جند دقیقه ای بود که از سرزمین خواب به صبح زمین برگشته بودم
و داشتم توی تختم وول می خوردم ، انگیزه ای برای بیرون اومدن از تخت نداشتم
از شما جه پنهان دلم لک زده بود که مامانم بیاد و منو صدا کنه ومنم یه کم خودمو براش لوس کنم
ولی هرچی منتطر شدم نیومد که نیومد
تواین فکرا بودم که صدای خنده دخترانه ای از توی کوچه بلند شد ،
درست زیر پنچره اتاقم ،
صدا بلند تر شد و تبدیل به قهقهه شد .
حس کنجکاوی یا بهتر بگم فضولیم بدجوری تحریک شده بود ، از تخت بیرون زدم و از پشت پرده نگاهی دزدکی به کوچه انداختم .
دخترکی 14 یا 15 ساله با اونیفورم مدرسه ، کوله پشتی انباشته از علوم زمانه بر دوش ، انبوهی از موهای چرب یا نمی دانم خیس از مواد حالت دهنده از زیر مقعنه بیرون زده ، با یک سویی شرت پرپره تنگ ...
درست زیر پنجره اتاق من ایستاده بود و آنطرفتر درست روبروی دخترک پسری 17 یا 18 ساله ترکه ای و امروزی که بزور می شد چند تار مو بر صورتش دید ایستاده بود ، و بی صدا از حرکات دخترک می خندید و به ورودی کوچه اشاره می کرد.
بدنبال اشاره اش چشم گرداندم درست توی ورودی پسری دیگر با همین شکل و شمایل وکمی لاغر تر ایستاده بود و گویی کشیک می داد که مبادا کسی از راه برسد ، و مزاحم ....این دو قناری عاشق بشه
این صحنه توی کوچه ما عادیه
چون مدل کوچه مون طوریه که از دو طرف در رو داره و انتهای هر دو طرف یه میدان گاه بزرگ .
بخاطر همین دنج بودن کوچه ما بهش میگن کوچه عشاق ،
ولی چیزی که خیلی منو متعجب کرده بود و نمی ذاشت از پشت پنچره تکون بخورم دیدن این دو نفر نبود یا حتی لوندیهای تهوع آور آن دختر .
قضیه چیزی بدتر بود و آن هم اینکه دخترک در ظاهر با این پسر حرف می زد ،
و با چشم و ابرو به آن یکی اشاره بازی می کرد .
در جایم میخکوب شده بودم .
احساس می کردم همه بدنم یخ بسته .
بزحمت آب دهنم را قورت دادم .
با چشمان از حدقه درآمده دوباره نگاه کردم .
نه من حتماٌ اشتباه می کردم
حتماٌ اشتباه می کردم
چطور ممکنه آخه
این دختر کوچولو ...
ولی حقیقت داشت ، دخترک بیرون پنچره واقعاٌ داشت با هر دوی آن پسرها نرد عشق می باخت.
و دردناکتر اینکه هر دو پسر از این ماجرا خبر داشتند
بغض عجیبی گلویم را می فشرد 
اشک چشمانم را می سوزاند 
سینه ام از این درد می سوخت
قلبم پاره پاره می شد
خدایا آیا ما به کجا می رویم ، مارا چه شده ، بی اختیار به یاد این ترانه افتادم که یه خواننده اونور آبی خونده
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه
تموم حرفهای همه دروغه
هیچکسی هیچکسی رو دوست نداره
دوست دارم عاشقتم شعاره
اینروزا دخترا فراری می شن
پسرا لیسانس تو بیکاری می شن
دختره تازه اول بلوغه
دلش مثه یه ترمینال شلوغه
هرکی براش بوق می زنه هل می شه
تموم اعضای تنش شل می شه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 22:33  توسط
|
۱- نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما ميگذارند.
2- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش ميتوانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايرادنميگيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام ميدهند).
3- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.
4- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.
5- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.
6- عمرتان بسيار طولاني است.
7- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نميآوريد.
8- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.
9- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.
10- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.
11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.
12- عشق و هنر ابداع شماست.
13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.
14- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي ميرسيد و حالاحالاها بايدبدوند تا به پاي شما برسند!.
15- بهشت زير پاي شماست.
16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.
17- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي ميخوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.
18- هميشه تميز ونظيف و خوشبو هستيد.
19- به وزنتان اهميت مي دهيد و شكمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمي شود.
20- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.
21- مجبور نيستيد از اين خانه به آن خانه برويد و خواستگاري كنيد، مثل خانمها در خانه مينشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه!!! از شما اجازه ي حضور بگيرند.
22- ميتوانيد موهايتان را بلند يا كوتاه كنيد و هر نوع لباسي كه دوست داشتيد بپوشيد از شلوار تا دامن... و هرنوع كفشي را بپسنديد به پا كنيد از اسپرت تا پاشنه سه سانتي و بالاتر.
23- مجبورنيستيدبارهاي سنگين را جابه جا كنيد يا تن به مشاغل سخت و پايين بدهيد چراكه شما يك خانم هستيد!.
24- حق تقدم با شماست.
25- مرد از دامن شما به معراج مي رود.
26- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و از فرط حسادت كبود نشده و خون راه نمي اندازيد.
27- نيم بيشتر صندلي هاي دانشگاه ها را شما تصاحب كرده ايد.
28- ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.
... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد. 
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 14:41  توسط
|
نظرات و پیشنهادات شما ما را در بهتر کردن مطالب وبلاگ کمک خواهد کرد
منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم
با تشكر ht
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 7:50  توسط حامد طهرانی
|
برای دوستم اشکان (البته اگر دوست داشته باشه که اینطوری صداش کنم ) و دوستای دیگه که به نوشته گپ معترض بودند.
اول باید به همه اون دوستایی که نوشته هامو می خونن سلام بگم واز شون تشکر کنم بخاطر لطفی که به من دارن وبعد هم می خوام چند نکته رو درباره نوشته (گپ) تذکر بدم.
اولا : من قصد نداشتم که دخترخانمها رو فرشته ها ی بیگناهی جلوه بدم که شما آقایون همش گولشون می زنید.
دوما": روی صحبتم با اون دسته از آقایونی بود که دخترها رو موجوداتی کودن می دونن و یک سری حرفهای کلیشه ای رو حفظ کردن و به هر دختر که می رسن همونا رو براش تکرار می کنن.
سوما": توی نوشته (گپ) تذکر دادم بعدا" در مورد اون دسته از دختر خانمها یی که ... می نویسم.
چهارما": به اون دسته از آقایونی که گفته بودند که دخترها اونا رو گول می زنن ، باید بگم آدما خودشون دوست دارن که گول بخورن . وگرنه می تونن کسایی رو که فکر می کنن دوست دارن با چند امتحان کوچولوآزمایش کنند و ببین که واقعا" چقدر به حرفهایی که می زنن معتقدند ، و آیا واقعا" مرد راه هستند یا نه؟
در آخر به همه آقاپسرها و دخترخانمهای خوب ایرانی میگم بیایید با هم دوست باشیم ، بدون در نظر گرفتن جنسیت ،قوم ، رنگ پوست ، زبان ....
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 22:32  توسط
|
من یه جاده میخوام
که دو طرف جاده پر از درختای بلند باشه،
جادهه باید هیچوقت تموم نشه، هر چقدرم من توش برم جلو بازم به تهش نرسم، باید تهش توی ابرا گم شده باشه
قبل از اینکه من شروع کنم به راه رفتن یه بارونی هم اومده باشه و زودی قطع شده باشه، فقط در این حد که بوی خاک بلند بشه،
یه کمی فقط، که زمین هم گل نشده باشه
موقعه راه رفتنه من نباید بارون بیاد ها
من تنها دارم راه میرم، تنهای تنها
موقع راه رفتنم هیچ جا رو هم نگاه نمی کنم، دارم تو خودم فکر می کنم
هوا یکمی خنک شده، یکمی فقط ها نه بیشتر، اونقدر باید خنک باشه که من یه کت نازک کلاهدار تنم کرده باشم
و دستامم این مدلی کرده باشم توی این جیبی که جلوشه، درست کنار زیپ، یکی سمت راست جیب و یکی هم سمت چپش،
کلاهه هم افتاده پشتم سرم
من فقط راه میرم
خیلی راه میرم
خیلی زیاد
اونقدر که خیلی خسته بشم
وسط راه، روی زمین، توی خاک و برگ دراز بکشم و خوابم ببره
بعد پاییز بشه و برگا دونه دونه از درختای بالای سرم بیافتن روی من
بعد من زیر یه لایه کلفت از برگ گم میشم
همین ،
تمام.

+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 15:38  توسط
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 22:43  توسط حامد طهرانی
|
یک ضرب المثل چینی می گوید :
یک ایرانی اگر هواپیمایش سقوط نکند،
جان سالم از حوادث رانندگی به در ببرد،
آلودگی هوا زنده اش بگذارد
و زلزله زیر آوار له اش نکند ،
حتمآ از خوشحالی خواهد مرد. 

لطفا ما را از نظرات خودتون بی نصیب نفرمایید
با تشکر
وحید 
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 14:59  توسط
|
بيا خوب باشيم
بيا بخنديم
بيا شادی کنيم
بيا برقصيم
بيا دلقک بشيمو همه رو بخندونيم
بيا برای خندوندن ديگران از جون مايه بذاريم
بيا شعور خودمون رو زير سوال ببريم
بيا خوش باشيم بدون فکر کردن به هيچ چيز
بدون اينکه فکر کنيم معنی اين کارا چيه
اينکه چرا همه چيز تکراريه
اينکه با حس گناه ميتونيم رفتار اطرافيانمون رو حدس بزنيم
اينکه همه آدما بی اينکه بدونن شبيه هم شدن
و اينکه هر چی سعی کنی متفاوت جلوه کنی چندش آور تر می شی
اينکه داری تو اين جهنم خفه می شی
اينکه خدا اذيتش گرفته
اينکه با رابطه بر قرار کردن با آدما مشکل داری
اينکه دلت از همه چيز و همه کس گرفته
اينکه ديگه هيچ چيزی هيجان زده ات نمی کنه
.
.
.
نه
بيا فکر نکنيم
بيا با خودمون قرار بذاريم که ديگه فکر نکنيم
...
حالا بخند
بلند بخند
بلند بلند
مثل ديوونه ها
مثل آدمی که هيچ دلتنگی تو اين دنيای غريب نداره
بيا بخنديم
فقط بخنديم
بلند بلند بخنديم
...
حالا نوبت ماست که خوب بازی کنيم! 
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 21:36  توسط
|
1- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده ميشود.
2- مدت زمان مكالمهي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.
3- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.
4- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز ميكنيد.
5- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.
6- جنسيت شما در موقع مصاحبهي استخدام مطرح نيست.
7- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
8- ظرف مدت 10دقيقه ميتوانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.
9- همكارانتان نميتوانند اشك شما را در بياورند.
10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نميگيرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.
12- با يك دسته گل ميتوانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.
13- وقتي مهمان به خانهي شما ميآيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.
14- بدون هديه ميتوانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.
15- ميتوانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد.
16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابهي داخلي يا خارجي بلد هستيد.
17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.
18- ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد

+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 19:24  توسط
|

درسته فراموشت كردم
ولي بعضي وقتها نمي دونم
چرا بد جوري مي ري تو مخم
همش به تو فكر ميكنم
گذراست
ولي تو همون يه ساعت
اندازه كل وقتايي كه به يادت نيستم
اشك ميريزم
بعد بازم حالم خوب ميشه
نمي دونم چرا !!!!
تو مي دوني ؟
خدايا با اينكه تلخه
ولي حسه قشنگي
اين احساس و
من با تموم دنيا عوض نمي كنم
حس زيباي عشق
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 14:24  توسط حامد طهرانی
|
هیچ بارانی نمی بارد مگر اینکه صفا دهد
هیچ گلی جوانه نمی زند مگر اینکه هدیه شود
هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد
هیچ لبخندی نیست مگر اینکه شادی بیاورد
پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد تا رو حت را صقا دهد
گل های عشق در دلت جوانه رنند تا آنها را به دیگران هدیه کنی
خاطراتت قشنگ باشند تا آنها را همواره به یاد بیاوری .
لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی .

+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:35  توسط حامد طهرانی
|
خدایا ما را آن ده که آن به
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:31  توسط حامد طهرانی
|

بوی خاک باران زده
روز اول سال تحصیلی 
قدم ردن در یک مزرعه آفتابگردان
دریافت هدیه 
بوی گل یاس در شب
نگاه کردن به بارش برف از پشت پنجره
قبول شدن در امتحان در کمال نا باوری
قار قار کلاغ در پاییز
بوی درخت چنار
پیدا کردن صندلی خالی در اتوبوس
صدای امواج دریا
و از همه بهتر سلامتی 
فکر خوب تو چیه ؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 3:57  توسط حامد طهرانی
|
1) اگه ماشینش پنچر بشه کاپوت ماشین رو بالا میزنه و توی ماشینو نگاه میکنه!
2) اگه راهنمای چپ رو بزنه و سمت راست بپیچه!
3) وقتی پشت سرش باشی و چراغ بزنی یا بوق بزنی توی آینه رو نگاه کنه تازه یادش میاد که روسریش رو باید درست کنه!
4) وقتی که با سرعت 140 تا یه پیچ رو دور بزنه! (البته این یکی در مورد خانوم ها صدق نمیکنه چون اونا بشتر از 14 تا نمیرن)
5) وقتی که برن پمپ بنزین و بعد از زدن بنزین با همون شیلنگ داخل باک حرکت کنن برن!
خانم ها جبهه نگیرید از این جهت گذاشتم که پارسال همین موقع پنچر کردم و با اعتماد به نفس به آقایی که می خواست کمکم کند گفتم:فکر کنم دندهء سه و چهارم خورد شده!!!!!!!!!!!!!
آقایون لطفاْ اون لبخند رو از صورتتون پاک کنید!پیش می آید خوب!!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 22:48  توسط
|
نه خاک
نه دایرهای در دفتر نقاشی دخترک
زمین
سری است جدا شده از تن
چرخ میخورد میان هوا
ما چون فکرهای معلق میریزیم
چون سطرهایی مبهم
بر دستهای یک شاعر
وسکوتی طولانی
درگلوی سنگی قبرستان
میریزیم
زرد بر پاییز و
سبز که هر چه میگردد
جایی برای نشستن پیدا نمیکند
میریزیم
چون چای در فنجان ناصرالدین شاه و
قطرههای خون در حمام فین
میریزیم
ریز
ریز
ریز
چون برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکههای خودکشی یک ابر است
میریزیم
مثل بمب روی خاک
مثل خاک روی تو
میافتیم
این سیب هم برای تو دخترک!
دوباره فکر کن!
نیوتن هرگز آنچه را که باید
کشف نکرد.
گروس عبدالملکیان
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 20:23  توسط
|
سلام به تمام آقاپسرهای خوبی که این نوشته رو می خونن
می خوام امروز با شما نیمه دیگر جعمیت جهان صحبت کنم . یا بهتر بگم یه گپ خودمونی دارم.
شمایی که جنس برتر خوانده می شین و هزاران لقب پر از افتخارو همواره کنار جنسیتتون به یدک می کشید.
از اول بگم دعوا ندارم .
ولی برای بحث و گفتگوی منصفانه در چهارچوب ادب همیشه وقت دارم.
یعنی اینکه هرکی از حرفهای من خوشش نیومد و خواست منو قانع کنه که اشتباه می کنم ، من آماده بحث هستم.
خب !؟
یه سوال برای من ایجاد شده که دوست دارم جوابشو از شما ها بگیرم .
اونم اینکه چرا تابه یه دختر می رسید بعد از سلام و احوال پرسی و نیم ساعت چت فوری پیشنهاد می کنید که شماره بدم به من زنگ بزنی؟
این یعنی چی!؟
باور کنید که من اصلا معنی اینو نمیفهمم ، آخه دوتا آدم که هنوز همدیگرو خوب نمی شناسن چطور به این زودی باید روابطشونو تنگاتنگ کنن؟
می دونم خیلی از شماها الان می گید که خب تلفن بهتره ، میشه بهتر هم دیگرو شناخت.
فرض که شما درست بگید ، ولی سوال من اینجاست چرا پیشنهاد می کنید دخترها زنگ بزنن،
واز خودتون مایه نمی ذارید.
من از مدتها پیش هر وقت از دم باجه تلفنی رد می شدم و می دیدم دختری داره صحبت می کنه ،
تعجب می کردم که این دخترا مگه چه کاری دارن که از خونه تمی تونن تماس بگیرن.
ولی از وقتی پام به اینترنت باز شده دلیل شو فهمیدم .
شما پسرها من نمی دونم چرا دوست دارید یک لیست بالا بلندی از دخترها توی گوشی همراهتون داشته باشید،
البته باید از دختر خانمها هم پرسید که چرا تن به این کار می دن که بماند توی یه بحث خودمونی دیگه.
ولی سوال من از شما آقا پسرهای امروزی که خیلی از فاکتورهای فرهنگ قدیممونو قبول ندارید اینه.
مگه هر کسی چند تا دل داره که باید چند دلدلر داشته باشه.
آیا براستی موقع اون نرسیده که به نیازهای عاطفی مون سرو سامون درستی بدیم و جلوی این حرج و مرج
فرهنگی رو بگیریم .
چون هر دختری که امروز غنچه قلبش بدست شما ندانسته پرپر بشه مادر فرداست ، تصور کنید اون می خواد چی به بچه های فردا آموزش بده جز تباهی و نفرت ...
پس بیایم افکارمونو یکبار دیگه باز سازی کنیم .
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 20:3  توسط
|
در زندگی درنگ کن وبیندیش
قبل از هر عکس العملی فکر کن
صبور باش
ببخش و فراموش کن
بگذار و بگذر
از یک نفر گرفته تا هزاران نفر همه را دوست بدار
مادر ترزا میگوید : اگر مدام در مورد مردم قضاوت کنی دیگر
برایت وقتی باقی نمی ماند تا آنها را دوست بداری .
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 14:0  توسط حامد طهرانی
|
هنگام ازدواج بیشتر با گوشهایت مشورت کن تا با چشمهایت (ضرب المثل آلمانی )
مردی که به خاطر پول زن میگیرد به نو کری می رود (ضرب المثل فرانسوی )
زنی سعادتند است که مطیع شوهر باشد ( ضرب المثل یونانی)
داماد که نشدی از یک شب شادمانی و و عمری بد اخلاقی محروم گشته ای
(ضرب المثل لهستانی )
برای یافتن یک زن مناسب می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی (ضرب المثل چینی)
تاک را از خاک خوب و دختر خوب را زا یک مادر خوب و اصیل انتخاب کن (ضرب المثل چینی)
اگر زنی خواست که به خاطر پولت با تو ازدواج کند با او ازدواج کن و پولت را از دست او دور نگهدار
(ضرب المثل ترکیه ای )
اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند دو نفر را بد بخت کرده است (محمد حجازی )
ازدواج کنید به هر وسیله ای که می توانید زیرا اگر زن خوبی گیرتان بیاید بسیار
خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شدید فیلسوف بزرگی خواهید
شد (سقراط )
من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد تا هر چه پیر تر شدم عزیز تر
شوم (آگاتا کریستی )
ازدواج مجموعه ای از مزه هاست که هم تلخی و هم شوری دارد و هم تندی ترشی و شیرینی و بی مزگی . (ولتر)
با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی کن (ضرب المثل آلمانی)
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 13:29  توسط حامد طهرانی
|

خسته شدم از بس حرف هایت را شنیدم
نگاهت را خریدم،نوِشته های تو را ورق زدم
درد ها یت را کشیدم
زندگی را از چشم تو تجربه کردم
خسته شدم از بس تو را زندگی کردم
کلافه ام از تکرار تو
خسته ام از خستگی هایت
یکبار تو گوش کن تا صدایم در گوشت به آرامی ذهن مرا به تصویر بکشد
یکبار هم خیالات مرا بباف
دردهایم را در قلبت احساس کن
بودنم را لمس کن
یکبار اشک های مرا گریه کن
به جای من ضجه بزن
یکبار اندیشه های مرا بیندیش
این بار تو گوش کن
فقط یکبار من باش.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 3:0  توسط حامد طهرانی
|
|

او که می رود
با خود می برد همه مرا
ته نشین می شوم
در عمق ذهنی آشفته
تا دیگر بار
عطش رهگذری
بیرون آورد
و با خود ببرد
همه مرا ...
م ـ فخرایی (پائیز 79)

|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:37  توسط حامد طهرانی
|
صدای قلبم و می شنوی
مطمئنم که احساسش می کنی
حتی اگر ازت دور باشم
دستم نمیاد بنویسم
نمیدونم من بد بودم یا تو
ولی اگر من بد بودم به پستی تو نبودم
حتی اگر این و به خودت تلقین کرده باشی
دلایل زیادی دارم
نمی دونم برام مردی یا هنوز هستی
مثل برزخ می مونه
خیلی بده آدم تکلیف دلش و ندونه
بعضی وقتها دلم برات تنگ میشه
اشکم از گونه هام سرازیر می شه
بعضی وقتها احساس آزادی می کنم
بعضی وقتها خوشحال و سرمست
بعضی وقتها ناراحت و دمق
ولی این و می دونم
هر جا تو باشی خوشی
کسی برات مهم نیست
نمیخوام توی مسائل دیگه زود قضاوت کنم
ولی امیدوارم خوب باشی نه بد
برات همیشه آرزوی موفقیت می کنم
البته اگر دوباره تو یادم بیای
چون من دارم سعی می کنم فراموشت کنم
و مطمئن باش که تو پشیمون می شی ولی اون موقغ دیگه دیر
بهت گفته بودم که اگر لازم بشه خیلی راحت تر از اون که فکرش و کنی تموم میشه
حالا اگر نقش دلقکم بازی کنی و برگردی نمیدونم شاید قبولت کنم
آخه تو که می دونی .............
یا حق
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:1  توسط حامد طهرانی
|

نظرات شما باعث بهتر شدن مطالب وبلاگ خواهد شد از شما متشکریم
منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0:9  توسط حامد طهرانی
|
از خدا خواستم عادتهای زندگی را عوض کند گفت: این تنها تو هستی که می توانی آنها را انتخاب یا عوض کنی خواستم به من صبوری هدیه کند. گفت: صبر پیشکش کردنی نیست، یاد گرفتنی است. خواستم به من شادمانی بدهد. گفت: من تو را حمایت می کنم. شاد بودن به اختیار توست. خواستم روحیه ام را بهبود بخشد. گفت: تو باید خودت به خودت روحیه ببخشی. من تنها اندوه تو را می کاهم تا تلاشهایت در جهت بهبود حالت، سودبخش باشد. خواستم تمام لذتهای زندگی را به من بدهد. گفت: من به تو زندگی می دهم، خود باید از همه چیزش لذت ببری. خواستم به کمک کند همان قدر که مرا دوست دارد بتوانم دیگران را دوست داشته باشم. گفت: حالا این شد!! دانستی که چه باید بخواهی
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:48  توسط
|
شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور، اما در هنگام عبور از گندم زار،به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچشنی .
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت، استاد پرسید:چه آوردی؟ شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ،هر چه جلو می رفتم، خوشه های پر خوشه تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین ، تا انتهای گندم زار رفتم استاد گفت:عشق یعنی همین !!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور، اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی باد رفت برگشت. استاد پرسید:که شاگرد چه کردی و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی بر می گردم استاد باز هم گفت:ازدواج هم یعنی همین !!
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:40  توسط
|
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا
اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين
جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش
كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها
شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر
قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير
گردن در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من
كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم
احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند
تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب
بيرون مي آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه
قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام
احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن
مي خواهم بانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:0  توسط
|
آیا زمانی که شاد هستید دوست دارید با افراد ناراحت و افسرده ارتباط بر قرار کنید؟
هرگز ! شما حتما به دنبال انسان شادیمثل خود خواهید گشت .
انسانهای شاد افراد شاد و بانشاط را جذب میکنند و افراد ناراحت و افسرده
انسانهای غمگین و دلسرد را به سوی خود می کشانند .
علاوه بر این هیچ کس به غیر از خودتان نمیتواند شما را خوشحال و شاد کند
در آوازها و فیلمهای تلویزیونی مردم می گویند : قبل از آمدن تو من تنها بودم
ولی تو آمدی و همه چیز را تغییر دادی . اما در جهان واقعی و دنیای حاضر انسانها
می گویند : قبل از آمدن تو من انسان نا امیدی بودم اما تو با آمدنت همه چیز را
بدتر کردی . در دنیای واقعی انسانها زندگی ما را تغییر نمیدهند بلکه این ما
هستیم که می توانیم در زندگیمان تغییرات موثر ایجاد کنیم .
اگر شما غمگین هستید یا احساس سرافکندگی می کنید فقط خودتان
می توانید فکرتان را عوض کنید وفقط در این صورت است که می توانید مرحله به مرحله
خودتان را از تنگنا نجات دهید .
به محض اینکه نیمه روشن همه قضایا را ببینید انسانها و دوستان خوشحال و شاد
را به سوی خود جذب خواهید کرد .
به منظور احاطه شدن توسط انسانهای مثبت و شاداب ابتدا باید لبخندی زیبا بر
لبان خود بنشانید .
به طور خلاصه در یک جمله می توانم بگویم : وظیفه شما در زندگی این نیست که دنیا
را عوض کنید . بلکه باید تنها خود را تغییر دهید .
طناز غفارزادگان
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:13  توسط حامد طهرانی
|
در آرزوی بازگشت و سر زدن آفتاب وصال تو
شب هجران را تحمل می کنم
بيهوده نيست که من بی تو،قادر به نفس کشيدن نيستم،
بی تو سرگردانم.
من بی تو سياهی سردم و سرابی ساکت.
در خلوت تنهايی هايمان برای تو گريسته ام.
در همه دلهای عاشق به خاطر تو تپيده ام، در تمام لحظه
هايی که نيستی چه اشکها که ريخته ام.
در تمام جستجو های بی انتها به دنبال تو گشته و تو را از
ميان دشتهای پر از گلهای شقايق يافته ام.
سوسوی عشق تو اکنون به شعله ای تبديل شده و پا تا به
سرم را در بر گرفته است.
و آن زمانی که تو را يافتم تو همه چيز من شدی و من همه
چيز تو عشق را پی ات روان کرده ام تا با تو همراه شود و من
مجنون وار و شيفته به دنبال جرعه ای از آن به دنبالت
خواهم آمد.
زيبايی ها از تو نشانه می گيرند، آنها نيز می دانند که تو
سر چشمه تمام زيبايی هايی.
پاکی را برای من تو معنا کرده ای، صداقت را از سينه تو
شناختم و گلها شميم خود را از انفاس بهاريت به ارث
برده اند،ستارگان رسم شب زدايی را در مکتب عشق از تو
آ موخته اند.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 7:52  توسط حامد طهرانی
|