توی کامنتهای قبلیم یه کامنت خیلی برام جالب بود و بد جوری منو به فکر فرو برد ، یه دوست عزیز نوشته بود که اگر 24 ساعت برای زندگی کردن وقت داشتم چیکار میکردم.
خب خیلی جالبه که به آدم قبل از مردن وقت بدن که بعضی از کاراشو انجام بده.
اما ما انسانها با مرگ بشکلی هراس انگیز برخورد می کنیم اصلا انگار تو فرهنگ ما مرگ با کلمه نیستی و نبودن و پاک شدن از صحنه زندگی آمیخته شده.
براستی اگه به هر کدوم از ما بگن که فردا قراره بمیریم چیکار باید بکنیم ، یا درستر بگم چه کاری میکنیم .
فکر کردم و دیدم من دوست دارم اون 24 ساعتو با عزیزترین کسانی که توی زندگیم دارم بگذرونم و اونم به میل خودم ، اما با خودم گفتم این نظره منه، اگه اونا دوست نداشته باشن 24 ساعت برای من باشن چی؟
براستی کی حاضره در یه رابطه دوطرفه منافع خودشو در نظر نگیره و فقط به به طرف مقابلش فکر کنه.
حتی اگه برای مدت کوتاهی باشه ؟؟؟
من اینو بارها تجربه کردم که هیچکسی حاضرنیست بخاطر دیگران وقتشو ، فکرشو، عشقشو بذاره ، آدمها فقط وقتی با دیگران ارتباط دارن که از اونا چیزی میگیرن و در غیر اینصورت ارتباط یک طرفه براشون اصلا جذابیتی نداره .
من دوستی داشتم که ساعتها با اون برای غمهاش به گریه نشستم ، با شادیهاش شادی کردم ، هر روز صبح به خدا سپردمش و در وقت وبی وقت نگران مشکلاتش بودم .
اما اون یه روز بی خبر ترک رابطه کرد ، اون رفت و من موندم با یک دنیا سوال ؟؟؟؟
که آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا خیلی چیزها منو به یاد اون میندازه ، ولی بعید می دونم که اون حتی یادش باشه که من از چی خوشم می اومد یا چی آزارم میداد.
خیلی سخته که شما بین جمع باشین و همیشه سنگ صبور همه باشید خوب بشنوید و خوب همفکری کنید ، اما دیگران حتی نفهمند که بارون رو دوست دارین یا بوی گل مریم شما رو از خود بیخود میکنه ، تماشای برف براتون لذت بخشه ، یا اینکه چقدر قدم زدن توی یه روز سرد پاییزی روی تلی از برگهای زرد قرمز به شما آرامش میده.
هنوزم دارم فکر میکنم چند نفر از کسانی که دوستشون دارم حاضرن تمام 24 ساعت مهلت داده شده به منو بخاطر من وبرای من بامن باشن.!!!!!
هان شما می دونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و یه سوال جالبتر:
چند نفر از کسانی که ادعا میکردند خیلی منو دوست دارن، منو برای همیشه به ذهن می سپرن و روزهای ابری وقتی بارون می باره به یادم میافتن و یا بوی گل مریم تداعی کننده خاطره منه براشون براستی چند نفر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاه میاندیشم،
خبر مرگ مرا باتو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کس میشنوی، روی تورا
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را،بی قید
وتکان دادن دستت که،
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را
که عجب! عاقبت مرد؟
افسوس
کاشکی می دیدم!..
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:27  توسط ترانه
|