نمی دونم کسی از شما توی این فصل دل به کوه می زنه یانه
ولی اگه رفته باشید حتما چیزی رو که من دیروز دیدم شما هم دیدید
دیروز طبق معمول هر جمعه باز دوستان خانوادگی جمع شدند و زدیم بیرون بارون آهسته می بارید ولی هیچکس اعتراضی به بارش آن نداشت حتی کسی از سرمای گزنده بهمن گله نمی کرد آخه می خواستیم دور هم باشیم اونقدر جمع های ما شاد و گرم و دلنشینه که حد نداره 
بزرگترها تصمیم گرفتند که مسیر دورتری رو انتخاب کنند که ما بتونیم حسابی برف بازی کنیم و لذت ببریم ما هم همه جور وسایل شیطنت رو مهیا کرده بودیم .
خلاصه روز قشنگی رو آفریدیم زیر بارون نم نم، چادر زدیم
و از ته مونده برفها آدم برفی ساختیم
برف بارون خورده خیس و به سرو صورت هم حواله کردیم
آواز خوندیم گرد آتش نشستیم لطیفه گفتیم ، حافظ خوندیم، خاطره تعریف کردیم
بعد هم به سرمون زد که از اون دامنه جلوی چشم بریم بالا راه افتادیم و در حالی که کل انداخته بودیم و به هر قیمتی از هم جلو می زدیم از دامنه بالا رفتیم اون بالا بود که من منظره زیبایی رو دیدم که تاحالا ندیده بودم و به همه نشونش دادم همه مبهوت از شگفتی خلقت شدیم
می دونید چی دیدیم 
روی اون تپه کنار یه تخته سنگ توی برفها بوته کوچکی بشکل سمبل سر از خاک در آورده بود و چند گل زیبای سفید مایل به صورتی روی اون خود نمایی می کرد هر کدوم از گلها یه خال بنفش توی دلشون داشتند و پرچمهای زردشون زیبایی شونو دو چندان می کرد.
همه روی برفها نشسته بودیم و بشکل یه دایره گلها رو در میان مون گرفته بودیم .
کی می تونه تصور کنه که این موجود ظریف اینقدر پر طاقت باشه می دونید اون گل یخ بود اومده بود که به زمستان بگه من هستم تو نمی تونی با سرمات امید رسیدن بهار رو از دل دشت بگیری من هستم تا دشت از دیدنم لذت ببره و سعی کنه زنده بمونه تا بهار بیاد


+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 20:35  توسط ترانه
|