سینم داغ میشه میسوزه

یهو اشک تو چشام پر میشه

میخوام هر جا که هستی پیدات کنم

رو به روت وایستم

داد بزنم

این منماااااااااااااااااااااااااااااااا

همونی که همیشه دستت تو دستاش بود

همونی که همیشه سرش رو شونه هات بود

همونی که با هاش قسم خوردی

همونی که همیشه ......

خیلی سخته کی می فهمه من چی میگم

تو که بودی نمی فهمی    چه برسه به یکی دیگه

دیگه خسته شدم ادای آدمای بد و در آوردم

همیشه تو دلم دعات می کنم

نفرینت نمی کنم 

تا سالم خدا بهم برت گردون

خدا یا مواظبش باش

دستت امانت  

دیگه هیچی  

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 20:48  توسط حامد طهرانی  | 

امروز صدای هق هقم و شنیدی

دیدی چطوری زار می زدم

دیدی چطوری بهت التماس می کردم

و تو چه راحت گفتی یکی دیگه رو دوست داری

و من چه راحت گریه می کردم  

این چندمین بار بود که غرورم و گذاشتم زیر پام

و تو چه راحت گفتی

که عشقت هوس بوده

و من چه سخت

تو را فراموش خواهم کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 1:49  توسط حامد طهرانی  | 

امروز صدات تو گوشم بود

دوستت دارم !!!!!!

دروغگو

یادته این جمله رو چند بار بهم گفتی ؟؟؟

و من ساده چه راحت باورت کردم

الان دستت تو دستای کیه ؟

به کی میگی دوستت دارم

ولی اینو مطمئنم اگر کسی بهت بگه دوستت دارم

داره بهت دروغ میگه

آخه خودت بهم می گفتی

هر موقع تو چشم یکی دیگه نگاه کنی

مطمئن باش یکی هم به من نگاه می کنه

دعات می کنم همین

تمام

                                        

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 18:52  توسط حامد طهرانی  | 

برید اینجا ضرر نمی کنید مجانی هستش فقط چند تا کلیک و یه کمی پشت کار 

 

                                    در آمد واقعی از اینترنت 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 23:37  توسط حامد طهرانی  | 

 

سلام بچه ها من امروز پیش یکی از دوستام  احمد بودم ازش خواستم که توی وبلاگ یه یادگاری بزاره اونم این شعرو گفت

تو به من خندیدی

و تو نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم                        باغبان

از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید 

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد

به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست

که در گوش من

آرام آرام                            خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم که چرا ؟

خانه کوچک ما

سیب نداشت .

من از احمد به خاطر انتخاب این شعر زیبا تشکر می کنم امیدوارم که همیشه در طی مراحل زندگی

شاد و موفق باشه     شما هم همینطور دوستای خوبم

                                                                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 20:7  توسط حامد طهرانی  | 

امروز جمعه ست یکی از جمعه هایی که در نبود تو سپری می کنم

نمی دونم الان کجایی و داری چیکار می کنی

ولی این و خوب می دونم که به یاد من نیستی

ولی من اینجا نشستم و دارم خاطرات گذشته رو مرور میکنم

چقدر درد داره یه عمر با یکی باشی هر جا که پا می ذاری یه خاطره ازش

به یادت بیاد ولی حالا همه چی سر جاش هست جز اون

کی می دونه تو چی می کشی

به هر کی هم بگی با تمسخر نگات می کنه

کاش همه اینا نبودن ولی تو کنارم بودی

چه می دونم

شاید اینطوری ارزش داری واسم شاید الان اگه کنارم بودی

اینقدر برام مهم نبودی

خدایا خدای مهربون واقعا انسان بودن چقدر سخته

و عاشق بودن چه پیچیدست و از انسان بودن سخت تر

امروز خیلی سخت می گذره کاش هر چه زودتر از این برزخ راحت بشم

برزخ عشق

                                                                                   

                             

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 15:53  توسط حامد طهرانی  | 

همراهان سبز سلام :

دوستای عزیز که مایل به تبادل لینک هستن در انتهای وبلاگ پایین گوشه راست  می تونند

در خواست بدهند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 1:5  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:47  توسط حامد طهرانی  | 

 

نظرات و پیشنهادات شما ما را در بهتر کردن مطالب وبلاگ کمک خواهد کرد

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم

                                                                    با تشكر ht

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 7:50  توسط حامد طهرانی  | 

 

                                      دانلود جدید ترین آلبومها

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 22:43  توسط حامد طهرانی  | 

 

درسته فراموشت كردم

ولي بعضي وقتها نمي دونم

چرا بد جوري مي ري تو مخم

همش به تو فكر ميكنم

گذراست

ولي تو همون يه ساعت

اندازه كل وقتايي كه به يادت نيستم

اشك ميريزم

بعد بازم حالم خوب ميشه

نمي دونم چرا !!!!

تو مي دوني  ؟

خدايا با اينكه تلخه

ولي حسه قشنگي

اين احساس و

من با تموم دنيا عوض نمي كنم

حس زيباي عشق

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 14:24  توسط حامد طهرانی  | 

  هیچ  بارانی           نمی بارد مگر اینکه صفا دهد

  هیچ       گلی                جوانه نمی زند مگر اینکه هدیه شود

  هیچ  خاطره ای         زنده نمی ماند مگر شیرین باشد

  هیچ لبخندی         نیست مگر اینکه شادی بیاورد

 

پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد تا رو حت را صقا دهد

گل های عشق در دلت جوانه رنند تا آنها را به دیگران هدیه کنی

خاطراتت قشنگ باشند تا آنها را همواره به یاد بیاوری .

لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی .

                                                                      

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:35  توسط حامد طهرانی  | 

              خدایا ما را آن ده که آن به

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:31  توسط حامد طهرانی  | 

 

 

بوی خاک باران زده 

                                              روز اول سال تحصیلی

                قدم ردن در یک مزرعه آفتابگردان                        دریافت هدیه

بوی گل یاس در شب                   

                    نگاه کردن به بارش برف از پشت پنجره

            قبول شدن در امتحان در کمال نا باوری  

        قار قار کلاغ در پاییز        بوی درخت چنار

پیدا کردن صندلی خالی در اتوبوس         

                      صدای امواج دریا

  و از همه بهتر سلامتی  

 

                                            فکر خوب تو چیه ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 3:57  توسط حامد طهرانی  | 

در زندگی درنگ کن وبیندیش

قبل از هر عکس العملی فکر کن

صبور باش

ببخش و فراموش کن

بگذار و بگذر

از یک نفر گرفته تا هزاران نفر همه را دوست بدار

مادر ترزا میگوید : اگر مدام در مورد  مردم قضاوت کنی دیگر

برایت وقتی باقی نمی ماند تا آنها را دوست بداری .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 14:0  توسط حامد طهرانی  | 

                                  

هنگام ازدواج بیشتر با گوشهایت مشورت کن تا با چشمهایت (ضرب المثل آلمانی )

مردی که به خاطر پول زن میگیرد به نو کری می رود (ضرب المثل فرانسوی )

زنی سعادتند است که مطیع شوهر باشد ( ضرب المثل یونانی)

داماد که نشدی از یک شب شادمانی و و عمری بد اخلاقی محروم گشته ای

(ضرب المثل لهستانی )

برای یافتن یک زن مناسب می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی (ضرب المثل چینی)

تاک را از خاک خوب و دختر خوب را زا یک مادر خوب و اصیل انتخاب کن (ضرب المثل چینی)

اگر زنی خواست که به خاطر پولت با تو ازدواج کند با او ازدواج کن و پولت را از دست او دور نگهدار

(ضرب المثل ترکیه ای )

اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند دو نفر را بد بخت کرده است (محمد حجازی )

ازدواج کنید به هر وسیله ای که می توانید زیرا اگر زن خوبی گیرتان بیاید بسیار

خوشبخت خواهید  شد و اگر گرفتار یک همسر بد شدید فیلسوف بزرگی خواهید

شد  (سقراط )

من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد تا هر چه پیر تر شدم عزیز تر

شوم (آگاتا کریستی )

ازدواج مجموعه ای از مزه هاست که هم تلخی و هم شوری دارد و هم تندی ترشی و شیرینی و بی مزگی . (ولتر)

با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی کن (ضرب المثل آلمانی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 13:29  توسط حامد طهرانی  | 

خسته شدم از بس حرف هایت را شنیدم

نگاهت را خریدم،نوِشته های تو را ورق زدم

درد ها یت را کشیدم

زندگی را از چشم تو تجربه کردم

خسته شدم از بس تو را زندگی کردم

کلافه ام از تکرار تو

خسته ام از خستگی هایت

یکبار تو گوش کن تا صدایم در گوشت به آرامی ذهن مرا به تصویر بکشد

یکبار هم خیالات مرا بباف

دردهایم را در قلبت احساس کن

بودنم را لمس کن

یکبار اشک های مرا گریه کن

به جای من ضجه بزن

یکبار اندیشه های مرا بیندیش

این بار تو گوش کن

فقط یکبار من باش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 3:0  توسط حامد طهرانی  | 

 

او که می رود

با خود می برد همه مرا

ته نشین می شوم

در عمق ذهنی آشفته

تا دیگر بار

     عطش رهگذری

                    بیرون آورد

و با خود ببرد

                     همه مرا ...

 

                     م ـ فخرایی (پائیز 79)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:37  توسط حامد طهرانی  | 

صدای قلبم و می شنوی

مطمئنم که احساسش می کنی

حتی اگر ازت دور باشم

دستم نمیاد بنویسم

نمیدونم من بد بودم یا تو

ولی اگر من بد بودم به پستی تو نبودم

حتی اگر این و به خودت تلقین کرده باشی

دلایل زیادی دارم

نمی دونم برام مردی یا هنوز هستی

مثل برزخ می مونه

خیلی بده آدم تکلیف دلش و ندونه

بعضی وقتها دلم برات تنگ میشه

اشکم از گونه هام سرازیر می شه

بعضی وقتها احساس آزادی می کنم

بعضی وقتها خوشحال و سرمست

بعضی وقتها ناراحت و دمق

ولی این و می دونم

هر جا تو باشی خوشی

کسی برات مهم نیست

نمیخوام توی مسائل دیگه زود قضاوت کنم

ولی امیدوارم خوب باشی نه بد

برات همیشه آرزوی موفقیت می کنم

البته اگر دوباره تو یادم بیای

چون من دارم سعی می کنم فراموشت کنم

و مطمئن باش که تو پشیمون می شی ولی اون موقغ دیگه دیر

بهت گفته بودم که اگر لازم بشه خیلی راحت تر از اون که فکرش و کنی تموم میشه

حالا اگر نقش دلقکم بازی کنی و برگردی نمیدونم شاید قبولت کنم

آخه تو که می دونی  .............

                                                                 یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:1  توسط حامد طهرانی  | 

 

 

نظرات شما باعث بهتر شدن مطالب وبلاگ خواهد شد از شما    متشکریم

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0:9  توسط حامد طهرانی  | 

 

آیا زمانی که شاد هستید دوست دارید با افراد ناراحت و افسرده ارتباط بر قرار کنید؟

هرگز !                               شما حتما به دنبال انسان شادیمثل خود خواهید گشت .

انسانهای  شاد افراد  شاد و  بانشاط را جذب میکنند و افراد   ناراحت و افسرده

انسانهای غمگین و دلسرد را به سوی خود می کشانند .

علاوه بر این هیچ کس به  غیر از  خودتان  نمیتواند   شما  را خوشحال  و  شاد  کند

در  آوازها  و  فیلمهای  تلویزیونی  مردم  می گویند :  قبل  از  آمدن  تو  من  تنها  بودم

ولی تو  آمدی و همه  چیز را  تغییر  دادی .   اما در جهان  واقعی و  دنیای حاضر انسانها

می گویند :      قبل از آمدن تو من انسان نا امیدی بودم اما تو با آمدنت همه چیز را

بدتر کردی .        در دنیای  واقعی انسانها زندگی ما  را   تغییر  نمیدهند  بلکه  این  ما

هستیم که می توانیم در زندگیمان تغییرات موثر ایجاد کنیم .

اگر  شما  غمگین  هستید  یا  احساس  سرافکندگی  می کنید  فقط   خودتان

می توانید فکرتان را عوض کنید وفقط در این صورت است که می توانید مرحله به مرحله

خودتان را از تنگنا نجات دهید .

به محض اینکه نیمه روشن همه قضایا را ببینید انسانها و دوستان خوشحال و شاد

را به سوی خود جذب خواهید کرد .

به منظور احاطه شدن توسط انسانهای مثبت و شاداب ابتدا باید لبخندی زیبا بر

لبان خود بنشانید .

به طور خلاصه در یک جمله می توانم بگویم : وظیفه شما در زندگی این نیست که دنیا

را عوض کنید . بلکه باید تنها خود را تغییر دهید .

                                 

                                              طناز غفارزادگان

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:13  توسط حامد طهرانی  | 

در آرزوی بازگشت و سر زدن آفتاب وصال تو
شب هجران را تحمل می کنم
بيهوده نيست که من بی تو،قادر به نفس کشيدن نيستم،
بی تو سرگردانم.
من بی تو سياهی سردم و سرابی ساکت.
در خلوت تنهايی هايمان برای تو گريسته ام.
در همه دلهای عاشق به خاطر تو تپيده ام، در تمام لحظه
هايی که نيستی چه اشکها که ريخته ام.
در تمام جستجو های بی انتها به دنبال تو گشته و تو را از
ميان دشتهای پر از گلهای شقايق يافته ام.
سوسوی عشق تو اکنون به شعله ای تبديل شده و پا تا به
سرم را در بر گرفته است.
و آن زمانی که تو را يافتم تو همه چيز من شدی و من همه
چيز تو عشق را پی ات روان کرده ام تا با تو همراه شود و من
مجنون وار و شيفته به دنبال جرعه ای از آن به دنبالت
خواهم آمد.
زيبايی ها از تو نشانه می گيرند، آنها نيز می دانند که تو
سر چشمه تمام زيبايی هايی.
پاکی را برای من تو معنا کرده ای، صداقت را از سينه تو
شناختم و گلها شميم خود را از انفاس بهاريت به ارث
برده اند،ستارگان رسم شب زدايی را در مکتب عشق از تو
آ موخته اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 7:52  توسط حامد طهرانی  | 

 

 

وقتی به سختی چشمانم را بر روی جهان

اسرار آمیز گشودم در جستجوی تو بودم

وقتی مادر برای اولین بار دستان مشت کرده ام را در دست خود گذاشت

وبه من امید به زندگی بخشید  در جستجوی تو بودم

وقتی قطرات اشک گونه ام را تر می کرد

 در جستجوی تو بودم

وقتی لب به سخن گشودم در جستجوی تو بودم

وقتی در دشت سر سبز حرکت میکردم  در جستجوی توبودم

وقتی با پاهای برهنه بر روی شنها داغ ساحل قدم می گذارم ......

وقتی از بالای قله هایی که تا سقف آسمان کشیده شده اند

به غروب آفتاب نگاه می کنم .......

وقتی از پشت پنجره به ریزش رقص کنان دانه های برف نگاه می کنم .....

وقتی به صدای قطرات باران که از ناودان می چکد گوش فرا می دهم ......

وقتی در تنهایی خود غوطه ور می شوم .....

وقتی احسای نا امیدی و یاس وجودم را فرا می گیرد ۰۰۰۰۰

وقتی در سکوت شب صدایی می شنوم ......

وقتی از شدت ترس قلبم به تپش می افتد

و تا وقتی که چشمانم را بر روی جهان ببندم 

 در جستجوی تو خواهم بود .

همیشه و هر جا در جستجوی تو هستم

اگر چه با چشم ظاهر تو را ندیده و نخواهم دید

ولی همواره خود را در کنار تو احساس میکنم

و از اعماق وجود دوستت دارم .

                تورا ای خدای  من                         

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:19  توسط حامد طهرانی  | 

کتاب بد را برای خوابیدن می خوانند کتاب خوب را برای بیداری

کتاب بد تو را خسته می کند ولی کتاب خوب  را تو خسته می کنی از بس مکررا می خوانی !!!

همیشه این جمله را باید پیش رو داشت کتاب خوب  را امروز بخوان و کتاب بد را فردا !

کتاب بد در نهایت به حافظه سپرده می شوند اما کتاب خوب  به دل

کتابی که حرفی برای گفتن داشته باشد حرف ندارد !

کتاب خوب  را با چشمانی باز باید خواند کتاب متوسط را با چشمانی نیمه باز و کتاب بد را ....!!!!!

تنها نویسندگان کتابهای بادکنکی از سوزن ا نتقاد می ترسند

کتاب خوب  گل چهار فصل است

بعضی کتابها به خواننده می بخشند بعضی از او می دزدند

کتاب خوب  کتابی است که وقتی خواننده آن را بست در حقیقتی به رویش گشوده شده باشد

                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 19:58  توسط حامد طهرانی  | 

پیشاپیش  رسیدن سال نو میلادی را به دوستان   مسیحی    تبریک می گوییم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 0:12  توسط حامد طهرانی  | 

 

مادر دوستت دارم 

                                   و 

                                             تا ابد به تو محتاجم

تا ابد دوستت دارم و به تو محتاجم

و همین لحظه اینقدر اشک برای ریختن دارم که مو هایت

تر می شود

خودم را از تو دور کرده ام با این وجود

توجه و عشق تو هنوز در دلم بر پاست

تو سر پناه و مامن من هستی

گه مرا از گزندها و آسیبها حفظ می کنی

من از دیوارها می گذرم و پرواز می کنم

و تمام کارهایی را که باید انجام میدهم

تا در پناه تو باشم

شاید من یاقی یا سرکش باشم

اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو

سرشار است

من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم مادر

لبخندی که هر گره ای را باز می کند

تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای

متاسفم

اما بعد از طوفان های کوچک

این آرامش است که پا برجا خواهد ماند .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 23:14  توسط حامد طهرانی  | 

 

از آخرین بار که به چشات نگاه کردم  خیلی وقته که میگذره 

هیچ وقت آخرین نگاهت یادم نمیره 

چه با شیطنت نگاهم میکردی 

راحت می شد از چشات فهمید

که دیگه واسه من نیستی

وقتی با طعنه بهم میگفتی

ما به درد هم نمیخوریم           چه دردی تو قلبم احساس کردم

فهمیدم دیگه مال هم نیستیم

چقدر درد داشت 

حالا چند سال میگذره

دیگه قلبم خوب شده

دیگه کسی نیست که زخمیش  کنه

دیگه کسی رو توش راه نمیدم

دیگه مال خودمم       و اگر اینقدر خسیسم تقصیر تو هست

ولی  خدا رو شکر می کنم که اینقدر زود

تو رو به من شناسوند  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:15  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:35  توسط حامد طهرانی  | 

 

 

 قاصدك باز رسيد؛
بالهايش خيس.
از كجا آمده ای؟
همچنان رقص كنان، سر در گم،
پی چيزی می گشت
و نمی ديد مرا؛

... من كه در حسرت يك جمله ز عشق
سالها منتظر خط توام،
پس چرا حرف نداری؟

قاصدك حرف بزن
تو كه پيشش بودی ،
راست بگو، هيچ نمی گفت فلان بن فلان؟
قاصدك حرف بزن،
تا ببينم كه كجاست
شهر رؤيايی چشمانِ به زير؟
من هنوزم كه هنوز
پای حرفم هستم
چه بيايد كه دو چشمم به فدای قدمش
چه نيايد كه مرا
كور خواهد كرد،
انتظار ديدن.

قاصدك باز اگر برگشتي
و اگر پرسيدت
ز فلانی چه خبر،
تو خودت حال مرا می دانی
بوسه بر دستش زن
و بگو....


قاصدك پر زد و رفت
بالهايش خيس،
جمله هايم نصفه

و تو مأيوس شدی
كه چرا باز نفهميد كه در وادی عشق
حرف زدن ممنوع است....؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:20  توسط حامد طهرانی  | 

هی پاک می کنم
دوباره می آيند
چه را و چرا؟
بخارهای شيشه دل را !

هی پاک می کنم که تو هم بين عابران
از کوچه قشنگ پر از آرزوی ما
يک بار بگذری

گنجشک مهربان!
با ما که قهر کرده ای اما صبور باش
از باغ های همين دور و بر
يک روز
می آيد عابری که از سر راهش نمی پری...


 



بيچاره پشت شيشه دلم آه می کشد
از آسمان کوچه ما اشک می چکد
از آه من به روی شيشه غبار است و آرزو
فرياد آسمان به نگارم نمی رسد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 20:11  توسط حامد طهرانی  | 

قطعه سنگي كه مانع اشخاص ضعيف و درمانده است در راه انسانهاي توانمند و صاحبان اراده به منزله پله اي مي شود كه آنها را به ترقي و تعالي سوق مي دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14:38  توسط حامد طهرانی  | 



اينجا پر است از حضور تو با اينکه نيستی
زيبای پشت پرده نشسته ! تو کيستی؟
ای کاش لابلای درختان، تو مثل سرو
در پيش چشم های دل من بايستی

بيچاره آنکه روی گلت را نديده است
بيچاره من که ديدم و مشتاق تر شدم
از دست عشق حال خراب مرا ببين:
در خانه ام نشسته ام و در به در شدم

از بس که قصه تو قشنگ است سالهاست
اين شهر با خيال تو در خواب می روند
کوهی و رودهای قديمی سر به زير
از دامن بزرگ تو بي تاب می روند

يک عمر بين آتش و گل دست و پا زدم
ديگر حديث آتش نمرود عجيب نيست
وقتی ترانه های تو تا عرش می رسند
ديگر صدای حضرت داوود عجيب نيست

يوسف اگر که رونق بازار را شکست
تو رونق از تمام جهان برده ای به ناز
در آرزوی کعبه مغيلان به جان خرند
کعبه به آرزوی تو آغوش کرده باز

"ديوانه محبت جانانه ام هنوز
دست از دلم بدار که ديوانه ام هنوز"
مهمان سفره های غريبان شدم ولی،
در بند ميزبان همين خانه ام هنوز

...........................................................
هر قصه ای تمام می شود الا حديث عشق
هر چيز می رود ز خاطره الا شميم دوست
از درد دوريش همه شب خون دل رواست
دائم در اين معامله ماندن بهای اوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14:3  توسط حامد طهرانی  | 

                                      

با نظراتتون مارو در بهتر كردن وبلاگ خودتون راهنمايي كنيد    ممنونم

                                                                               مديريت وبلاگ

           پست الكترونيك ما : hamed_tehrani43@yahoo.com   

منتظر نظراتتون هستيم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:19  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 20:16  توسط حامد طهرانی  | 

 

کاشکی باد نبود

کاشکی خاک نبود

کاش این زایش هر روز نبود

خودکشی زشت نبود

کاشکی جاده تقدیر اول راه نبود

کاش بوسیدن تو آخرین بار نبود

کاش این باد خزان زاده فکر نبود

کاشکی روح و تنم تشنه عشق نبود

اگر این سوز نبود اگر این باد نبود

اگر این عشق نبود

اگر این مهر نبود

آخرین لحظه دیدار رخت پرسش فکر نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 19:54  توسط حامد طهرانی  | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:53  توسط حامد طهرانی  | 

 

یک دوست معمولی هیچ گاه نمیتواند گریه تو را ببیند .

یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود .

یک دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند .

یک دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد .

یک دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد .

یک دوست واقعی  زود تر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند .

دوست معمولیاز دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود .

دوست واقعی می پرسد که چرا نتوانستی  زود تر تماس بگیری .

دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد .

دوست واقعی سعی در حل آنها می کند.

یک دوست معمولی  مانند یک مهمان عمل می کند و منتظر می شود تا از او پذیرایی کنی .

یک دوست واقعی به سوی یخچال رفته  و از خود پذیرایی می کند .

یک دوست معمولی میپندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه معمولی تمام می شود .

یک دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکمتر می شود .

یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند .  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:1  توسط حامد طهرانی  | 

بگذار هر روز

                   رویایی باشد

                                    باور نکردنی

                                                   بگذار هر روز

                                                                    عشقی باشد

                                                                                  دچار شدنی

                                                                  بگذار هر روز

                                                 بهانه ای باشه

                                                                 حیات بخشیدنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 23:2  توسط حامد طهرانی  | 

هرگز از خنديدن از ته دل با صداي بلند يا زمزمه اي شادمانه خجالت زده نشو

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:45  توسط حامد طهرانی  | 

فرسنگها فرسنگ فاصلهء لبهای من تا نگاه مهربان تو به باریکی یک مو می رسد آنجا که بر سفرهء زمزمه ها می نشینم. و چقدر تلخی این فاصله های هر روزه به حلاوت حضور تو دل می بازند لحظه ای که نگاهم از شوق مهربانی تو نمناک می شود. وتو خاکی می شوی نزدیک می شوی و بر سفرهءخلوتِ تنهایی من میهمان می شوی. تو مهمان من می شوی یا من مهمان تو؟ نمیدانم. توفیری هم نمی کند مهمان هم می شویم.

چهره ات که همیشه با شکوه می تابد در این ثانیه های ناب تنها مهر می شود. آنقدر مهربانیت تابناک می شود که چون آب به دستم می دهی از شوق می لرزم. حلاوت نگاهت تلخی دهانم را فرو می شوید و لبهایم، لرزان، جسارت بوسه باران ِ سر انگشتان دوست داشتنی ات را به خود می دهند. و تو نگاه باران زده ام را بیش از هر چیز دوست داری.

خودت می دانی که چقدر این شبها دوست داشتنی می شوی؟ می دانی که همه عمرم را به این ثانیه های رویایی با تو بودن می بازم؟

من هنوز نگاهت می کنم و هنوز از عطر وجودت سیراب نگشته ام که آهنگ عزیمت می کنی. فشار نگاه محتاجم تو را از رفتن باز نمی دارد و تو با همهء التماسهای قلب من به یک نگاه و چند ثانیه حضور قناعت می کنی. باشد... همهء عشق من و ناله های قلمم به تنها چند ثانیه حضور تو. باشد ... سر سفرهء تنهایی ام با خیال تو زمزمه می کنم و در انتظار نسیم وجودت تا فردا غروب روزه صبر می گیرم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 15:28  توسط حامد طهرانی  | 

آب را گل نکنیم:

در فرودست انگار کفتری می خورد آب...

چه گوارا این آب! چه زلال این رود!

مردم بالادست چه صفایی دارند!

چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیر افشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آنجا، می کند روشن پهنای کلام.

بی گمان در ده بالا دست، چینه ها کوتاه است.

مردمش می دانند که شقایق چه گلی است.

بی گمان آنجا آبی، آبی است.

غنچه ای می شکفد، اهل ده با خبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 15:1  توسط حامد طهرانی  | 

لحظات گرانبها را

در حسرت گذشته

نابود مکن .....

در اندیشه امروز و فردا باش

به اشتباهات گذشته پیله

مکن

از آنها عبرت بگیر

                                                                               دبی آوری                                        

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 21:9  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 17:9  توسط حامد طهرانی  | 

خدایا ما را آن ده که آن به

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 13:2  توسط حامد طهرانی  | 

 

اولين بار كه نگاهم با طنين نگاهت آشنا شد هنوز به خوبي معناي دوستي را نفهميده بودم. هنوز نمي‌دانستم كه شقايق چه رنگي دارد و گرمي خورشيد از كجاست؟
ولي امروز مي‌دانم كه دريا يعني چه و به اندازه تمام درياها دوستت دارم. امروز مي‌دانم مهرباني گل‌ها از چيست مي‌دانم عشق چه معنايي دارد و موج محبت را مي‌توانم در چشمانت حس كنم لطافت صبح را مي‌توانم لمس كنم و معناي رنگ سرخ شقايق را فهميده‌ام.
اين روزها صدايت را هر صبح از راه قلبم كه هميشه به يادت گرم است مي‌شنوم ، قلبي كه به واسطه حضور تو به زمين و آسمان محبت دارد.
حالا كه اينها را فهميده‌ام به ياد تو شقايقي در دلم مي‌كارم و هر صبح آن را با آواز پرستوها نوازش مي‌كنم.
لطافت، پاكي، عشق، صداقت، دوستي، محبت و ... را از شقايق مي‌آموزم و در هر نامه نثارت مي‌كنم، نثار تو كه حالا به اندازه ستاره‌هاي آسمان مهرباني داري و به من آبي بودن را آموخته‌اي.
ما، هر دو به خورشيد، آسمان و ستاره‌ها به خاطر دوستي‌مان مديون هستيم، پس بايد هميشه به ياد آسمان و پرندگان زيبايش باشيم و هرگاه گرما را احساس كرديم به ياد خورشيد بيفتيم كه آن بالا ما را مي‌نگرد.
و هر صبح به ياد همه اين گرمي‌ها و دوستي‌ها به گل‌هاي باغچه دلمان آب دهيم و آواز عشقمان را برايشان زمزمه كنيم.
هميشه جاودان باشي تا در كنارت جاودان بمانم.                   موفق باشی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 12:5  توسط حامد طهرانی  | 

عشق

افسوس رفتي و آنهم در ابتدای هميشه قسمت نبود تا بفهمی ای آشنای هميشه
در باور سبز اين دل آری هميشه تو بودی يک بيستون عشق و رويا درماورای هميشه
ای کاش تقديرمارااينگونه عاشق نمی کرد مانند مجنون مجنون در کوچه های هميشه
در زير بار غريبی باز هم شکسته غرورم نفرين براين دردنامرداين بی صدای هميشه
بگذار اين بار آخر در کلبه سرد غربت تنها بگريم به حالت ای بی وفای هميشه

افسوس - آنگاه که وجودت با تمتم هستی اش فرياد می زند : هشدار
و آن گاه که وجدانت چشمهای خويش را تا سرحد ممکن باز نگه می دارد تا شايد از فراسوی ديدگانش نگاه کنی و آنگاه که عقلت چراغ چشمک زن خويش را به کار می اندازد و پرده غفلت را همچنان بسته نگه داشته و تنها توجه ات را معطوف قلبت کرده ای و جز به نوای او گوش نمی دهی . غافل از اينکه ای قلب ..........
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 4:49  توسط حامد طهرانی  | 

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم            

 

               

دحتر خانمها معذرت می خوایم که شوخی میکنیم البته اگه بهتون بر می خوره

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 2:28  توسط حامد طهرانی  | 

هر شب که می آيد

   دردها و غمهايم را

   به ماه ميگويم

   و هر روز

    از آفتاب ميخواهم

   مراقب تو باشد

   تا مبادا در سايه هاي غم

    اسير شوي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 22:54  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 22:15  توسط حامد طهرانی  | 

ورود دختر خانمها ممنوع در بلاگ اسکای!!!!!!

http://sht.blogsky.com 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 21:37  توسط حامد طهرانی  | 

 

برای اینکه لبهای جذابی داشته باشی واژه های مهربانی را بیان کن.

 برای داشتن چشمهای زیبا خوبیها را در مردم بجو .

 برای داشتن اندامی متناسب غذات رو بات گرسنه ها تقسیم کن .

 برای داشتن موهایی زیبا اجازه بده هر روز کودکی دستانش را لابه لای  موهات فرو ببره .

 برای حفظ وقار با این آگاهی راه برو که هیچ وقت تنهایی راه نمیری .

  انسانها حتی بیشتر از اشیا لازمه تغمیر بشن دوباره تازه و زنده بشن

   اصلاح و باز خرید بشن هیچ وقت کسی رو دور ننداز .

  به یاد داشته باش تو هر کمکی خواستی یکی تو انتهای بازوت پیدا می کنی .

  همینطور که بزرگتر میشی . خواهی فهمید که دو دست داری . یکی برای کمک

  به خودت یکی برای کمک به دیگران .

 زیبایی یک شخص در لباسی که می پوشه نیست .در حالتی که به خودش میگیره

 و طرز شونه کردن موهاش نیست زیبایی یک شخص باید در چشمانش دیده بشه .

 چرا که آن راهرویی ست به قلبش جایی که عشق سکنا داره . زیبایی در خال صورت

 نیست .اما زیبایی واقعی در روح و روان  که بازتاب میکنه . به اهمیتی است که عاشقانه

 ابراز می کنه . احساسی که نشون میده و زیبایی یک شخص تنها با گذشت سالهاست

 که رشد می کنه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:14  توسط حامد طهرانی  | 

Shir farhad pas az 2 sal ye pazzel ro takmil va tamamesh mikone.
Leylun behesh mige: fekr nemikoni kheili tool keshid?!
Shir farhad mige: Na, roo jabash neveshte bid 7 ta 9 sal.


نسل ۳

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 22:30  توسط حامد طهرانی  | 

 

از آنجايي كه اين روزها به طرز خفني باب شده كه همه مي آيند جلوي دوربين و اشك و زاري مي كنند و بغض گلوي شان را مي گيرد و از جور زمانه و بي وفايي هايي كه با آنها شده مي نالند و مظلوميت تاپ و توپ خودشان را بيش از پيش هويدا مي نمايند و دل ما را ال و بل و جينبل ناك مي فرمايند، تصميم گرفتيم برويم سراغ درددل چند تا شخصيت كه تا به حال كسي حرف دل آنها را نشنيده و پي به عمق فاجعه نبرده است.
اگر شما با خواندن آنها منقلب شديد و دل تان قيژ رفت، يكي از آنها را انتخاب كنيد و براي خودتان برگزينيد و يادتان باشد اجرتان بعداً به حساب بانكي تان واريز خواهد شد و اگر هم نشديد، بدانيد خيلي سنگ دل ايد!

پيكان
پيكان بودن هميشه مصيبت است. آدم گاري بشود اما پيكان نشود نه اينكه ناشكر باشيم ها! نه ولي خب آخر اين چه سرنوشتي بود كه نصيب ما شد. اجداد ما را از انگلستان آوردند اينجا، آواره كردند بعد هم نسل در نسل بدبخت تر شديم. حالا همه مصيبت ها يك طرف، هرجا مي رويم فكر مي كنند تاكسي هستيم، خدا شاهد است سر يك
چهار راه نمي توانيم دو دقيقه نگه داريم. پنجاه نفر حمله ور مي شوند طرفمان. يادم مي آيد چند سال پيش كه صفر كيلومتر بودم يك جواني مرا خريد از بس مسافرها جلويش را گرفتند و فكر كردند راننده تاكسي است عاقب صبرش لبريز شد و تصميم گرفت تغييراتي در من بدهد كه از حالت تاكسي خارج شوم. براي اين كار همه پس اندازش را بيرون كشيد و شروع كرد به اسپرت كردن رينگ و لاستيك، نصب چنجر، هيدروليك فرمان، دزدگير تصويري، آنتن برقي و باندهاي خربزه اي و... خلاصه كاري كرد كه از بنز هم شيك تر به نظر مي رسيدم. فرداي آنروز با خيال راحت و خوشحال از اينكه ديگر كسي به چشم تاكسي به او نگاه نمي كند راهي سر كار شد. هنوز از خيابان اول رد نشده بود كه پيرزني درحاليكه دست خود را به علامت ايست تكان مي داد گفت: 100 تومن مستقيم!!

پژو 602
اصولاً ما ماشينهاي خانواده دار و با حيايي هستيم اما نمي دانم چرا بعضاً استفاده هاي غيراخلاقي از ما مي شود. مثلاً هرجا ژوگولو ببولويي باشد جلوي پايش ما را نگه مي دارند، واقعاً تا آن عنصر معلوم الحال سوار شود و پياده شود ما از خجالت آب مي شويم. اما چه
كنيم كه اسممان به بي غيرتي در رفته است. چند روز پيش پدرم (پژوGLX) جلوي من پارك كرد و گفت: تو آبروي ما را برده اي! ديگر فرزند من نيستي!!! آخر من چي كاره بيدم! واقعاً الآن چند روز است كه چراغ روغن را عمداً روشن مي كنم تا مرا از خانه بيرون نبرند. بلكه از اين بي آبرويي خلاص شوم.

ماكسيما
همه ماشينها به ما به چشم «مرفه بي درد» نگاه مي كنند چند روز پيش توي پاركينگ شنيدم كه يك رنو به ماشين كناري من گفت: مواظب باش موقع رفتن به اين بچه مايه دار نمالي! خوب اين حرفها باعث ناراحتي مي شود آخر بقيه ماشينها كه نمي دانند اينجا قيمت ما را بيخود بالا برده اند برادران من در دبي تاكسي هستند، پسرخاله ام در آمريكا زير پاي يك كارمند جزء مي باشد، آنوقت اينجا آقازاده ها سوار مي شوند. واقعاً اين درد را چگونه مي توان تحمل كرد؟

پژو آردي
هيچ ماشيني مثل ما دچار بحران هويت نيست. معلوم نيست پژوه هستيم يا پيكان. البته خود ما بيشتر دوست داريم پژو باشيم براي همين علامت RD را از پشتمان مي كنيم يا لاستيك ها را اسپرت مي كنيم و يا حتي رنگ مشكي به خودمان مي زنيم. اما باز هم از دور تابلوست كه آردي هستيم. به همين خاطر دچار عقده هاي رواني شده ايم. به ما مي گويند پژو حسرتي! بعضي ماشينها هم به ما لقب دوجنسي داده اند. يك عده هم مي گويند شما فرزند نامشروع پژو و پيكان هستيد. يك نفر نيست ما را از اين وضعيت نجات دهد؟

 

                                                                                      نسل سه

                                                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 22:9  توسط حامد طهرانی  | 

خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست
                                              من با تمام جانم پر بسته و اسيرم                   
                                              بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم
                                          عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست     
                                           اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست

 به او گفتم قبولم کن که رسوایت شوم
او گفت کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماند
و حق با اوست عاشق شو همین و هرچه بادا باد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 21:25  توسط حامد طهرانی  | 

بانک مرکزي اعلام کرده اخيرا چندسايـت اينترنتي از جمله www.aberbank.com اطلاعات مشتريان را از آن ها گرفته و از حساب هاي آنان برداشت مي کنند.البته خود سايت عابربانک دات کام الان فعال نيست ولي از whois آن مشخص است کجا ثبت و هوست مي شود.اين يک مورد عجيب است چون حتي اگر کسي اطلاعات حساب شما را داشته باشد بدون دسترسي به کارت نمي تواند سواستفاده اي انجام دهد مگر اين که خود کارت را هم هک کنند کسي در اين مورد و اين سايت اطلاعاتي دارد؟

 

بچه ها مواظب باشید lol

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 18:0  توسط حامد طهرانی  | 

زندگینامه دکتر شریعتی :

۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه
۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن يمين»
۱۳۲۵: ورود به دبيرستان «فردوسي مشهد»
۱۳۲۷: عضويت در كانون نشر حقايق اسلامي
۱۳۲۹: ورود به دانش سراي مقدماتي مشهد
۱۳۳۱: اشتغال در اداره ي فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خياباني عليه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگيري كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنيانگذاري ‌انجمن اسلامي دانش آموزان.
۱۳۳۲: عضويت در نهضت مقاومت ملي
۱۳۳۳: گرفتن ديپلم كامل ادبي
۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبيات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاري
۱۳۳۶: دستگيري به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت
۱۳۳۷: فارق‌التحصيلي از دانشكده ادبيات با رتبه اول
۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتي
۱۳۴۰: همكاري با كنفدراسيون‌ دانشجويان ‌ايراني، جبهه ملي، نشريه‌ ايران ‌آزاد
۱۳۴۲: اتمام تحصيلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاريخ و گذراندن كلاس‌هاي جامعه‌شناسي
۱۳۴۳: بازگشت به ايران و دستگيري در مرز
۱۳۴۵: استادياري تاريخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷: آغاز سخنراني‌ها در حسينيه ارشاد
۱۳۵۱: تعطيلي حسينيه ارشاد و ممنوعيت سخنراني
۱۳۵۲: دستگيري و ۱۸ ماه زندان انفرادي
۱۳۵۴: خانه نشيني و آغاز زندگي سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.

 

مجموعه آثار:

- با مخاطب‌هاي آشنا
- خود سازي انقلابي
- ابوذر
- ما و اقبال
- تحليلي از مناسك حج
- شيعه
- نيايش
- تشيع علوي و تشيع صفوي
- تاريخ تمدن (جلد۱-۲)
- هبوط در كوير
- حسين وارث آدم
- چه بايد كرد ؟
- زن
- مذهب، عليه مذهب
- جهان‌بيني و ايدئولوژي
- انسان
- انسان بي خود
- علي
- روش شناخت اسلام
- ميعاد با ابراهيم
- اسلام شناسي
- ويژگي‌هاي قرون جديد
- هنر
- گفتگوهاي تنهايي
- نامه‌ها
- آثار گوناگون (دو بخش)
- بازگشت به خويش، بازگشت به كدام خويش
- باز شناسي هويت ايراني ـ اسلامي
- جهت گيري‌هاي طبقاتي در اسلام
- درس‌هاي حسينيه ارشاد (۳جلد)

سخن آخر :

اي نسل اسير وطنم،

تو مي‌داني كه من هرگز به خود نينديشيدم، تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من حياتم، هوايم، همه خواسته‌هايم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادي تو بوده است. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامي برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشيعم را از ياد نبرده‌ام. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه نه ترسويم نه سودجو! تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من سراپايم مملو از عشق به تو و آزادي تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ايمان داشتن تو است. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من خودم را فداي تو كرده ام و فداي تو مي‌كنم كه ايمانم تويي و عشقم تويي و اميدم تويي و معني حياتم تويي و جز تو زندگي برايم رنگ و بويي ندارد. طمعي ندارد. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه شكنجه ديدن به خاطر تو، زندان كشيدن براي تو و رنج كشيدن به پاي تو تنها لذت بزرگ من است. از شادي تو است كه من در دل مي‌خندم. از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته‌ام مي‌درخشد، و از خوشبختي تو است كه هواي پاك سعادت را در ريه‌هايم احساس مي‌كنم. واسلام

جمع آوري از كتاب : طرحي از يك زندگي                             زینب س

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17:34  توسط حامد طهرانی  | 

كه بودم ؟
امروز چه هستم ؟
زمانی در گمانم بود
در كتاب كهنه ی عشق
از خود افسانه می سازم
زهی باطل
به وقت اوج پرواز خواهش دل
مرغ بال و پر بسته بودم
دلم خوش بود كه با عشق
زنجیر تنهایی گسستم
دریغا افسون ‏ افسانه ای بودم
وامروز موج بی تابم
تك درخت خشك در بادم

                                                              بیژن صف سری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17:21  توسط حامد طهرانی  | 

بچه ها یکی از دوستام گفت می خوام یه یادگاری تو وبلاگت بذارم

و این جمله رو گذاشت

هر که هستی باش لا اقل مرد باش

مرسی هومن واقعا جمله با محتوایی بود امیدوارم تو باقی مراحل

زندگیت این جمله رو سرلوحه زندگی خودتم قرار بدی .

هومن می خواد نظر شما رو هم در مورد این جمله بدون منتظر نظر شما هم هست

با امید موفقیت روز افزون برای تمامی دوستان                          حامد طهرانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 11:54  توسط حامد طهرانی  | 

وقتي درخت
در راستاي معني و ميلاد
بر شاخه‌هاي لخت
پيراهن بلند بهاري دوخت
با اشتياق رفتم به مبهماني آئينه
اما دريغ چشمم چه تلخ تلخ
پاييز را دوباره تماشا كرد
با شرم سر به گريه فرو بردم
آه اي بهار گمشده
در من جوانه‌اي ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 1:45  توسط حامد طهرانی  | 

 

 

 

(باباي بارون)
 بده دستات به دستم، تا با هم كلبه بسازيم
كلبه‌اي پر از من و تو ، از من و تو ما بسازيم
دور بشيم از همه مردم ،واسه درد هم بميريم
با ستاره‌ها بخوابيم ، با ترانه جون بگيريم
كلبه‌اي اندازه عشق ، باغچه‌اي و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم ، مثه ليلا مثه مجنون
تو بشي مادر گلها ، من بشم باباي بارون

من واسة تو واسه من كلبه‌اي مي‌خوام كه تو باغچه‌ش پر باشه از ياسمن
حياتشم سرتاسرش باشه چمن ، فقط واسه تو واسه من
تو كلبمون خدا باشه ، خوشبختيمون قد تموم آسمون
صاف و بي‌انتها باشه
كلبه‌اي اندازه عشق ، باغچه‌اي و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم ، مثه ليلا مثه مجنون
تو بشي مادر گلها ، من بشم باباي بارون
[ترانه زيباي باباي بارون
رضا صادقي كه اين روزها با صداش حال مي‌كنم )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 1:19  توسط حامد طهرانی  | 

 

ديشب دوباره
گويا خودم را خواب ديدم:
در آسمان پر مي‌كشيدم
و لا به لاي ابرها پرواز مي‌كردم
و صبح چون از جا پريدم
در رختخوابم
يك مشت پر ديدم
يك مشت پر، گرم و پراكنده
پايين بالش
در رختخواب من نفس مي‌زد

آنگاه با خميازه‌اي ناباورانه
بر شانه‌هاي خسته‌ام دستي كشيدم
بر شانه‌هايم
انگار جاي خالي چيزي
چيزي شبيه بال
احساس مي‌كردم!
                                           

                                              

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 1:15  توسط حامد طهرانی  |