تبليغاتX
ورود دختر خانمها ممنوع !!!!!!!!!
اینجا سرزمین عشق و دوستی است ! لطفا از انتها شروع به خواندن مطالب بفرمایید. ((HT weblog ))

 

کاشکی باد نبود

کاشکی خاک نبود

کاش این زایش هر روز نبود

خودکشی زشت نبود

کاشکی جاده تقدیر اول راه نبود

کاش بوسیدن تو آخرین بار نبود

کاش این باد خزان زاده فکر نبود

کاشکی روح و تنم تشنه عشق نبود

اگر این سوز نبود اگر این باد نبود

اگر این عشق نبود

اگر این مهر نبود

آخرین لحظه دیدار رخت پرسش فکر نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 19:54  توسط حامد طهرانی  | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:53  توسط حامد طهرانی  | 

 

یک دوست معمولی هیچ گاه نمیتواند گریه تو را ببیند .

یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود .

یک دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند .

یک دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد .

یک دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آورد .

یک دوست واقعی  زود تر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن می ماند .

دوست معمولیاز دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت می شود .

دوست واقعی می پرسد که چرا نتوانستی  زود تر تماس بگیری .

دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش دهد .

دوست واقعی سعی در حل آنها می کند.

یک دوست معمولی  مانند یک مهمان عمل می کند و منتظر می شود تا از او پذیرایی کنی .

یک دوست واقعی به سوی یخچال رفته  و از خود پذیرایی می کند .

یک دوست معمولی میپندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه معمولی تمام می شود .

یک دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکمتر می شود .

یک دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند .  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 0:1  توسط حامد طهرانی  | 

بگذار هر روز

                   رویایی باشد

                                    باور نکردنی

                                                   بگذار هر روز

                                                                    عشقی باشد

                                                                                  دچار شدنی

                                                                  بگذار هر روز

                                                 بهانه ای باشه

                                                                 حیات بخشیدنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 23:2  توسط حامد طهرانی  | 

چشمانم را که از خواب باز کردم  نگاهم به پنجره خیره ماند ، قاصدکی خودش را پنجره می کوبید با عجله بطرف پنجره رفتم و بازش کردم قاصدک آرام و رقص کنان به دورن اتاقم پا گذاشت ، با تعجب به بیرون نگاه کردم تمام شب باران شدیدی باریده بود ، پس این کوچولو رقص کنان از کجا آمده بود چگونه زیر بارش شدید باران تارهای ظرفیش خیس نشده بود ، بیرون از اتاق روز زیبایی خودنمایی می کرد توگویی دختر آذر قبل از اینکه پسر دی زمین  را زیر ابرهای خاکستری رنگ بگیرد و بغض فرو خورده از کینه بهار را بر آن چون گرد و غباری از برف ببارد می خواست همه جا را خوب بشوید و برق بیاندازد و چه ماهرانه اینکار را کرده بود همه جا برق میزد از پاکی و تمیزی ، سوز سردی وزید ، لرزیدم و پنجره را برویش بستم که تنم را از سرمای بی امانش مصون نگاه دارم ، بگذار بوزد بیداد کند ، مرا چه باک از این همه زوزه ، من پشت این پنجره  از خشمش در امانم ، اما این مهمان کوچک من چه شادی و سروری را با خود آورده ، پشت به پنجره رو بروی قاصدک ایستادم آرام روی میز تحریر نشسته بود تو گویی از ترس و وحشتش کمی کاسته  شده بود دستم را بسویش دراز کردم و آرام و طناز خودش را روی دستم کشید و با خجالت و شرمگین به چشمانم خیره شد ، در نگاهش خواهش موج می زد و تمنا بی داد می کرد ، ترس از له شدن در مشت من واندوه پرپر شدن از خودخواهی من زجرش می داد ، اما با شجاعت  به چشمانم خیره شده بود و در موج نگاهش حرفهایش را صادقانه به امواج نگاهم می فرستاد ، آرام از زمین بلندش کردم و به دهانم نزدیکش کردم و در گوشش نجوا کردم ، قاصدک کوچولو من هرگز تو رو آزار نمی دم تو پیک شادی و خوشحالی هستی من تو رو آزاد  میذارم که اگه خواستی و دوست داشتی پیش من بمونی و اگه نه پنجره رو باز می کنم که هر جا دوست داری بری قاصدک خندید و رقصدید شادی کرد و گفت نه کجا برم ، من اومد تا بمونم .

 

هدیه به تمام پسرها و دخترهایی که قاصدک عشق شون از راه می رسه و در می زنه و اونا  با چشم باز می بینشش و زود می شمناسنش و به اون احترام میذارن و پرپرش نمی کنن چون دوست دارن تمــــــــــــــام عمرکنارشون بمونه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 22:1  توسط   | 

همه ما مادر بزرگهایی داریم که دستای مهربونی دارن و سینه ای انباشته از حکایات پند آموز دوست دارم از این به بعد هر از گاهی یکی از خاطراتم رو با مادر بزرگم براتون بنویسم که هر کدومش یه درس خوب توشه به امید اونکه هممون قدر مادربزرگها و پدر بزرگها ی خوبمونو بدونیم

آه خانه مادر بزرگ با همه خاطرات بچه گی من حالا بدون مادر بزرگ تنها و مملو از سکوت  در گوشه ای از این شهر  پرهیاهو آرمیده  با آن حوض هشت گوشه با کاشی های آبی و ماهیهای قرمزی که من هر سال عید می خریدم و بعد از تحویل سال به حوض هدیه می کردم و چه سنگها که حواله  گربه همسایه نکردم چون علی رغم همه مواظبتهای من گاه بیگاه بچه ماهیهای بیگناه را می دزدید و موذیانه در می رفت و من گریه کنان از خدا می خواستم که اور ابکشد یک روز یادم است چشمم به کلاغ سیاه که روی چنار پیر پشت دیوار کوچه  توی لانه اش نشسته بود افتاد من هم روی تخت گوشه حیاط نشستم و سر درد دلم باز شد و برایش گفتم که این گربه خیلی بدجنسه و ازش خواستم که اینبار که اومد ٬ ماهیهامو بخوره چشماشو در بیاره٬ اما فردا صبح دیدم کلاغه نشسته کنار حوض و بدجوری داره به ماهیهای من نگاه

می کنه بعدم یکی از ماهیهامو دزدید و در رفت

و من پشت پنجره بهتم زده بود که  مادر بزرگ با صدای مهربانش صدایم کرد فرشته کوچولوی من عسلکم شیرینکم به چی زل زدی چرا ماتت برده منم آنچه را می دیدم ناباورانه بریده بریده برایش تعریف کردم و گفتم که آخه من دیروز به این کلاغه سپردم مواظب این گربه باشه اما نمی دونستم اون خودش دزده .

مادر بزرگ از جایش بلند شد به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت: عزیزکم تو دزدو به شاه دزد سپردی  و برایم توضیح داد که این چرخه حیاته و نمی شه کاریش کرد.

 گربه یا کلاغ هم وقتی گشنه میشن باید یه جوری غذا بخورن و اگه ما به اونا غذا ندیم خب دزدی می کنن .

اونشب خیلی به حرفهای مادر بزرگ فکر کردم و تصمیم بزرگی گرفتم ٬اونم اینکه  ماهیهای من همونقدر عزیزو دوست داشتنی هستند که کلاغ روی دیوار و گربه همسایه٬ پس از فردا برای کلاغه و گربه همسایه گوشه حیاط غذا می ذاشتم و اونا هم می خوردن و به ماهیهای من دیگه کاری نداشتن .

حالا مادر بزرگ دیگه نیست ولی من یاد گرفتم اگه می خوای کسی دزدی نکنه  کمکش کن که از راه درست و شرافتمندانه شکم گرسنه شو سیر کنه.

 

چه روزگار خوبی بود روزای خوب بچه گی

اون روزا که حرفهای عشق یه رنگی بودو ساده گی

اون روزا که دلخوشیمون چنتا مداد رنگی بود

حیف که چه زود تموم شدن چه روزای قشنگی بود

چه قصه های خوبی بود قصه های مادر بزرگ

قصه شاه پریون قصه اون بره و گرگ

مثل روزای بچه گی قصه به آخرش رسید

کلاغه پیر قصه ها هیچوقت به خونه اش نرسید

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 18:2  توسط   | 

هرگز از خنديدن از ته دل با صداي بلند يا زمزمه اي شادمانه خجالت زده نشو

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:45  توسط حامد طهرانی  | 

فرسنگها فرسنگ فاصلهء لبهای من تا نگاه مهربان تو به باریکی یک مو می رسد آنجا که بر سفرهء زمزمه ها می نشینم. و چقدر تلخی این فاصله های هر روزه به حلاوت حضور تو دل می بازند لحظه ای که نگاهم از شوق مهربانی تو نمناک می شود. وتو خاکی می شوی نزدیک می شوی و بر سفرهءخلوتِ تنهایی من میهمان می شوی. تو مهمان من می شوی یا من مهمان تو؟ نمیدانم. توفیری هم نمی کند مهمان هم می شویم.

چهره ات که همیشه با شکوه می تابد در این ثانیه های ناب تنها مهر می شود. آنقدر مهربانیت تابناک می شود که چون آب به دستم می دهی از شوق می لرزم. حلاوت نگاهت تلخی دهانم را فرو می شوید و لبهایم، لرزان، جسارت بوسه باران ِ سر انگشتان دوست داشتنی ات را به خود می دهند. و تو نگاه باران زده ام را بیش از هر چیز دوست داری.

خودت می دانی که چقدر این شبها دوست داشتنی می شوی؟ می دانی که همه عمرم را به این ثانیه های رویایی با تو بودن می بازم؟

من هنوز نگاهت می کنم و هنوز از عطر وجودت سیراب نگشته ام که آهنگ عزیمت می کنی. فشار نگاه محتاجم تو را از رفتن باز نمی دارد و تو با همهء التماسهای قلب من به یک نگاه و چند ثانیه حضور قناعت می کنی. باشد... همهء عشق من و ناله های قلمم به تنها چند ثانیه حضور تو. باشد ... سر سفرهء تنهایی ام با خیال تو زمزمه می کنم و در انتظار نسیم وجودت تا فردا غروب روزه صبر می گیرم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 15:28  توسط حامد طهرانی  | 

آب را گل نکنیم:

در فرودست انگار کفتری می خورد آب...

چه گوارا این آب! چه زلال این رود!

مردم بالادست چه صفایی دارند!

چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیر افشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آنجا، می کند روشن پهنای کلام.

بی گمان در ده بالا دست، چینه ها کوتاه است.

مردمش می دانند که شقایق چه گلی است.

بی گمان آنجا آبی، آبی است.

غنچه ای می شکفد، اهل ده با خبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 15:1  توسط حامد طهرانی  | 

داشتم در مورد آداب و فرهنگ ملل مختلف دنیا مطلب می خوندم ٬ موضوع جالبی به چششم خورد و اون اینکه ( مردم ژاپن هرسال در فصل بهار به باغها می رن و به تماشای شکوفه های گیلاس می شینن چون معتقد هستند دیدن شکوفه های گیلاس خوشبختی می آره ٬ یا مردم فرانسه به جنگلها خیلی احترام می زارن و سعی می کنن مراتع و جنگلها رو خراب نکنن ٬ مردم کانادا در فصل پاییز به دیدن زرد شدن جنگل می رن) خب خیلی جالب بود در هر نقطه از جهان هر قومی به نوعی به طبیعت اطرافش احترام می زارن و از دیدن مناظر زیبا لذت می برن همین جرقه کافی بود که شال و کلاه کنم و بزنم بیرون مگه نه اینکه ما یکی از بهترین و بکر ترین مناطق جغرافیایی زمین رو داریم با چهار فصل کامل پس چرا هیچ مناسبت یا جشنی رو برای لذت بردن از طبیعت نداریم ؟

بگذریم !؟ از خونه زدم بیرون سوز ملایمی صورت رو نوازش می داد جایی که من زندگی میکنم با یه ربع راننده گی می تونی خودتو پرت کنی توی طبیعت اونم چه طبیعتی ...

خب حالا من بودم و این همه سکوت و این همه رنگ و تنها صدای  شرشر آبشار کوچک کنار برکه بود که مثل موسیقی آروم و گوش نواز این سکوت رو به هم می زد ٬ و حالا صدای خش خش برگهای رنگ رنگ که خودشونو به اعتماد دستهای دختر خزان سپرده بودند و باد در آخرین روزهای جشن پرشکوه خزان دست در آغوش هر کدام رقص کنان آنها رابه زمین هدیه کرده بود و خسته از گرمای تابستان در بستر مادر زمین غنوده بودند تا مناظر شگفت انگیز تابلو طبیعت کامل بشه ٬ زیر پاهای من تکمیل کننده این موسیقی دل انگیز بود .

برکه سحر کننده و رویایی شده بود جویبار کوچک آوازه خوان در تنگنای درختان چنار تنومند می پیچید و رقص کنان  به امید واهی رسیدن به دریا بی اعتنا به این همه زیبایی که پشت سر می گذاشت می رفت و می رفت ٬ اما من آمده بودم که بمانم و ببینم ٬ احساس می کردم  دوست دارم این تابلوی زیبای جاندار را بدون حذف حتی کوچکترین جزییاتش به خاطر بسپرم ٬ چشمانم با ولع بی حدی در چشم خانه هر طرف را جستجو می کرد.

انگار دخترکی بازیگوش در شیطنت های بی شمارش سطلهای رنگ را بر سر و روی طبیعت ریخته بود زیبایی پایانی نداشت آسمان آبی آبی بود و لکه های سفید ابر در گوشه و کنار مزاحم خورشید نمی شد تو گویی همه با هم به نوعی درآفریدن صحنه های دل انگیز هم قسم بودند ٬ برای اینهمه زیبایی چه شعری می توان سرود چه قطعه می توان نواخت چه متنی می شود نوشت چه نقاشی می شود کشید .

سر به آسمان بلند کردم و عمیق نفس کشیدم ریه هایم مملو از اکسیژن تازه شد و فریاد کشیدم خدایا تو را دوست می دارم برای اینهمه زیبایی ٬ نسیمی برخواست  ودر گیسوان بید مجنون پیچید ٬ بید خجالتی سرش را به علامت تایید تکان داد ٬ کلاغ های  سیاه هم آواز با باد قار قار کردن و چنار پیر درهمراهی با این هارمونی زیبا آخرین برگهای مانده به تنش را تسلیم زمین کرد.

 تو گویی که خدا هم می خندید...

                                                                اینم وبلاگ خصوصی من کلیک کنید

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 13:34  توسط   | 

لحظات گرانبها را

در حسرت گذشته

نابود مکن .....

در اندیشه امروز و فردا باش

به اشتباهات گذشته پیله

مکن

از آنها عبرت بگیر

                                                                               دبی آوری                                        

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 21:9  توسط حامد طهرانی  | 

 به جرات  می تونم بگم نسل ما نسل حرفهای نگفته ٬ و راز دلهای نشنیده است این روزها پدر مادرها آنقدر درگیر مسایل خودشون هستند که به کلی از ما غافلند یا اگر توجهی هم است به تغذیه ٬ لباس ٬ موبایل٬ ماشین .... دیگه کسی نمی دونه در پشت این قیافه های آروم یا شلوغ چه دردهای وحشتناک روحی بوجود می آد و تحمل میشه وعادت میشه ٬ گاه گداری که تلویزیون لطف می کنه و کمی در باره استرس های کنکور حرف می زنه یا میزگرد می ذاره تازه یادشون میافته بابا ما جوان تو خونه داریم و اونم یه روح حساس داره بعد دو سه روزی گیر می دن که تو چته؟  چرا ساکتی؟ اون کی بود زنگ زد ؟ کجا رفته بودی؟ ای وای نکنه معتاد شدی ٬ پای اینترنت چرا نشستی؟ با کی چت می کنی؟ ...........

بعد وقتی مارو به خدا رسوندن و همه کاینات از صدای فریاد ما به لرزه در اومد مدتی در سکوت بروبر به ما نگاه می کنن و دوباره ما رو با تمام دردهای بی دلیل یا با دلیل  که به روحمون فشار می آره تنها میذارن و در خلوت یا پدره به مادره میگه ولش کن بذار به حال خودش باشه کم کم خوب میشه یا بلعکس ٬ اونوقت بازم ماییم و تنهایی و هزار راز نگفته و عقده نگشوده .

حالا باید از اختراع کنندگان اینترنت ممنون باشیم که این فرصتو به ما جوانهای ایرانی دادن که بتونیم اینجا دفترهای خاطراتمونو باز کنیم وخاموش و بیصدا فریاد بزنیم که من هستم ٬ من عاشق شدم ٬ من نمی فهمم به کدامین گناه اسیر بی وفایی شدم ٬ من کجا باید صداقت رو جستجو کنم ٬ من جوانم جوان جوان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 19:4  توسط   | 

سلام

چندهفته ای بود دلم گرفته بود دلم می خواست دوستان بیانو تو وبلاگم نظر بدن... اما چند لحظه بعد فکر این که می خوام وبلاگ رو جمع کنم ... همه فکرهای قشنگٍ با دوستان بودن رو از بین می برد.

چند روز پیش وقتی اومدم تو بلاگفا یه دفعه چشمم خورد به اینکه ورود دخترها ممنوع...؟ گفتم آفرین کسی پیدا شد که بخواد از پسرها پیش دخترها طرفداری کنه...؟ اومدم داخل و لذت بردم از مطالب قشنگ آقا حامد و دوستان دیگه اش.

حامد جان از بنده درخواست کردن منم که عاشق کارهای گروهی...؟

زیاد اهل نوشتن نیستم اگه به وبلاگ من سری بزنید ( www.name.blogfa.com  )می بینید که خیلی وقت به روزاش نکردم. همیشه با خودم میگم اگه قرار مطلبی بنویسم طوری باشه که همه لذت ببرند. امیدوارم تا به حال اینطور بوده باشه.؟

امروز می خوام یکی از بهترین کارهای خودم(البته به نظر خودم) را تقدیم این وبلاگ کنم.

آهای تو که رفتی و من و تنها ذاشتی...؟

تو هم رفتی...امروز ديگه مطمئن شدم که تو هم منو با خودم گذاشتی و گفتی بدرود...داشتم به تو و پاهات که آروم آروم روی سنگ فرش خيابون قدم می گذاشتند و دور می شدند نگاه می کردم...اصلا باورم نميشد که اين تويی...يعنی توهم از من بريدی و حاضر به ترک کردن من شدی و رفتی؟!!!لحظه و لحظه کوچکتر ميشدی...ولی مصيبت رفتنت برای من بزرگ تر می شد...تا اينکه به خودم اومدم و بدنم رو ديدم که از ترس تنهايی به خودش ميلرزيد...نفسهام تند شده بود...بغض گلوم رو ميفشرد...دست خودم نبود...دو قطره اشک از دو ديده ناباور من سر خوردن و صورتم رو نوازش کردن و به روی زمين افتادند...اشکها آنقدر زياد شدند که ديگه چيزی رو درست نمی ديدم...همون لحظه بود که برگشتی و برای بار آخر من رو نگاه کردی...ولی من نتونستم چهره ات رو ببينم به جای من اشکهای من تو رو ديدند و برای تو دست تکون دادند...سرم رو پايين گرفتم...ديدم زير پام خيس شده...وقتی برگشتم و رفتم،برگشتم يک نگاه به عقب انداختم ديدم جای پاهام روی زمين خيس از گريه نمايان شده بود...ياد لحظه ای افتادم که با هم زير بارون ايستاده بودم و حرف ميزدیم،بعد که رفتيم جای دو تا پا روبروی هم روی زمين خيس نمايان شده بود...آه که اين بار يک جای پا بود و جلوش هم خالی بود...آخه اون پای ديگه رفته بود...اينبار خيسی زمين از بارون نبود از نبود او پای دومی بود...اون که رفته بود و به من گفته بود بدرود ای...

همین جا تویه وبلاگ خود حامد جان ازاش تشکر می کنم بابت این فرصتی که به من داد.

شاد و موفق باشید دوستان

تا بعد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 17:58  توسط رامین  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 17:9  توسط حامد طهرانی  | 

خدایا ما را آن ده که آن به

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 13:2  توسط حامد طهرانی  | 

 

اولين بار كه نگاهم با طنين نگاهت آشنا شد هنوز به خوبي معناي دوستي را نفهميده بودم. هنوز نمي‌دانستم كه شقايق چه رنگي دارد و گرمي خورشيد از كجاست؟
ولي امروز مي‌دانم كه دريا يعني چه و به اندازه تمام درياها دوستت دارم. امروز مي‌دانم مهرباني گل‌ها از چيست مي‌دانم عشق چه معنايي دارد و موج محبت را مي‌توانم در چشمانت حس كنم لطافت صبح را مي‌توانم لمس كنم و معناي رنگ سرخ شقايق را فهميده‌ام.
اين روزها صدايت را هر صبح از راه قلبم كه هميشه به يادت گرم است مي‌شنوم ، قلبي كه به واسطه حضور تو به زمين و آسمان محبت دارد.
حالا كه اينها را فهميده‌ام به ياد تو شقايقي در دلم مي‌كارم و هر صبح آن را با آواز پرستوها نوازش مي‌كنم.
لطافت، پاكي، عشق، صداقت، دوستي، محبت و ... را از شقايق مي‌آموزم و در هر نامه نثارت مي‌كنم، نثار تو كه حالا به اندازه ستاره‌هاي آسمان مهرباني داري و به من آبي بودن را آموخته‌اي.
ما، هر دو به خورشيد، آسمان و ستاره‌ها به خاطر دوستي‌مان مديون هستيم، پس بايد هميشه به ياد آسمان و پرندگان زيبايش باشيم و هرگاه گرما را احساس كرديم به ياد خورشيد بيفتيم كه آن بالا ما را مي‌نگرد.
و هر صبح به ياد همه اين گرمي‌ها و دوستي‌ها به گل‌هاي باغچه دلمان آب دهيم و آواز عشقمان را برايشان زمزمه كنيم.
هميشه جاودان باشي تا در كنارت جاودان بمانم.                   موفق باشی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 12:5  توسط حامد طهرانی  | 

همه چیز از یه شوخی ساده شروع شد ٬ قضیه از این قرار بود که من داشتم وب لآگ گردی  می کردم تا اینکه به این وبلآگ رسیدم .اسمش خیلی جالب و عجیب بود ٬ منم که کنجکاو تصمیم گرفتم یه سر بزنم توش ببینم کی می خواد جلومو بگیره ٬ خب اصولآ انسان همینجوریه هممون قضیه سیب و بهشت و  که یادمون هست ٬ بالاخره دل و به دریا زدم و اومدم تو وبلاگ مطالبش رو که خوندم یه شیطنت به سرم زد که نظرم بدم بعد برم که یعنی خیلی شجاع هستم اومدم و دیدم و دارم می رم اما کسی جلومو نگرفت  

نظرم و دادم و یه قدمم جلو تر رفتم آیدی خودمم گذاشتم که یعنی که یعنی ...

درست چند دقیقه بعد حامد رو  صفحه من بود گفت دستتو بیار جلو با خط کش بزنم کف دستت منم پروو ...

خلاصه با حامد آشنا شدم و اونم وبلاگ منو خوند و به من اجازه داد که تو وبلاگش بنویسم  

حالا کور از خدا چی می خواد دو چشم بینا  

فکرشو بکن یه دفتر انشا داری تازه دوستتم می خواد با هم یه روزنامه دیواری داشته باشید یه دفتر مشترک  این خیلی خوبه مگه نه؟

اصلا کی میگه اینترنت بده خیلیم خوبه این همه دوست با این همه سلیقه های جورواجور همه توی شهر واقعی اما سوار بر بالهای امواج  وه...............

تو تنها کاری که می کنی اینه که بلد باشی با این جعبه نورهای قشنگ و صفحه کلید رویایی اون سوار بال موج صدا و تصویر می شی و افکارتو با دوستات که معلوم نیست کجای جهان منتظر تو نشستن تبادل می کنی ٬ این خیلی خوبه مگه نه ...

تو دوستی که اینو می خونی نظرت چیه؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 11:5  توسط   | 

عشق

افسوس رفتي و آنهم در ابتدای هميشه قسمت نبود تا بفهمی ای آشنای هميشه
در باور سبز اين دل آری هميشه تو بودی يک بيستون عشق و رويا درماورای هميشه
ای کاش تقديرمارااينگونه عاشق نمی کرد مانند مجنون مجنون در کوچه های هميشه
در زير بار غريبی باز هم شکسته غرورم نفرين براين دردنامرداين بی صدای هميشه
بگذار اين بار آخر در کلبه سرد غربت تنها بگريم به حالت ای بی وفای هميشه

افسوس - آنگاه که وجودت با تمتم هستی اش فرياد می زند : هشدار
و آن گاه که وجدانت چشمهای خويش را تا سرحد ممکن باز نگه می دارد تا شايد از فراسوی ديدگانش نگاه کنی و آنگاه که عقلت چراغ چشمک زن خويش را به کار می اندازد و پرده غفلت را همچنان بسته نگه داشته و تنها توجه ات را معطوف قلبت کرده ای و جز به نوای او گوش نمی دهی . غافل از اينکه ای قلب ..........
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 4:49  توسط حامد طهرانی  | 

منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستیم            

 

               

دحتر خانمها معذرت می خوایم که شوخی میکنیم البته اگه بهتون بر می خوره

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 2:28  توسط حامد طهرانی  | 

هر شب که می آيد

   دردها و غمهايم را

   به ماه ميگويم

   و هر روز

    از آفتاب ميخواهم

   مراقب تو باشد

   تا مبادا در سايه هاي غم

    اسير شوي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 22:54  توسط حامد طهرانی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 22:15  توسط حامد طهرانی  | 

ورود دختر خانمها ممنوع در بلاگ اسکای!!!!!!

http://sht.blogsky.com 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 21:37  توسط حامد طهرانی  | 

 

برای اینکه لبهای جذابی داشته باشی واژه های مهربانی را بیان کن.

 برای داشتن چشمهای زیبا خوبیها را در مردم بجو .

 برای داشتن اندامی متناسب غذات رو بات گرسنه ها تقسیم کن .

 برای داشتن موهایی زیبا اجازه بده هر روز کودکی دستانش را لابه لای  موهات فرو ببره .

 برای حفظ وقار با این آگاهی راه برو که هیچ وقت تنهایی راه نمیری .

  انسانها حتی بیشتر از اشیا لازمه تغمیر بشن دوباره تازه و زنده بشن

   اصلاح و باز خرید بشن هیچ وقت کسی رو دور ننداز .

  به یاد داشته باش تو هر کمکی خواستی یکی تو انتهای بازوت پیدا می کنی .

  همینطور که بزرگتر میشی . خواهی فهمید که دو دست داری . یکی برای کمک

  به خودت یکی برای کمک به دیگران .

 زیبایی یک شخص در لباسی که می پوشه نیست .در حالتی که به خودش میگیره

 و طرز شونه کردن موهاش نیست زیبایی یک شخص باید در چشمانش دیده بشه .

 چرا که آن راهرویی ست به قلبش جایی که عشق سکنا داره . زیبایی در خال صورت

 نیست .اما زیبایی واقعی در روح و روان  که بازتاب میکنه . به اهمیتی است که عاشقانه

 ابراز می کنه . احساسی که نشون میده و زیبایی یک شخص تنها با گذشت سالهاست

 که رشد می کنه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:14  توسط حامد طهرانی  | 

Shir farhad pas az 2 sal ye pazzel ro takmil va tamamesh mikone.
Leylun behesh mige: fekr nemikoni kheili tool keshid?!
Shir farhad mige: Na, roo jabash neveshte bid 7 ta 9 sal.


نسل ۳

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 22:30  توسط حامد طهرانی  | 

 

از آنجايي كه اين روزها به طرز خفني باب شده كه همه مي آيند جلوي دوربين و اشك و زاري مي كنند و بغض گلوي شان را مي گيرد و از جور زمانه و بي وفايي هايي كه با آنها شده مي نالند و مظلوميت تاپ و توپ خودشان را بيش از پيش هويدا مي نمايند و دل ما را ال و بل و جينبل ناك مي فرمايند، تصميم گرفتيم برويم سراغ درددل چند تا شخصيت كه تا به حال كسي حرف دل آنها را نشنيده و پي به عمق فاجعه نبرده است.
اگر شما با خواندن آنها منقلب شديد و دل تان قيژ رفت، يكي از آنها را انتخاب كنيد و براي خودتان برگزينيد و يادتان باشد اجرتان بعداً به حساب بانكي تان واريز خواهد شد و اگر هم نشديد، بدانيد خيلي سنگ دل ايد!

پيكان
پيكان بودن هميشه مصيبت است. آدم گاري بشود اما پيكان نشود نه اينكه ناشكر باشيم ها! نه ولي خب آخر اين چه سرنوشتي بود كه نصيب ما شد. اجداد ما را از انگلستان آوردند اينجا، آواره كردند بعد هم نسل در نسل بدبخت تر شديم. حالا همه مصيبت ها يك طرف، هرجا مي رويم فكر مي كنند تاكسي هستيم، خدا شاهد است سر يك
چهار راه نمي توانيم دو دقيقه نگه داريم. پنجاه نفر حمله ور مي شوند طرفمان. يادم مي آيد چند سال پيش كه صفر كيلومتر بودم يك جواني مرا خريد از بس مسافرها جلويش را گرفتند و فكر كردند راننده تاكسي است عاقب صبرش لبريز شد و تصميم گرفت تغييراتي در من بدهد كه از حالت تاكسي خارج شوم. براي اين كار همه پس اندازش را بيرون كشيد و شروع كرد به اسپرت كردن رينگ و لاستيك، نصب چنجر، هيدروليك فرمان، دزدگير تصويري، آنتن برقي و باندهاي خربزه اي و... خلاصه كاري كرد كه از بنز هم شيك تر به نظر مي رسيدم. فرداي آنروز با خيال راحت و خوشحال از اينكه ديگر كسي به چشم تاكسي به او نگاه نمي كند راهي سر كار شد. هنوز از خيابان اول رد نشده بود كه پيرزني درحاليكه دست خود را به علامت ايست تكان مي داد گفت: 100 تومن مستقيم!!

پژو 602
اصولاً ما ماشينهاي خانواده دار و با حيايي هستيم اما نمي دانم چرا بعضاً استفاده هاي غيراخلاقي از ما مي شود. مثلاً هرجا ژوگولو ببولويي باشد جلوي پايش ما را نگه مي دارند، واقعاً تا آن عنصر معلوم الحال سوار شود و پياده شود ما از خجالت آب مي شويم. اما چه
كنيم كه اسممان به بي غيرتي در رفته است. چند روز پيش پدرم (پژوGLX) جلوي من پارك كرد و گفت: تو آبروي ما را برده اي! ديگر فرزند من نيستي!!! آخر من چي كاره بيدم! واقعاً الآن چند روز است كه چراغ روغن را عمداً روشن مي كنم تا مرا از خانه بيرون نبرند. بلكه از اين بي آبرويي خلاص شوم.

ماكسيما
همه ماشينها به ما به چشم «مرفه بي درد» نگاه مي كنند چند روز پيش توي پاركينگ شنيدم كه يك رنو به ماشين كناري من گفت: مواظب باش موقع رفتن به اين بچه مايه دار نمالي! خوب اين حرفها باعث ناراحتي مي شود آخر بقيه ماشينها كه نمي دانند اينجا قيمت ما را بيخود بالا برده اند برادران من در دبي تاكسي هستند، پسرخاله ام در آمريكا زير پاي يك كارمند جزء مي باشد، آنوقت اينجا آقازاده ها سوار مي شوند. واقعاً اين درد را چگونه مي توان تحمل كرد؟

پژو آردي
هيچ ماشيني مثل ما دچار بحران هويت نيست. معلوم نيست پژوه هستيم يا پيكان. البته خود ما بيشتر دوست داريم پژو باشيم براي همين علامت RD را از پشتمان مي كنيم يا لاستيك ها را اسپرت مي كنيم و يا حتي رنگ مشكي به خودمان مي زنيم. اما باز هم از دور تابلوست كه آردي هستيم. به همين خاطر دچار عقده هاي رواني شده ايم. به ما مي گويند پژو حسرتي! بعضي ماشينها هم به ما لقب دوجنسي داده اند. يك عده هم مي گويند شما فرزند نامشروع پژو و پيكان هستيد. يك نفر نيست ما را از اين وضعيت نجات دهد؟

 

                                                                                      نسل سه

                                                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 22:9  توسط حامد طهرانی  | 

خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست
                                              من با تمام جانم پر بسته و اسيرم                   
                                              بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم
                                          عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست     
                                           اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست

 به او گفتم قبولم کن که رسوایت شوم
او گفت کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماند
و حق با اوست عاشق شو همین و هرچه بادا باد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 21:25  توسط حامد طهرانی  | 

بانک مرکزي اعلام کرده اخيرا چندسايـت اينترنتي از جمله www.aberbank.com اطلاعات مشتريان را از آن ها گرفته و از حساب هاي آنان برداشت مي کنند.البته خود سايت عابربانک دات کام الان فعال نيست ولي از whois آن مشخص است کجا ثبت و هوست مي شود.اين يک مورد عجيب است چون حتي اگر کسي اطلاعات حساب شما را داشته باشد بدون دسترسي به کارت نمي تواند سواستفاده اي انجام دهد مگر اين که خود کارت را هم هک کنند کسي در اين مورد و اين سايت اطلاعاتي دارد؟

 

بچه ها مواظب باشید lol

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 18:0  توسط حامد طهرانی  | 

زندگینامه دکتر شریعتی :

۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه
۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن يمين»
۱۳۲۵: ورود به دبيرستان «فردوسي مشهد»
۱۳۲۷: عضويت در كانون نشر حقايق اسلامي
۱۳۲۹: ورود به دانش سراي مقدماتي مشهد
۱۳۳۱: اشتغال در اداره ي فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خياباني عليه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگيري كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنيانگذاري ‌انجمن اسلامي دانش آموزان.
۱۳۳۲: عضويت در نهضت مقاومت ملي
۱۳۳۳: گرفتن ديپلم كامل ادبي
۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبيات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاري
۱۳۳۶: دستگيري به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت
۱۳۳۷: فارق‌التحصيلي از دانشكده ادبيات با رتبه اول
۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتي
۱۳۴۰: همكاري با كنفدراسيون‌ دانشجويان ‌ايراني، جبهه ملي، نشريه‌ ايران ‌آزاد
۱۳۴۲: اتمام تحصيلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاريخ و گذراندن كلاس‌هاي جامعه‌شناسي
۱۳۴۳: بازگشت به ايران و دستگيري در مرز
۱۳۴۵: استادياري تاريخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷: آغاز سخنراني‌ها در حسينيه ارشاد
۱۳۵۱: تعطيلي حسينيه ارشاد و ممنوعيت سخنراني
۱۳۵۲: دستگيري و ۱۸ ماه زندان انفرادي
۱۳۵۴: خانه نشيني و آغاز زندگي سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.

 

مجموعه آثار:

- با مخاطب‌هاي آشنا
- خود سازي انقلابي
- ابوذر
- ما و اقبال
- تحليلي از مناسك حج
- شيعه
- نيايش
- تشيع علوي و تشيع صفوي
- تاريخ تمدن (جلد۱-۲)
- هبوط در كوير
- حسين وارث آدم
- چه بايد كرد ؟
- زن
- مذهب، عليه مذهب
- جهان‌بيني و ايدئولوژي
- انسان
- انسان بي خود
- علي
- روش شناخت اسلام
- ميعاد با ابراهيم
- اسلام شناسي
- ويژگي‌هاي قرون جديد
- هنر
- گفتگوهاي تنهايي
- نامه‌ها
- آثار گوناگون (دو بخش)
- بازگشت به خويش، بازگشت به كدام خويش
- باز شناسي هويت ايراني ـ اسلامي
- جهت گيري‌هاي طبقاتي در اسلام
- درس‌هاي حسينيه ارشاد (۳جلد)

سخن آخر :

اي نسل اسير وطنم،

تو مي‌داني كه من هرگز به خود نينديشيدم، تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من حياتم، هوايم، همه خواسته‌هايم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادي تو بوده است. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامي برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشيعم را از ياد نبرده‌ام. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه نه ترسويم نه سودجو! تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من سراپايم مملو از عشق به تو و آزادي تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ايمان داشتن تو است. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه من خودم را فداي تو كرده ام و فداي تو مي‌كنم كه ايمانم تويي و عشقم تويي و اميدم تويي و معني حياتم تويي و جز تو زندگي برايم رنگ و بويي ندارد. طمعي ندارد. تو مي‌داني و همه مي‌دانند كه شكنجه ديدن به خاطر تو، زندان كشيدن براي تو و رنج كشيدن به پاي تو تنها لذت بزرگ من است. از شادي تو است كه من در دل مي‌خندم. از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته‌ام مي‌درخشد، و از خوشبختي تو است كه هواي پاك سعادت را در ريه‌هايم احساس مي‌كنم. واسلام

جمع آوري از كتاب : طرحي از يك زندگي                             زینب س

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17:34  توسط حامد طهرانی  | 

كه بودم ؟
امروز چه هستم ؟
زمانی در گمانم بود
در كتاب كهنه ی عشق
از خود افسانه می سازم
زهی باطل
به وقت اوج پرواز خواهش دل
مرغ بال و پر بسته بودم
دلم خوش بود كه با عشق
زنجیر تنهایی گسستم
دریغا افسون ‏ افسانه ای بودم
وامروز موج بی تابم
تك درخت خشك در بادم

                                                              بیژن صف سری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 17:21  توسط حامد طهرانی  | 

بچه ها یکی از دوستام گفت می خوام یه یادگاری تو وبلاگت بذارم

و این جمله رو گذاشت

هر که هستی باش لا اقل مرد باش

مرسی هومن واقعا جمله با محتوایی بود امیدوارم تو باقی مراحل

زندگیت این جمله رو سرلوحه زندگی خودتم قرار بدی .

هومن می خواد نظر شما رو هم در مورد این جمله بدون منتظر نظر شما هم هست

با امید موفقیت روز افزون برای تمامی دوستان                          حامد طهرانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 11:54  توسط حامد طهرانی  | 

وقتي درخت
در راستاي معني و ميلاد
بر شاخه‌هاي لخت
پيراهن بلند بهاري دوخت
با اشتياق رفتم به مبهماني آئينه
اما دريغ چشمم چه تلخ تلخ
پاييز را دوباره تماشا كرد
با شرم سر به گريه فرو بردم
آه اي بهار گمشده
در من جوانه‌اي ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 1:45  توسط حامد طهرانی  | 

 

 

 

(باباي بارون)
 بده دستات به دستم، تا با هم كلبه بسازيم
كلبه‌اي پر از من و تو ، از من و تو ما بسازيم
دور بشيم از همه مردم ،واسه درد هم بميريم
با ستاره‌ها بخوابيم ، با ترانه جون بگيريم
كلبه‌اي اندازه عشق ، باغچه‌اي و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم ، مثه ليلا مثه مجنون
تو بشي مادر گلها ، من بشم باباي بارون

من واسة تو واسه من كلبه‌اي مي‌خوام كه تو باغچه‌ش پر باشه از ياسمن
حياتشم سرتاسرش باشه چمن ، فقط واسه تو واسه من
تو كلبمون خدا باشه ، خوشبختيمون قد تموم آسمون
صاف و بي‌انتها باشه
كلبه‌اي اندازه عشق ، باغچه‌اي و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم ، مثه ليلا مثه مجنون
تو بشي مادر گلها ، من بشم باباي بارون
[ترانه زيباي باباي بارون
رضا صادقي كه اين روزها با صداش حال مي‌كنم )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 1:19  توسط حامد طهرانی  | 

 

ديشب دوباره
گويا خودم را خواب ديدم:
در آسمان پر مي‌كشيدم
و لا به لاي ابرها پرواز مي‌كردم
و صبح چون از جا پريدم
در رختخوابم
يك مشت پر ديدم
يك مشت پر، گرم و پراكنده
پايين بالش
در رختخواب من نفس مي‌زد

آنگاه با خميازه‌اي ناباورانه
بر شانه‌هاي خسته‌ام دستي كشيدم
بر شانه‌هايم
انگار جاي خالي چيزي
چيزي شبيه بال
احساس مي‌كردم!
                                           

                                              

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 1:15  توسط حامد طهرانی  | 

 

او که می رود

با خود می برد همه مرا

ته نشین می شوم

در عمق ذهنی آشفته

تا دیگر بار

     عطش رهگذری

                    بیرون آورد

و با خود ببرد

                     همه مرا ...

 

                     م ـ فخرایی (پائیز 79)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 0:19  توسط حامد طهرانی  | 

دخترها
توی ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها

توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
توی ماهيتابه روغن ميريزن
توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
سريع برميگردن توی آشپزخونه
تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
دنبال ظرفهای مسی ميگردن
قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن


                                                                           نظر یادتون نره 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 23:19  توسط حامد طهرانی  | 

اول یه سئوال. خیلی از شماها حداقل برای یک بار هم شده یه حسی داشتین که اسمش رو گذاشتین عشق! تا الان به این موضوع فکر کردین که اصلا عشق چیه؟ و چرا دچار این احساس های خاص میشین که خیلی چیزا براتون مهم میشه و گاهی باعث پیشرفت شما می شه و گاهی هم خیلی خطرناک میشه؟ من یه تعریف خیلی ساده  برای عشق دارم! به نظر من عشق یعنی نهایت دوست داشتن. اما خوب مشکل اینجاست که خیلی از ما ها وقتی با یه جنس مخالف می گردیم قلبمون شروع می کنه به تند زدن طوری که می خواد از جاش در بیاد و خیلی سریع یه احساس وابستگی پیش میاد. تو این جور موقع ها شب و روزتون می ریزه به هم. جدی این واقیعته. دلت می خواد همش ببینیش! بی تاب می شی و....

اینجاست که فکر می کنی عاشق شدی! یه چند وقت می گذره تا اینکه این عشق آتشین در یک آن از بین میره چون یه دختر خوشگل و جیگر و نازو هلو و مامانی یا یه پسر قد بلند و شیک و خوشگل و پول دار دیدی که حال می ده ازش آویزون بشی و اون بدبخت بیچاره اولی  روکه  بد جوری هم دلشو شکستی رو ول می کنی.

واسه این که به خوبی به هم بزنی میایین یه مشت اراجیف و چرت و پرت به هم می بافین که آره مامانم راضی نیست یا به درد هم نمی خوریم... معذرت می خوام که این طوری شد. نمی خواستم اذیتت کنم...

مردم هیچ وقت نمی خوان کسی رو اذیت کنن. اما وقتی  که با کارهاشون آدمو زجر و آزار می دن , برای توجیح کاراشون اون زبونهای درازشون رو به کار می دازن و شروع می کنن آدم رو پدرانه نصیحت کردن و وقتی که روح آدم رو آزار می دن می گن معذرت می خوام نمی خواستم این جوری بشه و به سرعت از صحنه جنایت فرار می کنن! و فکر می کنن که همه چی تموم شده. اما خوب واقعا این احساس که قدرتمند شروع می شه و به سرعت سرد می شه اسمش عشق هست؟ جواب نه هست! این احساس اسمش شیفتگی هست. شما شیفته طرف شدین! به خاطر زیبایی, نوع حرف زدن,نوع برخورد در شما این احساس علاقمندی پیش میاد و به سرعت تقویت می شه و شما فکر می کنید که عاشق شدین. در صورتی که این جور احساسات نهایت دوامش 4 ماه یه خورده بیشتر یا کمتره  و بعد فرد دچار بی تفاوتی می شه  که این بی تفاوتی می تونه ورود فرد جدید یا خیلی چیزای دیگه باشه.

خوب بریم سراغ بعضی از آدما که تعداد این افراد تو جامعه ما به سرعت داره رشد می کنه! یه دل و صد دلبر. بعضی از خانم ها و آقایون هم زمان (عاشق) چند نفر می شن! به همه اون چند نفر هم می گه دوست دارم عاشقتم! واسه همه این چند نفر هم محدودیت می زارن که باید قسم بخوری با هیچ دختر یا پسری نباشی و تحمل غیر این رو هم ندارن و به صورت خیلی احمقانه عین لاستیک ماشین وسه خودشون زاپاس درست می کنن! تا با اون تموم می کنه سری یکی دیگه ,خیلی جالبه! ازشون هم می پرسی می گن مثلا 4 تا تیریپ love   دارم! خب این جور آدما چند دسته هستن که یک سریهاشون مریض هستن و به خاطر مشکلاتی که براشون پیش اومده با قربانی کرن این افراد خودشونو خالی می کنن! با این دسته کاری نداریم. اما یه دسته از این جور آدما چون احساس زرنگی می کنن و فکر می کنن همه خر هستن و خودشون خیلی زرنگ هستن و هیچ کی هم نمی فهمه شروع به بازی دادن مردم می کنن! پسره می گه دختر ها احمق هستم و اصلا دختر ارزش اینو نداره که باهاش باشی!only sex, love! Sex, love!sex ,love!whos next??! اگه دوستم داشته باشه می مونه و گرنه هری! یه کی دیگه! خب اینم عشق نیست! این حوس هست! با این همه  به همه احساس دوست داشتن دارند.

وای اما دختر هایی تو این دسته آدما هستن فاجعه شدن(منظور من همه خانمها نیست. یه موقع اعلام جنگ ندین!). یه جوری فیلم بازی می کنن که انگار یه خانم با شخصیت و پاک هستن.

خب این دسته از دختر ها خوب بلدن خرج شونو در بیارن و برای 3 چیز همه چی شونو می دن. Money,sex,love و بعد که حسابی سیر شدن نفر بعدی!شعارشون هم اینکه پسر اصلا ارزش اینو نداره که واسش وقت بذاری. خب شیوه های جالبی دارن برای تور کردن پسرهای بدبخت. مخصوصا پسر های پول دار. طرف رو عاشق خودشون می کنن. پسره خر احمق هم حسابی پول خرج می کنه. حتی پسر هایی رو دیدم که وسه دختر ه ماشین خریدن. خوب دختره هم هم زمان با چند نفر دوسته و از همه اونا می دوشه و با همشون تیریپ  love و برای اینکه یه طناب گردن پسره بذاره باهاش سکس میکنه! ما تو روان شناسی و سکس لوژی داریم که سکس باعث تقویت حس دوست داشن می شه که من بعدا در این مورد مفصل براتون می گم. خب پسره هم بخاطر همین امر حسابی وابسته دختره می شه.

در صورتی دختره داره همش مزه مزه می کنه که یکی رو پیدا کنه! جالب اینجاست که بعد یه مدت از آدمایی که تورشون کرده خسته میشه می بینه اینا به درد زندگی نمی خورن! میاد سراغ همون پسر سر بزیر,درس خون,مودب که خودشون بهش می گفتن اوسکل, دهاتی,عقب مونده, رو وسه ازدواج انتخاب می کنن. بعد به پسره هم می گن چون من دخترم حرف پشت من زیاده باور نکن! بعد تشریف می برن دکتر و اقدام به پرده دوزی می کنن و می شن باکره! بعد می گن دیدی من دخترم اینا همش دروغ می گن!!!! بعد ازدواجم یه بار اون پسر بد بخت میاد خونه درو باز می کنه می بینه خانم با دوست پسر سابقش دارن سکس می کنن! سخته نه؟ حقیقت تلخه! شرایت جامعه باعث بروز همچین حوادثی می شه! اول از همه یه چیز جالب که دختر ها و پسر ها میان کلی دوست از جنس مخالف پیدا می کنن! یه اکیپ درست می کنن! خب این بد نیست باعث شناخت رو جنس مخالف میشه! اما این باعث می شه که رو اون فرد تاثیر منفی بذاره! موقعی که شما با چند نفر دوست هستین باعث درگیری ذهنی شما می شه و نا خود آگاه شما حس دوست داشتنتون رو بین دوستاتون پخش می کنین و تو اکثر موارد دچار یه وابستگی می شین! بدون اینکه خودتون بخوایین.این وابستگی باعث میشه که شما نتونید یکی رو به عنوان شریک احساسی انتخاب کنید و با این که می گن فقط دوستیم اما روی تک تک افراد یه حس حسادت پیدا می کنن! اگه این جور دوستی های تیمی کنترل نشه و رو اصول پیش نره فرد دچار ضربه های بدی در آینده می شه. خب گاهی تو این جور دوستی ها بین دو نفر یه علاقه ای پیش میاد! اما بخاطر این وابستگه جمعی نمی تونن احساستشون رو نشون بدن و بعد از یه مدتی هم بخاطر همین مشکل آسیب می بینن. خب تا اینجا که عشق نبود! پس عشق چیه؟

همه اینها غیر اون دختر پسر هایی که فکر می کنن زرنگن,زیر شاخه های عشق هستن! چون شما حس دوست داشتن دارید اما خب سریع این حس رو از دست میدید. معمولا توی عشق های پایدار احساس آنی مثل مثال های بالا پیش نمییاد. یه احساسی اول دارین که حالت احترام داره و شما کم کم روابط رو بیشتر می کنین و طی مرور زمان این احساس تقویت می شه! هیچ وقت این احساس عین یه بمب منفجر نمی شه. قبول ندارید؟ این حس باعث میشه که کم کم نسبت به هم شناخت پیدا کنن. بعد تو این روابط اتوماتیک شما همه رو بخاطر اون فرد می زارین کنار و دورو برتون رو خالی می کنید. نسبت به هم احساس تعهد دارین. اثرات روانی خیلی زیادی روی شما هم میزاره. مثلا بچه تنبل شروع می کنن درس خوندن که چیزی برای گفتن داشته باشن یا مثلا یهو کتاب خون میشن که کم نیارن. یه جور انرژی سازنده دارن. از لحاظ جنسی کمتر خود ارزایی می کنن و خیلی چیزای دیگه ...

اما تو بیشتر موارد اکثر دختر,پسرها بازم شکست می خورن. مخصوصا موقعی که به ازدواج می رسن.

اما قبل تموم کردن این مطالب یه چیزی رو میگم! آی دخترا,آی پسرها,اگه با احساس هم بازی کنید,اگه دل همو بشکنید, بخدا 1000 برابرش رو پس میدی! اگه به احساس مردم دروغ بگی به قران خدا بیچارت میکنه! اگه هم دیگه رو بازی بدین خدا به خاک و خونت می کشه. خدا اون روزی رو نیاره که نفرین واسه خودت بخری! بیچاره می شی! فقط کافیه که اون کسی زجرش دادی یه آه بکشه! زندگیت زیرو رو می شه. اگه به دختر مردم چشم بد نگاه کنی به خدا بدترش سرت میاد. اگه به پسر مردم چشم بد نگاه به خدا قسم سرت میاد. از هر دستی بدین از همون دستم می گیرین. به هم دیگه بگین عاشق همین بعد بزنید زیرش ,خدا بیچارتون می کنه!من به هر کسی که حرف منو قبول نداره تضمین میدم که سرش میاد  پس اگه داری کسی رو بازی می دی همین الان تموش کن. اگه دل کسی رو شکستی همین الان ازش بخشش بگیر. حتی اگه ببخشتت هم بازم سرت میاد چون این دیگه چوب خداست! اما حداقل دیگه اون دنیا راحتی!

                                                                                                  موفق باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 22:23  توسط حامد طهرانی  | 

 

راز اول : يکديگر را مثل هم دوست نداشته باشيد .
راز دوم : حداقل روزي يکبار جمله معجزه آساي دوستت دارم را به او بگوييد .
راز سوم : با هم بودنتان را به خاطره تبديل کنيد .
راز چهارم : هرگز فراموش نکنيد که ساده ترين چيزها در زندگي ممکن است با ارزش ترين چيزها باشد .
راز پنجم : مي توانيد تنها با 1000 تومان شبي را در کنار هم بگذرانيد در حاليکه ارزش آن

 بيش از 100 هزار تومان باشد .
راز ششم : هرگز درباره يکديگر قضاوت نکرده يا از هم انتقاد نکنيد .
راز هفتم : به يکديگر احترام گذاشته و مدافع و طرفدار هم باشيد .
راز هشتم : هنگام غم و شادي در کنار هم باشيد .
راز نهم : محل مناسبي را پيدا کنيد و ماهي يک بار باهم به آن محل برويد و با يکديگر خلوت کنيد .
راز دهم : هميشه از او بپرسيد که روزش را چگونه گذرانده و البته به حرفهايش هم گوش بدهيد !
راز دهم : حتما با يکديگر زير باران قدم بزنيد و صداي ترنم باران را با تمام وجود بشنويد .
راز يازدهم : در گوش يکديگر حرفهاي دلنشين زمزمه کنيد و با هم صادق باشيد .
راز دوازدهم : دروني ترين رازهايتان را براي يکديگر فاش کنيد. (البته نه همه آن ها را !)
راز سيزدهم : اجازه ندهيد که اشتباهات کوچک به اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير تبديل شوند .
راز چهاردهم : زيباترين کلمات را براي صدا کردن يکديگر به کار ببريد .
و آخرين راز اينکه ؛ گاهي اوقات با يکديگر مثل دوران کودکي بازي کنيد و هرگز ، هرگز اجازه ندهيد زندگي شما هيجان خود را از دست بدهد .
دوستان همراهم ؛ اگر به رغم مسايلي که با آن دست به گريبان هستيد ، حداقل به نيمي از اين نکته ها عمل کنيد ، بي شک در تداوم بخشيدن به زندگي مشترکتان موفق خواهيد شد.

اين متن رو خودم هم جايی خوندم نميدونم تا چه حد درسته؟؟؟؟؟

شاد باشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 1:10  توسط حامد طهرانی  |