+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 21:12  توسط زهراناز یا رز ناز یا ساغر یا زمزم یا اردک
|
از امتحان دادن شب قبل از شب یلدا متنفرم.ذوق آدم را کور می کند.ار شب یلدا هم متفرم.بچه که بودم٬زودتر از همیشه می خوابیدم.چرا که احساس می کردم تمام خستگی سال تحصیلی را این یک شب از تنم خواهد زدود و نمی دانم چرا همیشه انتظار داشتم روز بعد برف ببارد و هیچ وقت نمی بارید.در کویر برف کجا بود؟سهم ما سوز سردی بود که از برف های نشسته روی کوه های اطراف می آمد.
حال دیگر سر شب نمی خوابم.اصلاْ اهمیت ندارد شب یلدا باشد.شب یلدا شب کشداریست مثل همهء شب ها.ملالت بار تر شاید.غم انگیز تر شاید.به فرض هندوانه و آجیل و چه و چه هم بود!به فرض کسی هم به حافظ تفعل زد و باز آمد:
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم درین آرزوی خام و نشد
آخرش که چه؟حافظ هر وقت حالش خوش باشد از می و معشوق می گوید.با شاخ نبات که دعوا می کند از بی مهری و نا جوانمردی!
دور افتادم.گمانم از یلدا می گفتم که تمام قشنگی اش به لحظه ای بیشتر بودن با کسیست.لحظه ای خوشحال تر بودن.به یاد خاطره ای لبخند زدن.از زمانی که یادم می آید یلدا ها همین طور بی معنا بودند.حتی حوصلهء بیرون رفتن با دوستانم را هم ندارم.دوست که نه!همراه!که بنشینیم به تماشای مرغ عشق هایی(بخوانید:کبوتر!!!!!!!!!!!!!!!)که بیخ گوش هم حرف هایی را نجوا می کنند که همه می دانند.وقتی می بینمشان به آنتی راضی می شوم.از جنس آنها نیستم.زمان ما....
کی زمان من گذشت؟کی برای خودم گذشته ای ساختم؟شب های یلدایم را کجا جا گذاشتم؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 20:3  توسط
|
سلام
بازم من اومدم. چیه کم می نویسم آره درست میگی اما چیکار میشه کرد. نوشته های من در مقابل نوشته های زیبای بعضی از بچه ها تویه این وبلاگ...؟
راستی من مطلبی نمی نویسم که بخوام بازدید کننده زیاد کنم یا اینکه بخوام جلب توجه کنم تا همه اون بالای وبلاگ به من رای بدن... نه دوستای گلم من ناراحت نمیشم اگه مطلبم رو نخونی اما خیلی ناراحت میشم که یه مطلبی بنویسم بعداش بشنوم که چند تا از بچه ها کم لطفی کردن... و پشت من حرفها...؟
میشه برای همیشه از زندگی پاک شد... میشه بیهوده دل به دیونه داد... آره نازنین میشه بیهوده بوسید و خندید و گریه کرد و به ناگه از صفحه پاک شد...؟ اندوه تنهایی من

حامد جون تقدیم به وبلاگ زیبات
آخه چقدر بهت بگم برو؟! چقدر باید بهت بگم برو راحتم بزار؟! چرا حرف تو گوشت نمیره؟! از جونم چی می خوای!! دوبار داشتم اون روز زیر بارون قدم می زدم که بازم اومدی...؟! بدون اجازه هم که میای... از دستت راحتی ندارم... بعضی وقتها زیاد میای ! بعضی وقتها کم... ولی ازات خواهش می کنم تو را به بهترین ات دیگه نیای لطفا... ولی از ته قلب نمی خوام!! خوب چیکار کنم دیگه؟!خیلی سرکش شدی... خیلی پر رویی!!!! آخه تو خودت از من ... پس چرا دست از سرم بر نمی داری!!! یه روز اومدم زرنگی کنم ... رفتم یه قفل بزرگ خریدم که در را چفت کنم... ولی اومدی و قفل را هم شکوندی!! اگه میگفتی که چی می خوای از جونم اینقدر ناراحت نمی شدم.... موقعی هم که میرسی به ما زبونت را موش میخوره. کارت شده فقط اومدن... بعداش یه نگاه عمیق کردن و بعد هم رفتن... نمی دونم چیکار کنم ... تو را خدا حرف بزن ... ازات خواهش میکنم...!
دیگه بسه هرچی اومدی تو فکرم و ذهنم رو مشغول کردی ... این فکر من از دست تو آسایش نداره... افکارم رو پریشون کردی... باید چیکار کنم که دیگه نیای به فکرم....!!1
تقصیر خودمه ....... چون دوست دارم
امیدوارم شما هم زندانی این ...نباشید
آره برای بعضی ها این حالت جالبه اما اگه برای یک دفعه گل وجودتون پرپر بشه اونوقت دیگه براتون حاصل این فکرها میشه چند تا اشک چند تا اشکی که

من و از یاد نبرید... بمونید عاشق و سر بلند...؟ یا علی
تا بعد...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 19:5  توسط رامین
|
پشت چراغ قرمز بودم
هوا خیلی سرد شده بود
پسرکی به اتوموبیل نزدیک شد
در بغل دسته ای رز قرمز داشت
آهسته به شیشه ماشین زد
به طرفش برگشتم
ونگاهم با نگاهش گره خورد
چشمان خرمایی درشتی داشت
نگاهش به مخمل می مانست
سبزه و بانمک بود مثل بچه های جنوب
جثه اش برای کار هنوز خیلی کوچیک بود
دوباره زد به شیشه
شیشه ماشین رو پایین کشیدم
سوز سردی به صورتم هجوم آورد
صدای شیرین پسرک در گوشم پیچید
خانم گل نمی خرید
ارزون می دم
همش 2000 تومان
صدایش دلم را ریش می کرد
دستم را بیرون بردم و همه گلهایش را گرفتم
و از جیب کیفم مشتی پول در آوردم وتوی دستش ریختم
می دانستم خیلی زیادتر از پول گلهاست
صدای شیرینش توی گوشم پیچید
اما خانم این خیلی زیاده
صبر کنید بقیه اش رو بدم
سخاوتمندانه گفتم مال خودت
دوباره نگاهم به نگاهش گره خورد
هیچ نشانی از شادی در آن نبود
از این گدا پروری خودم شرمسار شدم
وخون به چهره ام دوید
در مقابل نگاه پرسشگرش فقط لبخند زدم
و اوهم شرمگنانه خندید
پسرک رفت و من با نگاه دنبالش کردم
کمی آنطرفتر
مرد نخراشیده ای جلوی پسرک را گرفت
و پسرک همه پولهایش را در دست او ریخت
آه از نهادم در آمد
پسرک برگشت و با چشم به دنبال چیزی گشت
و وقتی چشمش دوباره به چشمم افتاد
خندید و دستش را به علامت خداحافظی تکان داد
فهمیدم از فروش امروزش همین یک لبخند را مزد گرفته
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 17:26  توسط
|
اگه خودتو توی یک اتاق تاریک دیدی که همه جاش قرمزه و از دیوارش خون میاد
و خیلی تکون میخوره . و ضربه میزنه . نترس تو توی قلبه منی ...


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 17:43  توسط
|
صبح بود از خونه در اومدم برم سر کار جلوی در وایستادم تا دوستم برسه از خونه رو به رویی یه خانم خوش خنده در اومد و اومد به طرف من گفتم شاید سوال داره اومد جلو و گفت شمارت و بده و منم روم کردم اونور و سریع رفت اونور یه ۵ دقیقه بعد دیدم یه آقایی از همون خونه بیرون اومد و با خانوم رفتند بعد از پرس جو فهمیدم که خانم شوهر دارند
یعنی میشه ؟؟؟؟ یه روزی برسه که زمین از این آدمای بد پاک بشه
خدایا اون روزو برسون آمین

شازده
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 23:29  توسط شازده
|
با سلام خدمت تمام دوستای گلم :
من وحید یکی از نویسندگان این وبلاگ هستم و خیلی خوشحالم که در این وبلاگ در کنار تمام
دوستان عزیزم هستم .
هدف من از پست این مطلب تشکر و قدردانی از جناب آقای حامد طهرانی بود .
و دلم میخواد با این تشکر نا قابل جبران تمام زحمات ایشون رو بکنم .
البته دلم میخواد که ایشون رو حضورا ببینم و ازشون تشکر کنم .
من خودم به شخصه واقعا ایشون رو دوست دارم به این خاطر که
برای این وبلاگ دارن زحمت میکشن . البته نه فقط ایشون بلکه
تمام نویسندگان خوب این وبلاگ . دست تک تک این عزیزان رو
به گرمی میفشارم برای این همکاری صمیمانه ای که با یکدیگر
دارند . این جا جاش بود که من از برو بچه هایی که برای بهتر شدن
سرزمین دوستی و محبت زحمت میکشند تشکر کنم .



+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 13:49  توسط
|
یاد مادر بزرگ بخیر بااون حرفهای بیاد ماندینش
دوستی چیه
نشانه هاش چی ان
دوست خوب کیه
اصلا چه جوری میشه یه دوست خوبه رو حفظ کرد
و چه طوری میشه دوستان یکرنگ زیادی داشت بدون درنظر گرفتن جنسیت ، قوم ، زبان، مدرک، پول...
مادر بزرگ می گفت دوستی مثل گل شقایق می مونه
می دونی چرا؟
شقایق تنها گلیه که فقط یک روز عمر میکنه فقط یک صبح تا شب ، و اگه شانس بیاره و بدست نااهلان پرپرنشه غروب همان روز گرده افشانی میکنه و سال بعد در همون جایی که یه شقایق بوده صدها شقایق از زمین سر بیرون میارن.
دوستی هم همین طوره
وقتی بوته زد و به گل نشست باید به اون فرصت داد تا گرده افشانی کنه
و دشتی پراز احساسات سرخ شقایق گون بیافرینه
پس یادمون باشه با عجله گل دوستی رو زیر دست وپای هوس پرپر نکنیم
و دوستان خوبو با حرفهای زهرآهگین دل چرکین نکنیم
نشانه های یه دوست خوب از نظر من
صبر ، محبت ، وفا
از نظر شما چیه؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 18:28  توسط
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 18:49  توسط
|

به خیال خودشان حالم را گرفته اند - آدمها -
يك خاله زنك بازي جديد و به من افتخار نقش اول آن را داده اند .
از هر دري هم ميخواهم فرار كنم از دري ديگر وارد ميشوند و باز
همان آش و همان كاسه!
بعضي ها عجيب از حرف در آوردن لذت مي برند
فكر ميكنم اگر لذتش معادل همان لذتي باشد كه من از
سكوت كردن و فراموش كردن مي برم ميشود بخشيدشان
به هرحال حق دارند بخواهند زندگيشان را لذيذ كنند.
انگار گريزي نيست!
روزهای آخر پاييزي مان بدجوري دارد به "زنيكه بازي" ميگذرد !!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 18:34  توسط
|
"ما در رویای فرا رسیدن فرداییم و فردا نمی آید
ما در رویای شکوه و افتخاری غوطه وریم که خود نمی خواهیمش.
خواب روزی نو را می بینیم٬غافل از اینکه آن٬همین امروز است.
ما رویگردان از رزمیم ٬آن دم که باید در آن قدم بگذاریم."
"و ما همچنان در خوابیم."
"ما ندا را می شنویم اما به آن وقعی نمی نهیم
امید بر آینده بسته ایم٬آینده هم تنها نقشی است بر آب.
در آرزوی خردی هستیم که همواره از آن سر باز می زنیم٬
ظهور منجی را به نیایش ایستاده ایم٬حال آن که نجات خود دستان ماست."
"و ما همچنان در خوابیم."
"و ما همچنان در خوابیم .
و همچنان در نیایشیم.
و همچنان هراسانیم...."
"و ما هنوز در خوابیم."
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 18:15  توسط
|
همراهان سبز سلام :
دوستای عزیز که مایل به تبادل لینک هستن در انتهای وبلاگ پایین گوشه راست می تونند
در خواست بدهند
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 1:5  توسط حامد طهرانی
|
یعنی میشه یه روزی توی خیابون که راه میری و به قیافه آدما نگاه می کنی هیچ چهره نگرانی نبینی
خدایا اون روز و برسون آمین

شازده
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 16:31  توسط شازده
|
خدا انسان را آفرید
و اذن داد که بر خیزد
و از وجودش مسرور شد
و با لذت به خودش تبریک گفت
بخاطر این آفریده
آن انسان آدم بود
پدر من وتو
نمی دانم آیا امروز هم خدا از آفریدن ما مسرور است . ؟
یانه؟
آیا توانسته ایم خواسته هایش را برآورده کنیم
به راستی چه کرده ایم ما
بر زمین
ما که از فکر شریفش بیرون تراویدیم
ما که از نیست به هست مبدل شدیم
و نام آدم بر ما نهادند
اما ما چه می کنیم
در این کره خاکی؟!
جز او وما هیچکس نمی داند
خدایا چگونه زیستن را بما بیاموز
.....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 15:26  توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:47  توسط حامد طهرانی
|

یک بازی جذاب برای گوشی های نوکیا سری ۶۰ که من خودم تا به حال بازی با این گرافیگ زیبا برای موبایل ندیدم پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید این بازی بر روی گوشی هایی که از سیستم سیمبین استفاده می کنند کار می کند مانند : نوکیا ۶۶۰۰ - ۷۶۱۰ - ۶۲۶۰ - ۶۶۳۰ - ۶۶۸۰ - ۶۶۷۰-۳۲۵۰ - N۹۰ و ...
DownlOad >> Sky Force
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 15:24  توسط
|
هر گروهی که جایی در اقلیت باشد به سادگی زیر سوال می رود.آنتی دختر!آنتی پسر!یک اکثریت مجازی به وجود می آورند که به یک اقلیت مجازی ایراد بگیرند و بعد...؟؟؟؟
دختر ها بخوانند٬پسر ها هم بخوانند.زندگی جریان دارد.حتی اگر با معیار های شما سازگار نباشد.هیچ کس به تنهایی بد نیست.شمائی که ادعای قداست می کنید٬درست انتخاب کنید.اگر هم فرد مقابل لیاقت محبت شما را نداشت دلیل ندارد بیخ خِرِ بقیه را بگیرید!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 14:32  توسط
|