تبليغاتX
ورود دختر خانمها ممنوع !!!!!!!!!
اینجا سرزمین عشق و دوستی است ! لطفا از انتها شروع به خواندن مطالب بفرمایید. ((HT weblog ))

حامد جان ازم خواستی در مورد تاریکی بنویسم ، خیلی فکر کردم و موضوعات زیادی رو در نظر گرفتم ولی آخرش تصمیم گرفتم این داستانو بنویسم و به این وبلاگ هدیه کنم ، امیدوارم که همه دوستداران این وبلاگ خوششون بیاد بخصوص اشکان عزیز که همیشه بدونه آدرس برام اینجا کامنت می ذاره ، و به من لطف داره.

 

من از وقتی که یادمه بساط پیک نیک همیشه توی خونه ما رویراه بود پدرم اعتقاد داره باید روزهای تعطیل رو به طبیعت زد و در دل اون زندگی کرد ، خاطره های زیادی از این پیک نیک ها  توی دفتر ذهنم به یادگار دارم ، یکی از این خاطرها مال سالهای خیلی دوره

یادمه تازه امتحاناته کلاس اول ابتدایی رو داده بودم و اواسط خرداد بود ، پدر وقتی از کار  به  خانه  برگشت شروع به جمع آوری وسایل سفر کرد .

یادمه منو برادر کوچکم آرش که اونموقع 1سال ونیم سن داشت هی توی دست و پای پدر میلولیدیم و مثلا داشتیم کمک می کردیم .

و کارهای ما هر از گاهی باعث خنده شدید پدر و مادر می شد ، ما هم با تعجب خیره خیره نگاه می کردیم که کجای کارمون خنده داره ولی اونموقع اصلا متوجه نبودیم .

اما الان که قیافه توپول آرش رو مجسم می کنم در حالیکه مثلا فلاکس چایی که همقد خودش بود رو هن هن کنان می کشید از خنده روده بر می شم.

خب بگذریم یادمه پدر برای اون سفر ما رو به جنگل برد و قرار شد کنار یه دریاچه زیبا در حاشیه جنگل چادر بزنیم .

گرگ و میش غروب بود که به اونجا رسیدیم منطقه فوق العاده زیبایی بود منو آرش از دیدن دریاچه چنان ذوق زده شده بودیم که توی پوست خودمون نمی گنجیدیم ، اما پدر و مادر با عجله شروع کردند به آماده کردن چادر و وسایل آتش ،

پدر بسرعت اجاق درست کرد ، به کمک مادر چادر رو بر پا کردند و گفت من میرم هیزم بیارم  در این فاصله خورشید به زندان غروب رفت و تاریکی ناگهان به زمین هجوم آورد .

گویی همه جانداران جنگل دقایقی از ترس شب سکوت کردند . تاریکی و سکوت رعب آور شده بود من بدون اینکه خودم بخوام دست آرش رو گرفتم و بطرف چادر حرکت کردم ، و با ترس جلوی ورودی چادر نشستیم

صدای تبر پدر از فاصله کوتاهی بگوش می رسید و در اون حالت گوش نواز ترین موسیقی دنیا بود،

مادر اما کجا بود ؟!!!!

تاریکی حالا کاملا  ما رو احاطه کرده بود ، آرش با بغض نالید مامان و به آغوش من پناه آورد ، گریه اش به منم سرایط کرد ، وحشت سراپای وجودم رو در بر گرفت ، شبح درختان ، صداهای مرموز ، زوزه چندش آور باد

همه در پناه تاریکی دست به دست هم داده بودند برای اینکه شبی هول انگیز رو بوجود بیارن . در حالیکه آرش رو محکم در آغوشم می فشردم داد زدم مامان ، بابا کجایین

صدای قدمهایی که نزدیک می شدند آرامش بخش بود ، مادر بود گقت ترانه   آرش        نترسین  من و بابا اینجاییم و بعد از چند ثانیه مادر درکنار ما بود با یه حباب شیشه ای نورانی  هر دو دیوانه وار به هیکلش آویختیم و او در حالیکه ما رو غرق بوسه کرده بود ، سعی می کرد آروممون کنه

من پرسیدم مامان حالا که برق نیست ما باید چیکار کنیم ، و مادر با لبخند حباب نورانی رو نشون من داد گفت ببین دخترم اینجا هیچ چیزی برای ترس نیست این جنگل زیبا داره برای شب آماده میشه ولی تاریکی به معنی زندگی نکردن نیست توی این تاریکی هم موجوداتی هستند که به بقیه کمک می کنن تا بتونن منتظر خورشید فردا باشند بعد حباب رو دست من داد  و من با تعجب دیدم چند حشره نورانی توی حباب پرپر می زدند و از خودشون نور پراکنده می کنن پرسیدم مامان اینا چیه؟؟؟؟!

گفت اینا کرمه شب تابه ، موجود کوچولویی که  به مبارزه با تاریکی میره  و نمی زاره امید اومدن خورشید تا فردا تو دل جنگل بمیره

پدر اومد آتش قشنگی درست کرد ما دور اون نشستیم و به ستاره ها چشم دوختیم و غرق لذت شدیم وقتی خواب بسراغ چشمام اومد مادر گفت ترانه نمی خوای قبل از خوابیدن این کرمهای شب تابو آزاد کنی؟

راست می گفت از جام بلند شدم و حباب رو برداشتم و شجاعانه بطرف درختای جنگل راه افتادم و کنار اولین درخت جنگل در حباب رو باز کردم ، کرمهای شب تاب رفتند

و من با صدای بلند داد زدم تاریکی من از تو نمی ترســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 21:50  توسط ترانه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 12:14  توسط احمد  |