
وقتی به سختی چشمانم را بر روی جهان
اسرار آمیز گشودم در جستجوی تو بودم
وقتی مادر برای اولین بار دستان مشت کرده ام را در دست خود گذاشت
وبه من امید به زندگی بخشید در جستجوی تو بودم
وقتی قطرات اشک گونه ام را تر می کرد
در جستجوی تو بودم
وقتی لب به سخن گشودم در جستجوی تو بودم
وقتی در دشت سر سبز حرکت میکردم در جستجوی توبودم
وقتی با پاهای برهنه بر روی شنها داغ ساحل قدم می گذارم ......
وقتی از بالای قله هایی که تا سقف آسمان کشیده شده اند
به غروب آفتاب نگاه می کنم .......
وقتی از پشت پنجره به ریزش رقص کنان دانه های برف نگاه می کنم .....
وقتی به صدای قطرات باران که از ناودان می چکد گوش فرا می دهم ......
وقتی در تنهایی خود غوطه ور می شوم .....
وقتی احسای نا امیدی و یاس وجودم را فرا می گیرد ۰۰۰۰۰
وقتی در سکوت شب صدایی می شنوم ......
وقتی از شدت ترس قلبم به تپش می افتد
و تا وقتی که چشمانم را بر روی جهان ببندم
در جستجوی تو خواهم بود .
همیشه و هر جا در جستجوی تو هستم
اگر چه با چشم ظاهر تو را ندیده و نخواهم دید
ولی همواره خود را در کنار تو احساس میکنم
و از اعماق وجود دوستت دارم .
تورا ای خدای من
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:19  توسط حامد طهرانی
|
پنجشنبه:
اولین غصه من.دیروز او از من دوری جست٬انگار دلش نمی خواست با وی هم کلام شوم.در باورم نمی گنجید و فکر کردم حتماْ باید اشتباهی رخ داده باشد آخر من از بودن و همصحبتی با او لذت می بردم و وقتی کاری نکرده ام چرا او اینچنین احساسی در مقابل من دارد.اما به هر حال حقیقت داشت.بنابراین من به جایی خلوت٬آنجا که پس از خلقتمان او را دیدم رفتم-آنروز که نه او را می شناختم و در برابرش بی تفاوت بودم-.اما اکنون چه جای حزن آوری بود٬همه چیز از او می گفت و قلبم سخت آزرده بود.نمی دانم چه بود٬اما هر چه بود احساسی بود که تا آن لحظه آنرا تجربه نکرده بودم.رازی بود که نمی توانستم از آن سر در بیاورم.شب که شد دیگر طاقت این دلتنگی را نداشتم به سراغ او در پناهگاهی که ساخته بود رفتم تا از او بپرسم که چه کرده ام و آیا چگونه می توانم آنرا جبران کنم تا او باز مهربان شود.اما او مرا از خانه بیرون انداخت و این اولین غصهء من بود.
مارک تواین
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 20:23  توسط
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 13:38  توسط زهراناز یا رز ناز یا ساغر یا زمزم یا اردک
|
کتاب بد را برای خوابیدن می خوانند کتاب خوب را برای بیداری
کتاب بد تو را خسته می کند ولی کتاب خوب را تو خسته می کنی از بس مکررا می خوانی !!!
همیشه این جمله را باید پیش رو داشت کتاب خوب را امروز بخوان و کتاب بد را فردا !
کتاب بد در نهایت به حافظه سپرده می شوند اما کتاب خوب به دل
کتابی که حرفی برای گفتن داشته باشد حرف ندارد !
کتاب خوب را با چشمانی باز باید خواند کتاب متوسط را با چشمانی نیمه باز و کتاب بد را ....!!!!!
تنها نویسندگان کتابهای بادکنکی از سوزن ا نتقاد می ترسند
کتاب خوب گل چهار فصل است
بعضی کتابها به خواننده می بخشند بعضی از او می دزدند
کتاب خوب کتابی است که وقتی خواننده آن را بست در حقیقتی به رویش گشوده شده باشد

+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 19:58  توسط حامد طهرانی
|


پیشاپیش رسیدن سال نو میلادی را به دوستان مسیحی تبریک می گوییم

+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 0:12  توسط حامد طهرانی
|
مادر دوستت دارم
و
تا ابد به تو محتاجم
تا ابد دوستت دارم و به تو محتاجم
و همین لحظه اینقدر اشک برای ریختن دارم که مو هایت
تر می شود
خودم را از تو دور کرده ام با این وجود
توجه و عشق تو هنوز در دلم بر پاست
تو سر پناه و مامن من هستی
گه مرا از گزندها و آسیبها حفظ می کنی
من از دیوارها می گذرم و پرواز می کنم
و تمام کارهایی را که باید انجام میدهم
تا در پناه تو باشم
شاید من یاقی یا سرکش باشم
اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو
سرشار است
من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم مادر
لبخندی که هر گره ای را باز می کند
تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای
متاسفم
اما بعد از طوفان های کوچک
این آرامش است که پا برجا خواهد ماند .
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 23:14  توسط حامد طهرانی
|
چهارشنبه:
دیروز عصر آن یکی تجربه را تعقیب کردم٬برای اینکه بفهمم به چه کار می آید.اما چیزی سر در نیاوردم٬فکر می کنم اون یک مرد باشد.٬قبلاْ هیچ مردی ندیده بودم٬اما این به مرد شباهت دارد.مطنئن هستم که یه مردِ.نمی دانم چرا در بارهء اون بیشتر از هر موجود دیگری کنجکاوم.فکر می کنم یک خزنده باشد و فکر می کنم همینطور هم هست.موهای ژولیده و چشم های آبی.دم هم ندارد.قامتش مثل یک خزنده است بنابراین فکر می کنم یک خزنده است!اگر چه...
پنجشنبه:
اول از او می ترسیدم و هر وقت حرکت می کرد من شروع به دویدن می کردم٬چون فکر می کردم می خواهد دنبالم کند.ولی فوراْ فهمیدم که اون می خواهد از من فرار کند.پس این طور شد که خجالت را کنار گذاشتم و به دنبالش راه افتادم.ساعت ها دنبالش کردم و این کار اون رو حسابی عصبی و کلافه کرد.تا جایی که از یک درخت بالا رفت.من مدت زیادی پای درخت صبر کردم بعد هم ولش کردم و برگشتم خانه.
امروز هم همان چیز ها تکرار شد.بالای درخت که رفت ولش کردم.
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 20:17  توسط
|
از آخرین بار که به چشات نگاه کردم خیلی وقته که میگذره
هیچ وقت آخرین نگاهت یادم نمیره
چه با شیطنت نگاهم میکردی
راحت می شد از چشات فهمید
که دیگه واسه من نیستی
وقتی با طعنه بهم میگفتی
ما به درد هم نمیخوریم چه دردی تو قلبم احساس کردم
فهمیدم دیگه مال هم نیستیم
چقدر درد داشت
حالا چند سال میگذره
دیگه قلبم خوب شده
دیگه کسی نیست که زخمیش کنه
دیگه کسی رو توش راه نمیدم
دیگه مال خودمم و اگر اینقدر خسیسم تقصیر تو هست
ولی خدا رو شکر می کنم که اینقدر زود
تو رو به من شناسوند
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:15  توسط حامد طهرانی
|
خدا زمین را آفرید.
و آن را به انواع موجودات زینت کرد.
نمی دانم در چند مین روز تصمیم گرفت گلها را بیافریند ، اما وقتی داشت گلها را می آفرید از تک تک آنها
می پرسید که دوست دارند چگونه و کجا باشند .
پس آنها را در خانواده هایی دسته بندی کرد .
هر گروه چیزی می خواست .
هر گروهی رنگ و بویی وفصلی را برگزید.
گل رز خواست که گل عشق باشد در دست عشاق
بنفشه می خواست اولین گل بهار باشد تا قبل از هر گلی بعد از سرمای زمستان خود نمایی کند
سنبل گفت مرا وداع گوی زمستان کن
گل یخ می خواست ملکه زمستان باشد با بوی سکر آور
داوودی پاییز را انتخاب کرد که همگونگی رنگهایش را با پاییز به رخ بکشد
گلهای کاکتوس بیابان را انتخاب کردند زیرا در آنجا هیچ گلی نمی روید واین خودخواهی آنها را ارضا میکرد.
شقایق می خواست سمیل خون باشد و نشانگر آزاده گی
و نوبت رسید به نیلوفرها:
خانواده نیلوفر : گوناگون بودند گروهی آب را برگزیدند که عروس آبها باشند
و بقیه در همه زمین پراکنده شدند.
فقط بذرنیلوفر لاجوردی مانده بود و خدا نگاهش میکرد ، پس خدا به او گفت نیلوفر لاجوردی تو کجای زمین را برای زندگی انتخاب می کنی.
نیلوفر شرمنده گفت مرا به مجنون ترین درخت روی زمینت ببخش که گل و باری نداشته باشد ،من در اوبپیچم و او مرا شیدایی کند من با او یکی شوم واو مرا یکی شود، پنجه هایمان را درهم بفشاریم وشاخه شاخه هایمان باهم یکی شود، آنچنان که جدا کردنمان میسر نباشد ، ووقتی به گل نشستم هیچ چشمی نتواند تشخیص دهد که این گلها از من است یا او ، و خدا خندید و او را به بید مجنون بخشید .
تصور کن منظره به گل نشستن نیلوفر را بر سرشاخه های بید ، در سپیده دمان روزهای آخر تابستان ، که اگر شانس بیاوری و یک روز صبح زود از خواب چشم بپوشی خواهی دید.
یادت باشد نیلوفرلاجوردی را فقط بید دیوانه خواهد داشت نه کس دیگر.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 20:23  توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:35  توسط حامد طهرانی
|
قاصدك باز رسيد؛
بالهايش خيس.
از كجا آمده ای؟
همچنان رقص كنان، سر در گم،
پی چيزی می گشت
و نمی ديد مرا؛
... من كه در حسرت يك جمله ز عشق
سالها منتظر خط توام،
پس چرا حرف نداری؟
قاصدك حرف بزن
تو كه پيشش بودی ،
راست بگو، هيچ نمی گفت فلان بن فلان؟
قاصدك حرف بزن،
تا ببينم كه كجاست
شهر رؤيايی چشمانِ به زير؟
من هنوزم كه هنوز
پای حرفم هستم
چه بيايد كه دو چشمم به فدای قدمش
چه نيايد كه مرا
كور خواهد كرد،
انتظار ديدن.
قاصدك باز اگر برگشتي
و اگر پرسيدت
ز فلانی چه خبر،
تو خودت حال مرا می دانی
بوسه بر دستش زن
و بگو....
قاصدك پر زد و رفت
بالهايش خيس،
جمله هايم نصفه
و تو مأيوس شدی
كه چرا باز نفهميد كه در وادی عشق
حرف زدن ممنوع است....؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:20  توسط حامد طهرانی
|
هی پاک می کنم
دوباره می آيند
چه را و چرا؟
بخارهای شيشه دل را !
هی پاک می کنم که تو هم بين عابران
از کوچه قشنگ پر از آرزوی ما
يک بار بگذری
گنجشک مهربان!
با ما که قهر کرده ای اما صبور باش
از باغ های همين دور و بر
يک روز
می آيد عابری که از سر راهش نمی پری...
بيچاره پشت شيشه دلم آه می کشد
از آسمان کوچه ما اشک می چکد
از آه من به روی شيشه غبار است و آرزو
فرياد آسمان به نگارم نمی رسد...
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 20:11  توسط حامد طهرانی
|
قطعه سنگي كه مانع اشخاص ضعيف و درمانده است در راه انسانهاي توانمند و صاحبان اراده به منزله پله اي مي شود كه آنها را به ترقي و تعالي سوق مي دهد.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14:38  توسط حامد طهرانی
|

اينجا پر است از حضور تو با اينکه نيستی
زيبای پشت پرده نشسته ! تو کيستی؟
ای کاش لابلای درختان، تو مثل سرو
در پيش چشم های دل من بايستی
بيچاره آنکه روی گلت را نديده است
بيچاره من که ديدم و مشتاق تر شدم
از دست عشق حال خراب مرا ببين:
در خانه ام نشسته ام و در به در شدم
از بس که قصه تو قشنگ است سالهاست
اين شهر با خيال تو در خواب می روند
کوهی و رودهای قديمی سر به زير
از دامن بزرگ تو بي تاب می روند
يک عمر بين آتش و گل دست و پا زدم
ديگر حديث آتش نمرود عجيب نيست
وقتی ترانه های تو تا عرش می رسند
ديگر صدای حضرت داوود عجيب نيست
يوسف اگر که رونق بازار را شکست
تو رونق از تمام جهان برده ای به ناز
در آرزوی کعبه مغيلان به جان خرند
کعبه به آرزوی تو آغوش کرده باز
"ديوانه محبت جانانه ام هنوز
دست از دلم بدار که ديوانه ام هنوز"
مهمان سفره های غريبان شدم ولی،
در بند ميزبان همين خانه ام هنوز
...........................................................
هر قصه ای تمام می شود الا حديث عشق
هر چيز می رود ز خاطره الا شميم دوست
از درد دوريش همه شب خون دل رواست
دائم در اين معامله ماندن بهای اوست
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14:3  توسط حامد طهرانی
|
با نظراتتون مارو در بهتر كردن وبلاگ خودتون راهنمايي كنيد ممنونم
مديريت وبلاگ
پست الكترونيك ما : hamed_tehrani43@yahoo.com
منتظر نظراتتون هستيم 
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:19  توسط حامد طهرانی
|
کی بود که زلزله شد؟یادم نمی آید.مثل باقی اتفاقات زندگی ام تنها خاطرات جسته و گسیخته ای برایم مانده.از آن همه اشک و ناله و خون.مردمی که تا روز قبل خانه داشتند٬خانواده داشتند٬آبرو و آرامش داشتند٬مویه کنان بد بختی خویش را نظاره می کردند.حیف از آن همه کمک!حیف از آن همه عشق ....
گفتن چیزی که همه می دانند چه فایده دارد؟
میان کتاب هایم چشمم به:سلام خدای مهربان٬افتاد.منتخبی از نامه های بچه های بم برای خدا.چند نامه اول متعجبم کرد.ورق که زدم تمام نامه ها را کما بیش یکسان دیدم.
محمد رضا عسکری:اولین و آخرین آرزویم این است که مرا در این دنیا و آن دنیا ببخشی!!!!!!!!!!
ایوب عباسی٬ ۶ ساله:کودکی هستم که هنوز خوب و بد دنیا را نمی توانم تشخیص دهم!!!!!!!
حکیمه چمن:در اثر زلزلهء دلخراش بم بی خانه و زندگی شدم....خدایا تو را سپاس می گویم که در این مصیبت سخت مرا صبر دادی تا توانستم زندگی کنم و به تحصیلم ادامه دهم!!!!
ای خدا از تو تشکر می کنم که در دل همه ما محبت قرار دادی...ای خدا با وجود این اتفاقات نمی توانم به مهربانی تو شک کنم....ای خدا من می دانم تو بم را خراب نکرده ای٬خودمان مقصر هستیم....
۸ ساله...۱۲ ساله...۶ ساله...۷ ساله....
در میان انبوه جملات شعار گونه ای که در کتاب آورده شده٬جمله های معقولی را می توان پیدا کرد.ممکن است بگویید بچه ها را دست کم گرفته ام و آنها خیلی بیشتر از اینها می فهمند.اما کسانی که من دیدم نمی توانستند به این زودی ها با چنین مصیبتی کنار بیایند.
همیشه فکر کردم در ذات آدمهاست که به خاطر خوشبختی سپاسگزار باشند و در مقابل خدا را مسئول بدبختی هایشان بدانند.مسئول زلزله.مسئول سرمای وحشتناک آن زمستان.مسئول تاراج حرمت و شرفشان.
شاید من اشتباه می کنم اما بچه هایی که در بیمارستان ها وحشت زده در انتظار زلزله از خواب می پریدند یا آنها که کنار مادری٬پدری٬آشنایی بیتوته کرده بودند حوصلهء ردیف کردن چنین حرف هایی را نداشتند.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 23:25  توسط
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 20:16  توسط حامد طهرانی
|